تبليغاتX
بهــانه های من

بهــانه های من

توبيخ عوامل سريال به خاطر رقص اكبر عبدی...

مدیرعامل شرکت فناوری اطلاعات: مسدود شدن Gmail مردم را به ایمیل ملی هدایت میکند...

توزيع بروشور فروش اسلحه در مدارس...

صفار: در جنبش سبز، نماز شب خوان هم داریم...

لاریجانی: شعار علیه روسیه درست نیست...

پاسخ ضرغامی به نامه سيدحسن خميني....

انتقاد سليمی‌نمين از عدم حضور مشايی در مناظره....

رسایی: شخصیت حقوقی امام متعلق به خانواده ایشان نیست...

جوادی آملی: اخلال در 22 بهمن حرام است...

علی حسینی: رکورد رضازاده را شکستم اما او گفت دروغ است...

حمدی مقدم: پليس و بسيج بايد شعاردهندگان را از دست مردم نجات دهند...

نرخ بنزين در سال آتی از 250 تا 600 تومان خواهد بود...

بودجه 89 ،تورم 50 درصدي در پي دارد...

اتاق‌هاي گفت‌و‌گو در دست جوانان ايران ايراني‌ها، 70 درصد اعضاي چت‌روم‌ها...

سردار حسین آبادی در جمع خبرنگاران خبر داد: رشد 415 درصدي كشف شيشه..

و...

پی نوشت:مشروح بعضیاشون در ادامه مطلب..هرکی بیکاره وعلاف! بره بخونه

من که هنوز نخوندم!

پ.ن2: من بی این  علامت !!! ناب زیستن نتوانم...!!


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 | |

هیچ وقت تیغ و چیزهای تیز رو تو کیسه زباله هات نریز...

به فکر دستان کوچکی که در آن، دنبال چیزی میگردند هم باش...

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 | |

درسته

من تو آفساید بودم ...

ولی به پنالتی تو هم شک دارم...

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 | |

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 | |

 به غضنفر میگن  با "قوری" جمله بساز:

_ میگه قو رید!

میگن اصلابا "کتری "جمله بساز:

_اتفاقا رو باکت رید!!


+نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 | |

البته این حسرتی که اون بالاست جنسش با اون حسرتی که اصفهانی میخونه:
(:دخترم دلخوشی بابا همیشه ....!!)
یه خورده فرق داره...از اونجایی که تا حالا دوبار ازطرف یه پسر بچه 4 ساله !به بازی وبلاگی دعوت شده ام دیگه دلم نیومد این دفعه روی یه بچه رو زمین بزنم...پس فردا میشه عقده و ما میمونیم و نظریات عقده های ناکامی فروید و ...حالا بیا و درستش کن!!
خلاصه در این بازی باید از حسرتهایمان بنویسیم...البته صد رحمت به این بازی!..عزیزی دیگردعوتمان  نموده بود به اینکه "دوست داشتی با کیا بخوابی!!"در همینجا به اون عزیز اعلام میکنم که با عرض شرمندگی از وبلاگ ما زن و بچه و زیر 18 زیاد رد میشن...!!خوبیت نداره...!!اخه این هم شد بازی!؟؟
و اما حسرت:(حسرت که زیاده اما چون مخاطب یه بچه 4 ساله است منم  در حد 4 سالگی ام مینویسم و گرنه حسرتهای نوجوانی و کلا یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد....!
بچه که بودم پشت بندم که یه خواهر اومد آرزو داشتم که فقط من پیش مامان بخوابم ...ومامان واسه این که عدالت رو رعایت کنه هر جفتمون رو به هر بغلش میخوابوند و بنده خدا سرش رو هم صاف رو به سقف نگه میداشت تا مبادا من بگم که چرا اون وری نیگا میکنی و...!
تا اینکه زد و پشت بند من و آبجی کوچیکه یه پشت بند دیگه اضافه شد اون هم از نوع داداشی و دیگه من از رده خارج شدم !!!و معنی واقعی حسرت رو فک کنم اون موقع بود که چشیدم و تازه فهمیدم که حسرت بغل مامان رو قبل از من داداش بزرگه و به مراتب پدر!!!کشیده اند....

+نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388 | |

از دو هفته پیش:

              


بعد از تمام شدن امتحان،همین الان:

         


تا قبل از اعلام نتایج:


ودو هفته بعد!:


  

+نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388 |

استاد:افسانه چی آزارت میده؟از چی رنج میبری؟

_(من و من کردن و تردید )استاد من شوهرمو خیلی دوست دارم...خیلی مرد خوبیه ...در کل همسری ایده آل و پدر ی مهربون واسه  دخترم مهشیده...استاد نمیدونم تو این چند سال که این اتفاق واسه من افتاده حتی یه بار هم مشکل منو به رخم نکشیده....خونوادم همیشه مردی و مردانگیشو تحسین میکنند..استاد نه اینکه بدبین باشم ...مثل بعضی از این زنا هم نیستم که بی اعتمادی و شک کردن  خوراکشونه... نه اینکه تا حالا کوچیکترین اثری از خیانت ازش دیده باشم ...استاد اون خیلی خوش تیپه ..خیلی جوونه ..فقط 31 سالشه ...واین منو آزار میده...میترسم...حساس شدم...تموم ذهنمو مشغول کرده...از .طرفی دلم براش میسوزه....خیلی دلم براش میسوزه...هرلحظه منتظر یه خیانتی ازش هستم...چون بهش حق میدم...بچه که نیستم ...از گول زدن خودم هم خوشم نمیاد...حساسیت من بهش روز به روز بیشتر میشه ...ازطرفی چون خیلی دوستش دارم نمیخوام خوبیهاش به من اجباری باشه ...راستش وقتی مردای دیگه رو میبینم که زنهای زیبا و آراسته ای دارن و بازهم شاکی اند و یه زن زیبا تر که میبینن دست و پاشونو گم میکنن...اون وقت محمد که فرشته نیست...این افکار همیشه با منه...و...

استاد:مثال بزن..مثلا چی؟؟جزئی تر بگو...این افکارتو تو روابطت  هم بروز میدی؟؟

_بله..مثلا همین دو روز پیش بود...محمد همیشه سر ساعت 7 خونه است....اون شب بدون اینکه به من خبری بده ساعت 10 اومد...گوشیش هم خاموش بود....اون 3 ساعت واسه من یه عمر گذشت ...عین دختر بچه ها گریه میکردم...بدون اینکه دلیل منطقی داشته باشم...وقتی اومد فقط گفت که ببخشید گوشیم شارژنداشت ..همین...منم تو ظاهرقبول کردم ...ولی ...ولی ..استاد اون خیلی خوبه ....

افسانه حرف میزد و خیلی تلاش میکرد که منظورشو برسونه....در حالی که استاد و همه ماها دقیقا میدونستیم چی داره میگه...استاد با شوخی و خنده سعی کرد همه مار و از اون فضا بیاره بیرون ..

_بچه ها ببینید ..آفرین افسانه...ازت تشکر میکنم که صادقانه و بی پرده افکارتو گفتی...بچه ها یاد بگیرید...

****

کلاس مهارتها که جلوتر میرفت..بچه ها صمیمی تر میشدند ...چون تقریبا همه از چون و چرای زندگی همدیگه باخبر شده بودیم...افسانه شخصیت فوق العاده منطقی و مهربان و گرمی داشت...خیلی لارج بود ............از همه مون بزرگتر بود  ..(گاهی فکر میکردم که چون ترم بالاییه بیشتر کتاب خونده و روش اثر گذاشته...)..

یه روز عکس های عروسیشو اورد ...اصلا نمیتونستم هضم کنم که  عکس های افسانه ست...اثری از اون ملکه زیبایی 19 ساله که تو عکس به من لبخند میزد نمونده بود.....بیشتر از همه عکس شوهرش جلب توجه میکرد...مردی قد بلند و فوق العاد خوش تیپ و خوش هیکل....برخلاف بچه ها که مجذوب عکس ها بودند(شاید بیشتر جذب  مدل لباس عروس و مدل ماشین و تاج و تخت و....)نتونستم سر کلاس بمونم....دویدم تو حیاط و یه گوشه اون قدر گریه کردم تا سبک شدم...

با افسانه صمیمی تر شده بودم ولی هیچ وقت جرات نکردم نه از خودش و نه از دوستهای نزدیکش سئوالهامو بپرسم....اینکه اصلا چی شده که اون اتفاق واسش پیش اومده...؟ویا جزییات بیشتر در مورد زندگی شخصیش...نمی پرسیدم چون میدونستم جنبه فضولی داره....فقط اینو فهمیدم که پولداره...خیلی پولدار...البته نه به خاطر ماکسیمایی که سوار میشد...

برای منی که همیشه همه مردمو  در برخورد اول با ظاهرشون قضاوت میکردم و هیچ وقت جرات نزدیک شدن و حرف زدن با امثال افسانه رو نداشتم ،افسانه تجربه خوبی شده بود...خیلی چیزها ازش یاد گرفتم

...به چه مرتبه های عالی از انسانیت رسیده بود این دختر....واقعا افسانه بود....گاهی خودمو جای اون تجسم میکردم وگاهی جای همسرش...نمیتونستم تجسم کنم که موقعیت  کدومش میتونه سخت باشه...هر دوتاش سخت بود...سخت.

با افسانه تقریبا دوست شده بودم..ولی همیشه ترس از این که فکر کنه نزدیک شدن من به اون مثل خیلی از بچه ها حالت ترحم داره،مانع میشد تا صمیمی بشم باهاش...

گذشت و گذشت و کلاس مهارتها هم تموم شد ومن بیشتر از دو سه بار ندیدمش..

تا اینکه  دوسه روز پیش سر جلسه امتحان   ...

+خوبی؟

_خوبم

+دختر و همسرت خوبن؟

_سلام دارن خدمتتون

خیلی دلم میخواست در مورد" از رنجی که میبریم" ـ پارسال ازش بپرسم...خجالت میکشیدم.....

+کم پیدایی رفیق؟

_نه به پیدایی شما! ترم آخریه و هزار جور درد سر...

+دیگه چه خبر؟؟

_هیچی سلامتی تو چه خبر؟درسا خوب پیش میره؟

یه لحظه پیش خودم فکر کردم نپرسیدن اون موضوع   شاید یه جور بی احترامی تو عالم دوستی نصف و نیمه امون بشه ...دلمو زدم به دریا و با حالت شوخی پرسیدمک

+افسانه با حساسیت هات !چی کار میکنی؟آنتی هیستامین پیدا نکردی واسشون؟

(تا بیاد متوجه منظورم بشه یه کم مکث کرد و با لبخند  خاصی گفت:)

_نه!



تمام شد همین.




+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388 | |

زمان :یک سال پیش

مکان:من تو صف شلوغ بانک به خانومی شیک پوش که پشتش به من بود،ببخشید میشه یه لحظه خودکارتونو بهم بدید؟؟

وقتی برگشت و با مهربونی زیاد گفت بفرمایید.... تنها چیزی که نمیتونستم ببینم خودکارش بود...حسابی جا خوردم...مات و مبهوت خشکم زد  با دست پاچگی خودکار رو ازش گرفتم و تند تند فیشو پرکردم...عرق سردی کرده بودم ...شاید به خاطر ترسی بود که عین بچه ها ورم داشته بود و شاید هم بیشتر به خاطر خجالتی بود که ازش میکشیدم چون میدونستم از قیافه تابلوی من خودش هم فهمیده که من چقدر جا خوردم....لبخند تظاهری انداختم ور صورتمو !وبا کمال تریپ روشن فکری خودکارشو پس دادم و یه عزیزم هم  به آخرش اضافه کردم

گذشت و گذشت تا اینکه چند باری تو دانشکده دیدمش...فهمیدم که ورودی 85 ...ازش فرار میکردم ...مثل تموم واقعیت های دیگه زندگی که یاد گرفته ام از بغلش دور بزنم...

تا اینکه زد و انجمن علمی دانشکده واسه بچه های ممتاز هر گروه کارگاه مهارت های زندگی برگزار کرد...تو کلاس که رفتم باز هم تعجب کردم که اون هم جز نفرات برتره......دیگه چون کلاس 15 نفره بود و گروهمون کم تعداد ..مجبور بودم که بهش نزدیک بشم والبته در حد سلام علیک و احوال پرسی و خندیدن و چرت و پرت گفتن

زمان :جلسه دوم

مکان:کلاس مهارتها

موضوع: هریک از بچه ها ضمن معرفی کامل خودش و ویژگی های اخلاقیش باید " از رنجی که میببره "حرف بزنه...

نوبت:افسانه

من افسانه 27 سالمه ...متاهلم ویه دختر 7 ساله دارم و...و....5 سال پیش دچار سوختگی شدم واین چهره ای که از من دیده اید حاصل 4 بار جراحی پلاستیکه..یه چند سالیو افسردگی گرفته بودم تا اینکه یاد گرفتم که چه جور خودمو با زندگی تطبیق بدم..خیلی سخت بود ...اسم شوهرم محمده .. .بنگاه ماشین داره و....و ما خیلی همدیگر رو دوست داریم

استاد:افسانه چی آزارت میده؟از چی رنج میبری؟

_ادامه دارد.....



+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388 | |

از قدیم الایام مباحث داغی بین نگاه داشتن سر !درجهت پایین یا به سمت بالا !!وجود داشته و طرفداران هر مکتب !دلایل و مستندات بی شماری اندر مزیت  ومعایب هرکدام برشمرده اند.

مثلا عده ای عقیده  داشته و دارند که چهار پایان فقط سر به زیر دارند و انسان دو پاست پس باید سرش را بالا بگیرد عین یک مرد!! وودر روابط اجتماعی گویا تحقیقات اخیر ثابت کرده که داشتن تماس چشمی

یر به یر!!رکن اصلی است ...وسر به زیر بودن گویا بی احترامی به شخص مقابل است..

و گروهی معتقدند که سر به زیر بودن هم نشان نجابت است هم نشانه  اقتصادی !!!(پیدا کردن اشیاءریز و درشت)فراوان دارد و حتی در این موارد گویا  یقه هم دیرتر چرک شده است...!و از همه مهم تر در این مورد شخص به شیطان اجازه نمیدهد که به چشمش برود و از آنجا به ناموس دیگران..تیر اندازی کند!!

 اما از نظر آماری حادثه و اتفاق  هر دو حالت  یک شانس را دارند:سقوط در چاله ها  وبرخورد با موانع و .. در مورد اولی

و  با کله رفتن درزیر ماشین و تیرهای چراغ برق  و ... در مورد دومی.

البته در این بین بوده اند نظریه پردازانی !!که انعطاف پذیری ! و نسبتی بودن جهت سر را همانند علوم دیگر قبول داشته اند و حد اعتدال در پیش گرفته و مثل من! بر این باور بوده اند که بنا به مصلحت :

گهی سر هوا ،و گهی سر به زین!!!


پی نوشت :انیشتن  هم سر به هوا بود با اون قانون نسبیتش!!


+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388 | |

وقتی قرار نیست کفشهایت را دربیاوری...

پارگی جورابها هم،مهم نیست.!


+نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 | |

برایم کمی "رانی "بفرست

تا هوس کنم...!


بعدا نوشت:این جمله رو میشه حداقل 3 جور معنی کرد...!رعایت پیش نیاز آی کیو!!برعهده خواننده میباشد/.

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388 | |

نه اینکه فکر کنی کم اورده باشم

نه اینکه فکر کنی خسته شده باشم

نه اینکه فکر کنی شست و شوی مغزی شده باشم

نه اینکه فکر کنی غم نان داره  حزب البادی!! یم میکنه...

نه اینکه فکر کنی هیجانی مینویسم

نه اینکه فکر کنی .....اصلا هرچی دوست داری فکر کن:


دیگه تلاش فایده ای نداره

خوب بازی رو بردن

خوب همه مارو عروسک خیمه شب بازی کردن...تا به هدفشون برسن وچه خوب رسیدن...

نه اینکه فکر کنی تقصیر اونها باشه ...نه سطحی فکر نکن...

این وسط حیف خونهایی که ریخته شد...

حیف لاله هایی که در راه سلامتی سبزه زار ها پر پر شدند..

غافل ازاینکه تمام سبزه ها به وجود علفهای هرز عادت دارند...

چه پهن گوسفند بریزی چه شیمیایی و...رشد میکنند...

آب فاضلاب بدی یا قنات فرقی به حالشون نداره

تازه بینشون دیمی!!!ها به اسوه استقامت و صرفه جویی معروفند...



حیف جونهایی که همه چیزشون رو سر این مردم از دست دادن...ارزششو داشت؟؟

مردمی که خیرخواهانشان را دشمن میدانند...

مردمی که عادت دارند سیب زمینی هارا  به جای سیب بهشتی بخورند وبعدش هم خدارو شکر کنند!

مردمی که به خاطر یه کاغذ پاره حکم جهاد میخواهند.....(تا که رابکشند؟؟)

مردمی که حوادث تقویمی بیشتر برایشان مهم است تا حوادث واقعی...

مردمی که برخی خونها برایشان رنگین تر است...

مردمی که به راحتی سوره کوثر را برای هرکی که خواستند به کار میبرند و مخالفانش را ابتر میخوانند..

مردمی که قرآن سر نیزه کردنها را فقط تو تاریخ اعراب تجسم میکنند...

مردمی که تا خرخره متدین!!و مسلمانند...

مردمی که...

نه  اینکه فکر کنی رادیکالیتم!! حالا از این ورش افتاده...نه!

نه اینکه فکر کنی حساب دو دوتا چهارتا  میکنم...


دیگه غصه هیچی رو نمیخورم ....رخم رو ببین دیگه از غم بینوایان زرد نخواهد شد

بینوایانی که سرخاب هایی از خون همجنسانشان برگونه دارند....

+نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388 | |

اعتماد-منصور ارضي مداح حامي دولت

تمام انتقادهاي وارد به نحوه مداحي ها را رد کرد،

و گفت؛ سياست ما عين مداحي ماست...!

.

پس اگر داشته باشیم:

1.سیاست ما عین دیانت ماست،

2.سیاست ما عین مداحی ماست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنگاه 1+2=دیانت ما عین مداحی ماست...!


من شخصا دیانت !حاج آقا کوثری رو فقط قبول دارم!


پ.ن:ما میگییم نره ..تو میگی بدوش..


متن کامل این افاضات !در ادامه مطلب


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388 | |

هم اکنون ساعت دو وربع!بامداد آخرین روز پاییز 88 است..

ومن 3 ساعته که دارم واسه کنفرانس روانشناسی فیزیولوژیک فردا !!پدر گوگلو درمیارم!

موضوع تحقیق هم عوامل فیزیولوژیک در

Attention Deficit  / Hyper activity Disorder

میباشد...همون بیش فعالی خودمون...که فردا باید ارئه بدم.[آیکون تریپ استادی خفن]!

وبرای غلبه بر مکانیسم خوابیدن!!چه فنجانهایی از نسکافه که ننوشیده ایم...!!

حالا چرا دراین بینابین گوگل خان مارا به اینجا هدایت نمود بماند!

چون نورونهای مغزمان تو این لحظات هیچ کمکی نکرد تا مطلبی ازخودمان برای یلدا درست کنیم!!

ماهم فن زیبای  کوپینگ!!یا کپی پیست !!را در ادامه مطلب اجرا کرده واز خدمت مرخص میشویم!!

بیا ای دل کمی وارونه گردیم

برای هم بیا دیوونه گردیم 

شب یلدا شده نزدیک ای دوست

برای هم بیا هندونه گردیم!!!!!!!!!!!

پ.ن:(داداش گلم تولدت مبارک)ازطرف من هم شمع 27 ات رو فوت کن...!



ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 | |