بهــانه 26 سال داشت!
پیچیده تر از این حرفها بود رفت... به همین سادگی!
آنطور که خواندم این دختر بچه ها بودند که قضیه را با والدینشان در میان گذاشته اند....من از این قسمت ماجرا خیلی خوشم آمد . اینکه بچه را طوری تربیت کنی که نسبت به این مسائل آگاهی داشته باشد. بتواند این جور مشکلات را بدون دغدغه خیلی راحت بازگو کند ... یاد خیلی از بچه های دیروز و حتی امروز جامعه خودمان افتادم....دختر بچه های معصومی که بارها مورد سوءاستفاده و آزار جنسی از جانب دیگران و حتی نزدیکانشان قرار گرفته اند ولی هیچ وقت شهامت گفتنش را به هیچ کسی حتی والدینشان را نداشته اند. در فرهنگی که حتی سئوال کردن در مورد این تابوها میتواند گناه و بی شرمی تلقی شود دیگر اوه اووه کجای کاری برادر یا خواهر من ؟ باید قربانیانمان خفه خون بگیرندو سالها خاطرات تلخشان را در کابوسهایشان تنهایی به دوش بکشند ... چرا که اصلا آموزشی به آنها داده نشده ....چرا که الحمدالله انکار مشکلات همیشه خوب جواب داده و در فرهنگ ما اصلا چنین چیزهایی وجود نداشته و نخواهد داشت... پ.ن:دیشب اخبار شبکه 3 از انتشار بیش از صد جلد کتاب جدید در سال گذشته در مورد حضرت فاطمه میگفت و با افتخار اعلام میکرد که یکی از انها در یک میلیون نسخه به چاپ رسیده...کاش امکانش را داشتم میرفتم همه آن صد و چند جلد را میگرفتم و میخواندم ببینم این همه اطلاعات جدید در مورد ائمه را از کجا استخراج میکنند؟اصلا به غیر از خطبه فدک و زندگینامه ایشان و ذکر خوبیهای ایشان چه چیزهای جدیدی دارند که بگویند؟ کدام مدرسه یا کتابخانه در مناطق دور افتاده را میشناسید که در کنار انبوه زندگینامه ها و کتابهای مذهبی یک جلد کتاب در مورد مطالب ضروری جنسی برای بچه ها داشته باشد؟اوه جای دور چرا برویم وقتی در کلاسهای روانشناسی مقطع ارشد هنوز استادها با ترس و لرز در این مورد حرف میزنند و پرده از آمارهای تکاندهنده برمیدارند؟ بعدا نوشت: خواندن این طنز خالی از لطف نیست!
اگه دوندونپزشکی دندونتو خالی کرد فرداش بر
نمیداری ببری پیش یه دندونپزشک دیگه که برات پرش کنه.... حتی اگه بری هم
،اون دکتر جدیده بهش دست نمیزنه. میگه باید بری پیش خودش...همونی که خالیش کرده خوب خواهرمن! برادرمن! چرا دلتو که یکی دیگه خالی کرده و گذاشته رفته ، میبریش پیش یکی دیگه که برات پرش کنه؟ درد داری درست ...اون قبلی رفته و نیست درست..نهایتش اینه که میکِشیش میندازیش دور دیگه! والا با این دلاشون!!
مدتیست دارم به این فکر میکنم که سیاستمداران هنگام آشپزی! برای ملت برای ته دیگشان چه چیزهایی یا حتی چه کسانی را میگذارند ؟! پ.ن:البته در بعضی جوامع! گاهی خود ته دیگ طرفداران بیشتری پیدا میکند به شرطی که نسوخته باشد!
همان آهنگ شادی است که وقتی ناراحتی بغل دستیت با بی تفاوتی، گوش میکند...
زورت به هر کاری که نمیرسد... بعضی چیزها را باید نیمه تمام رها کرد؛بدون نتیجه....بدون پایان. عین پرونده های خاک خورده دادگستری... که ناتمام گوشه ای میمانند # آخر هر سال هم باید بعضی پوشه های باز شده را رها کرد جا بماند در خود همان سال بغل نکنی بیاوریش هلک هلک به سال نو.... عین همان پرونده های خاک خورده دادگستری بدون نتیجه ...بدون پایان. میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم خبر از پای ندارم که زمین میسپرم میروم بیدل و بی یار و یقین میدانم که من بیدل بی یار و نه مرد سفرم خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست سازگاری نکند آب و هوای دگرم سرد است و بادها خطوط مرا قطع میکنند آیا در این دیار کسی هست که هنوز از آشنا شدن با چهره فنا شده خویش وحشت نداشته باشد ؟.... فروغ فرخزاد
3-نمیدانم چرا امروز مرد باغبان درختهای میوه را گران تر میفروخت؟ آدم بزرگها خوب حواسشان هست تکه ای از قلبشان را نگه میدارند برای خود خودشان قایم میکنند برای روزهای مبادا. مادرها ولی گاهی مجبور میشوند آن را هم زود خرج کنند ******* در بچگی همه قلبمان مال خود خودمان است کمی که بزرگ میشویم خیلی زود همه اش را دو دستی تقدیم میکنیم به یک نفر (گاهی هم چند نفر!) آن وقت ما میمانیم و یک روز مبادا؟ شاید برای همین است که مادرها....
آدم ها می افتند از چشمم یکی یکی... نیوتن هم مبهوت نشسته است میان نیروی جاذبه یا دافعه !؟ بیخیال این چشم ها دیگر کشف کردن نمیخواهد
با ساز دلت تمرین نوازندگی کند...
در جمعی بودیم سرشار از بچه های قد و نیم قد که شلوغی و سر و صدای بیش
از حدشان بزرگترها را اذیت میکرد. فی سبیل اله!جمعشون کردم دور خوم و سعی کردم سرشونو
با سئوال پیچ کردن گرم کنم ازشون پرسیدم : _ اگه یه وقت یه جایی یهو دماغتون بیاد ولی دستمال نداشته باشید چیکار میکنید؟! یکی گفت میرم میشورم....یه دختر دیگه که کمی بزرگتر از بقیه بود با خجالت گفت :دستمونو میگیریم روش تا کسی نبینه... یهو یه پسر 5 ساله با اعتماد به نفس و خیلی جدی و صادقانه گفت: میکشیم بالا!!!
عکسها در ادامه مطلب
بعضی ها میروند و تو یقین داری که مثل همیشه دوباره باز خواهند گشت گاهی خوشحال میشوی از برگشتن کسانی که فکر میکردی دیگر بازنخواهند گشت و چقدر دردناک است زمانی که دیگر برنگردد ؛همانی که فکر میکردی طبق معمول باز خواهد گشت...
خیال میکرد باغبان به خاطر اوست که هر روز زمین را آب میدهد...
هنوز هم نمیدانم چگونه است؟
ولی از همان اولین روزها
همیشه ترسیده ام از سرمای نبودنت...
چه گرم هستی مادر.
+ و +
برچسبها: روز مادر
برچسبها: آزار جنسی, تفاوتهای فرهنگی, انکار
ولی نمیدانم آخرین بار
پیش کدامشان جا مانده ام...؟!
شاید هم یکی یواشکی خودش را جای من گذاشته...
مدتیست دیگر نه میتوانم جای خودم باشم
نه جای دیگران.
من از صدای گرفته آسمان وحشت دارم...حتی از صدای شر شر ناودانی...از صدای چکه آب
میدانم که این ترس را ،این بی قراری را، این دل گرفتگی ها را به ارث برده ام
احتمالا یکی از اجداد من زیر باران تنهایی گریه کرده است...فریاد کشیده است...
احتمالا یکی از اجداد من زیر باران مرده است...
واسه همه سرنوشته...
به ما که میرسه میشه پانوشت!
ادامه مطلب
تاوقتی کسی نیاد و بهمش نریزه
کثیفیای پنهونش معلوم نمیشه ...
پ.ن: سلامتی اونایی که میان بهم میریزن و میرن ولی قبل رفتن مرتبش هم میکنن!
میگم کجای دلت؟چرا آخه؟
با جدیت میگه: من چه میدونم برو از خدا بپرس
میگم حالا چرا از خدا ؟
میگه خودت گفتی که خدا تو دلمونه!
که به ضربه ای با هزار تکه عالم را از شکستنش
خبر می کند،
من آن شیشه ی سنگ خورده ی پیکان قراضه ام
که هزار تکه ی ریزش
از هم نپاشیده کنار هم دم بر نمی آورند،
انگار نه انگار...
منبع
ولی هرچه هست خیالشان راحت است
که هیچ وقت شرمنده نگاه کودکان و رهگذران نخواهند شد...
پ.ن:
1-تو درخت خوب منظر، همه میوهای ولیکن
چه کنم؟ به دست کوته که نمیرسد به سیبت(سعدی)
2-میوه نمیدهد به کس، باغ تفرجست و بس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش(سعدی)
* عنوان از صائب تبریزی
تقصیر خودشان است ...صدا ندارند ...زور
ندارند...خسته اند...شاید هم حرفی برای گفتن ندارند....
باز هم مینشینم و به بازی میگیرمشان...آنها فقط یه مشت حرف هستند!
آنها تقلا میزنند ...
من سادیست لذت میبرم...
و
دوباره سکوت.
برچسبها: حل المسائل, بالا کشیدن
نه اینکه خاطرات بدو فراموش کنه
بلکه تا اطلاع ثانوی میبرتشون اون پایین مایینا
لابه لای هزاران خاطرات تو ناخودآگاه قایمشون میکنه
تا یه نفسی بکشیم!
دفعه دوم اسفند ماه سال 79 بود . از مدرسه برگشته بودم و داشتم تند تند
مشقهایم را مینوشتم که خودم را برای یک(خواب زمستانی)! تعطیلات سه هفته ای
نوروز آماده کنم. پدر با قیافه ای مهربان و بشاش آمد و مرا به آشپزخانه
فرا خواند و در را بست ... بعد از کلی مقدمه و تعریف و تمجید از من و
توضیح روند زندگی یک دختر باز متذکر شد که بزرگ شده ام:"...ببین دخترم تو
دیگه بزرگ شدی. خودت میتوانی تصمیم بگیری...فلانی ازت خواستگاری
کرده....پسر خیلی خوبیست تصمیم با خودت..."شاید برای یک نوجوان هیچ چیز
خوشایندتر از اینکه بشنود" بزرگ شده است " نیست.ولی من مات و مبهوت بدون
هیچ حرفی یا دفاعی داشتم فکر میکردم که در 16 سالگی آدم چقدر میتواند
بزرگ شده باشد....؟
بعد این همه این روزها دیگر تذکر پدر لازم نیست...خودم دیگر یاد گرفته ام
:به آیینه نگاه میکنم و میبینم بزرگ شده ام...به دخترم نگاه میکنم و میبینم
بزرگ شده ام...به آلبوم عکسها نگاه میکنم و میبینم که بزرگ شده ام ..به یک
تار موی سفیدم نگاه میکنم و...
راستی نمیدانید آدم ها کی میفهمند که پیر شده اند؟از کی باید به آنها متذکرشد که دیگر خیلی پیر شده اند؟
برچسبها: بلوغهای غریبانه در این سرزمین, دختران بزرگ زنان کوچک, اعترافات یک آدم گنده
ادامه مطلب
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
عسیسم(دلبندم،جیگرم،قندعسلم،جوجه ام...) امروز به جای 5 قاشق 4 قاشق و
نیمتا خورد.اینم عکساشه.قوربونش برم
. خیلی نگرانشم. مامانی بمیره واسش.بوی مای بیبیش هم یه کم نگران کنده بود
فردا میخوام ببرمش پیش متخصص . اینم عکس عروسکیه که خاله اش خریده
واسش.دوسالش که تموم شد میذارمش کلاس زبان. خیلی باهوشه...میخوام واسش میکس
سبزیجات درست کنم. واسش قطره آهن خارجی خریدیم سی تومن...یه لحظه نبینمش
میمیرم عسییییییییییسم
زن تازه ازدواج کرده:
دیروز با عشقم(نفسم،جیک جیکم!شکلاتم)رفتیم پیتزا خوردیم سر راه عروسک و
روسری خریدیم اینم عکساشه. امشب قراره بریم خونه مامانم اینا.اس ام اس زده
که گلم بی
تو هرگز منم جواب دادم با تو همیشه! خدایا از اینکه اینقدر ما خوشبختیم
هزار مرتبه شکرت.من چقدر خوشحالم.وای دلم واسه نفسم تنگ شد میخوام واسه
تولدش ادکلنی که دوس داره بخرم.اوه موبایلم داره زنگ میخوره نفسمه...
زن شاغل:
دیروز سرکار همکارم بهم لبخند زد ولی من محلش نمیذارم بره بمیره با اون
دماغش .از اون یکی همکارم(که
تازه حلقه کرده دستش !)حالم بهم میخوره فکر میکنه کیه...امروز که میخواستم
برم سر کار سر راه یه دونه آدامس از پسرک دست فروش
خریدم. تو اتوبوس همش داشتم به اون زنه که بچه اشو بغل کرده بود نگا
میکردم. وای دلم لک زده شوهر کنم واسه شوهرم آشپزی کنم.یعنی میتونم؟به الی
گفتم ساعت 4 بیاد باهم بریم خرید. فردا باید مرخصی بگیرم تا 12 بگیرم
بخوابم. خوش بحال زنای خونه دار. ..
زن مطلقه:
اصغر مرد خوبی بود آرام،خونسرد و با ادب. من ولی از مردهای وحشی بیشتر خوشم
میاید.اصغر بهم گفت نرو. ولی من باید میرفتم .همه به زندگی ما غبطه
میخوردند ولی از درون من خبر نداشتن.یک ابسیلون پشیمون نیستم. خیلی احساس
راحتی و آرامش دارم.ولی خداییش اصغر مرد خوبی بود...
زن افسرده:
و آه ببارید ای ابرهای متراکم و تیره زندگی. شما هم ببارید و خیسم کنید
شکوه ای نیست.آه زندگی با ما چرا؟دلم های و هویش را سکوت میکند و نفسم بند
میآید.چه بیهوده نفسم میکشم. آه شبهای بی کسی هجوم میاورند و من تشنه
نبودنم. با قایق بیجانم در دریای آرزوهایم به گل مینشینم و فردا که بیایی به سراغم دگر نفسی نیست...
زن عاشق:
تو که باشی دیگر حتی خودم هم با خودم هستم. وقتی نیستی دیوانه وار راه
میافتم در کوچه خاطراتمان و زنگ کلبه عشق را میزنم.!چه زیبا دوستت دارم. آه
نه میپرستمت مثل گوساله ثامری.به نبودنهایت گفته ام از تو برایم عکسی
بکشند به یادگاری.این همه میخواهمت و تو به هیچ جای مبارکت نیست،نباشد عیبی
نیست. همین که نیست خیلی هم نیست.پرده ها را کنار میزنم و زیر باران
منتظرت میمانم تا بیایی و مرا لبریز از نم نم زندگی کنی. قهوه ام را به
یادت تلخ نمینوشم !پر از احساسم ...من بی تو تمام میشوم
زن دانشجو:
امروز دیر رسیدیم سر کلاس... استاد بدجوری نگام کرد.با من لجه میدونم که
میان ترم مو خوب نمیده.به این ساناز میگم شبا زود بخواب اینقدر مارو نگیر
به حرف . استادفلانی خیلی باحاله خیلی لارجه.دکتراشو از فرانسه گرفته
...سرکلاس مبانی اون پسر ریشوئه کنفرانس داشت ازش سئوال پرسیدیم خیط کرد
کلی خندیدیم.اه اه اه حالم از این ترم اولیا بهم میخوره چقدر جزوه مینویسن و
خر خونی میکنن. اون پسر ترم بالایی دعوتم کرده بریم تئاتر.... خیلی وقته
میخواد باهام دوس شه ولی من ازش خوشم نمیاد.خوابگامون خیلی دهشتناکه ترم
بعد حتما خونه میگیرم.این هم اتاقی جدیدهه یه جورایی مرموزه بهش میخوره
چیز باشه!دلم واسه مامانم تنگ شده. لعنت به این شهر...عاشق هنرو موسیقی و
کتابای نیچه ام...
و...
پ.ن1: ضمن احترام به خیلی از وبلاگهای درست و درمون ،چکیده بالا برداشت آزاد من پس از خواندن چندین وبلاگ معروف و
نامعروف بود و موارد بسیار دیگری میشود نوشت که خارج از حوصله است .البته
هرگونه اعتراض و دفاعی پذیرفته میشود.
پ.ن2: خودتان نتیجه وبلاگهایی که نویسنده اش چندین نقش همزمان دارد را برآورد کنید!
ولی خشم امواجت را بر ساحل بکوبی...
خوش به حال دریادل!
بیچاره دل ساحل


