/>

بهانه 26 سال داشت

دکتر قره باغی همیشه میگه:

نترسید از اینکه بفهمید هیچ چیزی نیستید

وقتی فهمیدی که هیچ چیزی نیستی یعنی خیلی میفهمی!

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393 2 بعد از ظهر | |

نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393 4 بعد از ظهر | |

آن سالهایی که برای کنکور می خواندم، در تصوراتم از روانشناسی، خودم را در اتاقی می دیدم در طبقات بالایی آپارتمانی در یکی از خیابان های پر تردد شهر، که پنجره هایش رو به خیابان و پیاده رو ها باز می شود. همیشه در خیالاتم فرد افسرده ای را می دیدم که به من مراجعه کرده و از ناامیدی هایش می گوید و من هم پس از کمی گفتگو بلند می شدم و قهوه ای می ریختم و بهش می دادم و خودم هم با فنجان قهوه ام به سمت پنجره می رفتم و پرده را کنار می کشیدم و به بیرون نگاه می کردم و از مراجع هم درخواست می کردم که با من به بیرون نگاه کند. به مردمی که بی تفاوت در حال و رفت و آمد هستند. مردمی که بعضی شان عجله دارند و بعضی شان آهسته راه می روند، بعضی ها تنها و بعضی ها با همراه، بعضی هایشان پیر هستند و بعضی جوان و خردسال، دست بعضی ها در جیب و دست بعضی ها در دست دیگری، بعضی شان می خندند و بعضی شان در فکر فرو رفته اند. آنوقت رو به مراجع می کردم و می گفتم؛ ببین! زندگی همین است، همین آدمهایی که بی تفاوت به من و تو در حال گذر هستند.
حالا چند سال است که درمان می کنم و هیچ وقت، هیچ مراجعی را به سمت پنجره نبرده ام تا آدمها را نگاه کند و بفهمد که زندگی همین است، اتفاقاً اتاق های درمانم همیشه رو به پیاده رو باز می شوند و می شود از آنجا آدمها را دید که بی تفاوت به ما، این سو و آن سو می روند. فلسفه ی آن خیالات درست بودند، اینکه زندگی بدون ذره ای اهمیت به ما در جریان است، چه ما خوشحال باشیم و چه غمگین، چه تنها باشیم و چه با همراه، چه پیر باشیم و چه جوان. به واقع این واقعیت بی رحم دنیای ماست که بی هیچ توجهی به ما روز را به شب می رساند و شب را به روز، فصل ها را عوض می کند و بهار را زمستان. و حتی آنقدر می تواند بی رحم باشد که روزی زمین دهان باز کند و خواب هزاران نفر را آشفته کند و ما آنقدر در این پهنای گسترده ریز هستیم که عملاً به حساب نمی آییم.
آدم هایی که در پیاده روهای خیالی افکار من زندگی می کردند، می توانستند به درمانجوی خیالی من کمک کنند، ولی حالا به این فکر می کنم که دنبال دلایل بیرونی برای زندگی گشتن، تلاش بیهوده ای است و راه به جایی نمی برد. شاید حالا ترجیح می دهم مراجع را به درونش هدایت کنم و با پیاده روهای درونش آشنا کنم، آنجایی که غم وجود دارد و شادی، آنجا که می تواند فصل های زندگی اش را خودش به دست گیرد، آنجا که می تواند تابستان زندگی اش را زمستان کند یا پاییز را بهار، آنجا که می تواند با تنهایی ها و بیهوده گی هایش روبرو شود، آنجا که زندگی واقعی با تمام دلهره ها و اضطراب هایش جریان دارد.
حالا فکر می کنم، هر وقت آدمها مسئولیت گرفتاری های زندگی شان را پذیرفتند، و معنایی برای همین رنجی که از زندگی می کشند پیدا کردند، زندگی شان بهبود پیدا می کند و این تجویزهای بیرونی دردی را دوا نمی کند.

منبع :وبلاگ اگزیستانسیالیسم/ روان درمانی، فلسفه

نویسنده:غلامرضا میناخانی

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393 5 بعد از ظهر | |

وقتی افراد به آزادی خود پی می برند، اولین کاری که انجام می دهند این است که با وابسته کردن خود به کسی یا چیزی که انتخاب های آنها را کاهش می دهد یا از بین می برد، سعی می کنند از آزادی بگریزند.

اریک فروم گریز از آزادی (1941)

منبع

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393 8 بعد از ظهر | |

چند وقت پیش اینو از یادداشتهای روزانه ام پیدا کردم که مربوط به خرداد 89 بود:

"به آقای پدر میگم:

4سال بعد که داریم جام جهانی نگاه میکنم دخترک 8 سالش شده...من سی سالم شده...تو...

شایدم یه بچه دیگه تو بغلم داره غان و غون میکنه؟

چند نفر از پیشمون رفتن...

دوره مموت تموم شده.

کلا چه تغییراتی که ایجاد شده...چقدر هیجان انگیزه...چقد غم انگیزه

میگه: حالا کو تا 4 سال دیگه.

میگم: 4 سال قبل هم همین حرفو میزدی...

میگه: تو کار و زندگی نداری میشینی به اینا فکر میکنی؟!"

فردا پرونده جام جهانی2014  هم بسته میشه و من شاید دوباره به آقای پدر بگم: 4سال بعد که داریم جام جهانی نگاه میکنم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 3 قبل از ظهر | |

 چند شب پیش تو پارک جوانمردان  کنار دکه  اجاره دوچرخه ،منتظر خواهرم نشسته بودم تا یک ساعتمون تموم بشه و دوچرخه رو تحویل بدیم.  قبل تر از اون از اینکه آقای مسئولش تو اون فضای کم داشت نماز میخوند خیلی خوشم اومده بود .

یهو اصرارهای یه پسر ده دوازده ساله توجه امو جلب کرد.پسرکی تنها بود ،لاغر و ریزه میزه اما چهره مردانه و قوی اش بیشتر به چشم میخورد.  یک کارت ملی ویک هزار تومنی مچاله دستش بود و اصرار میکرد که اندازه هزارتومنش دوچرخه سواری کند یعنی ده دقیقه. مرد دکه ای قانونش این بود: "یک ساعت پنج هزار تومن." پسرک از رو نمیرفت فقط التماس میکرد : تو روخدا آخه چی میشه به حال شما چه فرقی میکنه؟فقط ده دقیقه تو رو خدا ... مرد اما عین یک آدم آهنی فقط حرف خودش را میزد: "یک ساعت پنج هزار تومن".

پسرک التماس میکرد و با حسرت آن همه دوچرخه رنگارنگ و آدمهای دوچرخه سوار رنگارنگ را نگاه میکرد. من اما ذره ای گمان نمیکردم که دل مرد به رحم نخواهد آمد.آخر ناسلامتی اسم آنجا بوستان جوانمردان ایران بود.

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393 11 قبل از ظهر | |

ما انسانهای باشعوری هستیم :

وقتی کسی ناراحت است پیشش قاه قاه نمیخندیم .

پیش کسی که عزیزی را از دست داده قدر عزیزانمان را نمیدانیم! .

پیش کسی که سواد آنچنانی ندارد سوادهایمان ! را پس نمیدهیم.

وقتی کسی دستش تنگ است، ازخریدهای آنچنانمان نمایشگاه نمیزنیم .

پیش کسی که بچه دار نمیشود از گلکاریهای نوشکفته امان !حرف نمیزنیم .

وقتی کسی خوشحال است خوشیش را به خاطر حال بدمان زهرمار نمیکنیم .

وقتی رابطه کسی با شریک زندگی اش داغون است گرمی روابطمان راجیلیزو بیلیز نمیکنیم.

پیش کسی که وضعیت جسمانی سالمی ندارد مهارتهای هفتگانه امان در ورجه وورجه کردن را به نمایش نمیگذاریم.

*عنوان از بیدل دهلوی

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 6 بعد از ظهر | |

 دریا از غم ماهی ها ،آب میرفت!

شورتر میشد...

خوب میدانست ماهی ها پرواز نمیدانند

می مانند

میمیرند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 10 بعد از ظهر |

سال 1374 رضا امیرخانی درکتاب ارمیا:

جنگ در تهران تعدادی خانه خراب باقی گذاشته بود،مقدار زیادی خیابان به نام شهدا و یک بهشت زهرای بزرگ!


و  اینک سال 1393:

گرانی در تهران تعدادی آدم خراب باقی گذاشته بود،مقدار زیادی خیابان با زن خیابانی و یک بهشت زهرای بزرگ!

نوشته شده در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 9 قبل از ظهر | |

طنز یا واقعیت؟


نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 8 قبل از ظهر | |