X
تبلیغات
/>

بهانه 26 سال داشت

طنز یا واقعیت؟


نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 8 قبل از ظهر | |

ميترسيدم بنويسم و آن پايين عبارت"نوشته شده در پنجشنبه بيست و يكم فروردين 1393“هى خودش را به رخ بكشد و يادم بياييد كه اوه مای گاد! يك سال ديگه گذشت و من اينبار وارد سى امين سال زندگيم شدم بى برو برگشت و بدون هيچ مقدماتى ،همه اش پلى آف وار و به صورت حذفى!

قبلنها ،آنوقتها كه با جناب سى سالگى ،هنوز خيلى فاصله داشتم  از دوردستها همیشه گمان ميكردم براى خودش حسابى  مردى شده است  وكم كم بايد برايش آستين بالا بزنم، اما حالا كه از نزديك ميبينمش خیلی ریز میبینمش. هيچ حرفى براى گفتن ندارد حسابى دهنش بوى شير ميدهد و يكدست و دو هندوانه وار به پاى لرز نشسته.شاید هم خوابیده حالا لرز چی خودش داستانی دارد .

نمونه اش  اينكه انگار  يواش يواش حرفهاى قشنگ قشنگ جناب سی ساله خان هم ته ميكشد ،و گاهی مجبور ميشوی  براى اينكه حرفت را بزنى گوگل را بزنى ! وحرفهاى قشنگ صد دست كپى شده اين و آن را بزنى ،خوشبختانه يا بدبختانه اين روزها  زياد كارى ندارند كه حرف خودت را ميزنى يا حرف ديگران را،انگار گوش همه پر شده است از يه مشت حرف اتوكرده مجلسى يكدست ِخوب زده شده. برای منکه جدیدا اين يكدستى و يك رنگى اش بيشتر از هرچيز توى ذوق ميزند،آدمهاى يكدست!عشقهاى يكدست،حرفهاى يكدست،طرز تفكرهاى يكدست،رفتارهاى يكدست، بهانه هاى يكدست...(نويسنده الان دارد زورش را ميزند كه حرفهايش را طورى بزند !كه صداى يكدستى اش ! را خفه كند ولى شنونده بايد عاقل باشد!.گوش فلك كه كر تر از اين حرفاست)

ادامه دارد...



نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 0 قبل از ظهر | |

+ "درخت نباش که وقتی همه چیز سرد شد تو زودتر دل کنده باشی از برگهای رنگ پریده.“

-  پس با این وجود کاج ها درختان باوفایی باید باشند،همیشه برگهایشان را نگه میدارند حتی در سرما.

- ولی نه از کجا معلوم؟میگویند این برگهایند که از درخت خسته میشوند و میروند.

+ شاید درختها به خاطر همین نگه داشتنها کلی منت سربرگها میگذارند و آنها ناچارند که بروند.

- پس با این وجود باز هم کاج ها درختان باوفایی باید باشند.

+ نه . این برگهای کاج هایند که با تمام بی حوصلگی های آنها میسازند.



نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 10 قبل از ظهر | |

 1-  فیلم پر است از صحنه ها و دیالوگهای خشونت آمیز و در بعضی موارد حتی خشونتهای ستایش شده.مثلا پسری که  از روی مردانگی و غیرت! فی سبیل الله و قربه الله ماشین میدزدد و آدم زیر میگیرد! و یا باران قهرمانی که برای گول زدن طرفش وانمود به حلق آویز شدن میکند و این وسط کسی یادش نیست که یادگیری مشاهده ای  چه صیغه ای است؟

2- بچه پولدارها هیچ وقت معتاد و هرزه و گدا نمیشوند و خیلی نجیب زاده اند و تحت هیچ شرایطی  هم نمیمیرند. این آسیبهای اجتماعی مختص آنهایی است که  پدر شان هیچ کجا سهام ندارند! 

3- سوسک توله !!؟

4-  طبق معمول آدم خوبه های ماجرا یا ریش دارند و آقا دکتر و آقا مهندس اند و یا چادری اند و خانوم معلم. و هرگز ایدز نمیگیرند و اسم همگیشان عربی است!و ادم بدهای ماجرا یا  خیلی خوشگل اند ! و دماغ عمل کرده اند و دکتر زیبایی میروند و ماشین شاسی بلند سوار میشوند ،یا موفرفری و سیبیلو و خیلی بی ریخت و بد ترکیب  و آصف وارند  .

5-آیا نمیدانستید که اگر عکس بیست سال قبل گمشده ای را در تهران 15 میلیونی پخش کنید فردایش  پیدا خواهد شد؟خوب حالا بدانید!. 

6- نویسنده همه آدم بدهای ماجرا را در قسمت آخر به سزای اعمالشان میساند  و آنها را به درک واصل میکند حتی جان آفرین را به جان آفرین تسلیم میکند! ولی سرنوشت نادر را به  خلاقیت تماشاگر میسپارد .  گمانه زنی ها حاکی از آن است که همدست نادر بعد از رد کردن  فرودگاه امام به سمت قزوین تغییر جهت دادند تا  ایشان به سزای اعمالش برسد !!

در پایان ما از  این فیلم نتیجه میگیریم که  سازمان بهزیستی و نهادهای خیریه  نقش هویج فرنگی  دارند.

پ.ن:یادداشتهای یک عدد سریال دیده غضبناک!


برچسب‌ها: سریال آوای باران
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392 0 قبل از ظهر | |

این خیلی مضحکانه است اگر خیال کنی با کات کردن یک رابطه به هر علتی در هر زمانی ،

تمام گذشته ها هم خواهند گذشت ...،نخیر به این راحتی نمیگذرند این گذشته ها

به این راحتی بد نمیشوند این خوبهای رفته

به این راحتی نفرت انگیز نمیشوند این دوست داشتنی ها

باید حواست بهشان باشد،هر از چند گاهی مجالی برای دست و پا زدنشان بدهی

وگرنه خودشان که مجال پیدا کنند به وقتش خفه ات خواهند کرد ...گذشته ها را میگویم

خاطرات را میگویم؛اوهای رفته را.


نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392 7 بعد از ظهر | |

یکی از تفریحات سالم من ! این است که ببینم ملت با جست و جوی چه کلماتی وارد وبلاگم میشوند. در این اواخر توجه ام جلب شد به عبارت "موقعیت یک مرد مجرد در بهشت؟" .البته کمی هم عذاب وجدان گرفتم که فرد جوینده که اینجا رو باز کرده چیزی دستگیرش نشده.واقعا سئوال خیلی مهمی میتونه باشه ها!

در احادیث داریم که: مومن در یک روز صد دختر باکره را در بهشت تصرف می نماید و عجیب این است که بلافاصله باکره می شود بدون اینکه برای دختر ناراحتی باشد !!

اما مجرد یا متاهل بودن آن مومن ! بسی جای سئوال دارد و نکته مهمی است که علما باید پاسخگو باشند! و  عده ای  معلوم الحال ! را از نگرانی دربیاورند!


برچسب‌ها: مجرد, بهشت, از تو میپرسند
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392 6 بعد از ظهر | |

گاهی به آنهایی که در خوشی ها همراهشان بودیم ،سری بزنیم

شاید الان ،

موسم سختی هایشان باشد...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392 3 بعد از ظهر | |

در زندگی هرکس روزهایی ناگهانی وجود دارند که آمده و رفته اند ،

که آدم هی باید بگوید : خدا را شکر که رفته اند...

خدا را شکر که رفته اند.


نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392 3 بعد از ظهر | |

چه دماسنج دقيقى شده ام  اين روزها

چه استاندارد!

با كوچكترين گرمايي بالا ميروم 

و با هر سرماى بى سروپايى مى افتم

زير صفر مي افتم...



*عنوان از يك دوست

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1392 5 بعد از ظهر | |

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من تو عمرم شاید کلا سه تا ریمل خریده باشم! شاید هم چهارتا.اونم مارک پاریس !یعنی مجموعا تاحالا بعید میدونم که بیشتر از ده تومن واسه این کار داده باشم.امروز تو  متروی شهید بهشتی باز احساسات کمک به همنوعانم گل کرد بدون اینکه نیاز به چیزی داشته باشم به خودم گفتم حتما باید از این زن دستفروش چیزی بخرم اصلا وقتی کسی خسته و کوفته با یه امیدی وارد واگن میشه و کسی محلش نمیذاره بیشتر احساسات کمک به همنوعانم گل که  میکنه هیچی دسته گل میشه!خودمو میذارم جاشو دلمو  با یه دسته گل بزرگ به درریا میزنم !مخصوصا اگه همرام پول داشته باشم
رفتم پای بساطش و همینجوری فی البداهه! گفتم ریمل بورژوا داریر؟با خوشحالی  و تند تند گفت: اتفاقا یدونه هم بیشتر نمونده بفرما اگه بیرون این قیمت پیدا کردی شمارمو میدم بیا سه تا دیگه بهت میدم دستت بیار واست امتحان کنم اصل فرانسه است..منم  در کسری از ثانیه بدون اینکه توجهی به حرفهاش داشته باشم با قلبی نا آرام و  دلی نامطمئن ! 12 تومن دراوردم دادم بهش لبخندی زد و ایستگاه بعد در افقها محو شد.
خونه  که رسیدم از اینکه باوجود داشتن  هزارسودای واجب دیگه جیگرشو داشتم که از مال دنیام بگذرم  خیلی خوشحالی مبهمی داشتم! رفتم جلو آیینه که امتحانش کنم:  ای دل غافل !خشک خشکه لامصب.خالی خالی .  باورم نمیشد اصلا .گفتم ایزد جون! داشته باش من نیکی رو انداختم تو دریا!(دجله) حالاتو اینجوری در بیابان میدهی باز؟!

هی میخوام زنه رو فحش از راه دور بفرستم ولی میبینم اون کار خودشو به خوبی انجام داده و این منم که مقصرم. منم که آدم بی دقتی هستم. درسته که فقط به نیت کمک و شاید هم از روی دلسوزی چیزی خریدم ولی دلیل نمیشه که تو معامله حواسم جمع نباشه و ندیده و نشناخته به طرف اعتماد کنم.اون زن درس خوبی امروز بهم داد هرچند تا حالا خیلیهای دیگه هم بهم همین درسهای تکراری را داده اند!کیه که دلش بدهکار باشه!!

برم بشینم این آهنگ (ای غم انگیزترین خوشحالی شادمهر عقیلی) رو گوش بدم !و به همون ریمل پاریس! خودم زل برنم...

*عنوان از شهریار

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 8 بعد از ظهر | |

دخترم اومده میپرسه مامان:یه کم عیب نداره که دروغ گفتم؟

+ چه دروغی؟

_ آخه پریسا که مامان نداره همش ازم میپرسه کی میخواد بیاد دنبالت ؟

منم واسه اینکه دلش آب نشه نمیگم تو میایی میگم :عموم،خاله ام ،مامان بزرگم و اینا...

آخه اون عمو و خاله و مامان بزرگ داره فقط مامان نداره

_ عیب نداره؟

یاد نظریه رشد اخلاقی کلبرگ میفتم و میگم :نه عیب نداره


برچسب‌ها: پ مثل پریسا
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1392 10 قبل از ظهر | |

تا جوانى دلى بدست آور

وقت پيرى ،هنر نميباشد!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1392 9 بعد از ظهر | |

اين روزها بعنوان يه کارشناس کار کشته! هى ميشينم با اين آقاى فردوسى پورِ درون!برنامه نود اجرا ميكنم و صحنه هاى حساس بازى زندگيم را با حركت آهسته ميبينم ؛ما هم عجب خط دفاع گل به نرخ روز خورى! داشتیم ها . از تاكتيك سه صفر تاش !كه بگذریم کسی چه میداند شايد علت اين همه سه آوردنها  جوان گرايى و بي تجربگى آن مربى زبان نفهم برزيليم! باشد. قربون خدا برم ! شايد هم نبايد از يك بازى تشريفاتى كه نتيجه اش از قبل مشخص است بيشتر از اين انتظار داشت، دستور از بالا دست كه برسد داور هم نون به نرخ روز خور ميشود ديگر!حتى سوت به نرخ روز زن!

فردوسى پورِ درون هم هى تند تند به اطلاعات ورزشي ام! متلك مياندازد و همه اين باختنها را مياندازد گردن ! خودم، و با پوزخند ميگويد: آدمى كه تا آخر دقيقه نود هنوز نداند كه با كوچه على چپش چندچند است را بايد داد كميته انظباطى!خرخره اش را بجويند بر وزن بسرچند!

نخير اینجوریا هم نیست آقاى عادل جان! حواست نيست اصلا،يادته اواسط نيمه اول ؟ يه بازيكن جوون تازه نفس بود كه اونقدر گفتى چه ميكنه اين بازيكن! تاآخرش چشش زدن؟ يكى كه همش هواشو داشت ،يكى كه همش مراقبش بود دريبلش كرد، از قوزك پا زخمى شد ،لنگون لنگون خواست كه باشه هنوز ولى به تشخيص داور! قادر به ادامه بازى  نبود. ديدى اومدن از زمين بردنش؟ يادته همش ميگفتى اميدواريم كه مشكلش جدى نباشه؟اون  بازيكنه من  بودم كه هيشكى يادش نيفتاد كه ديگه تو بازى نيست،همونجور زخمى  زخمى نشست تو نيمكت ذخيره ها و بازى تا آخرش صفر نفره ادامه پيدا كرد...




برچسب‌ها: بازى زندگى, فردوسى پور, نود, ديگه اين قوزك پا يارى رفتن نداره
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1392 0 قبل از ظهر | |

توی کلاس خیاطی نیمی از ما دختران جوان بودیم و نیمی هم زنان متاهل. ما چند تا خانم متاهل خیلی پیش می آمد که همینطور که الگو می کشیدیم یا پارچه می بریدیم به این دخترها نگاه کنیم. همه ما زنها می خواستیم که زودتر یاد بگیریم، دخترها هیچ عجله ای نداشتند، همه ما مدام نکته از همدیگر می پرسیدیم، دخترها آهنگ بولوتوث می کردند، ما همانطور که مجله لباس را ورق می زدیم فکر می کردیم چطور با ته مانده غذاهای توی یخچال یک غذای گرم برای ناهار جفت و جور کنیم آنها مدام روی لباسها زوم می کردند حرف می زدند که آیا این مدل بینی اش را عمل کرده یا نه. ما وقتی مربی نبود مدام ساعت را نگاه می کردیم و از بچه مان که صبح کمی تب داشته حرف می زدیم که چه چیز برایش خوبست آنها با هم قرار می گذاشتند بروند دوری بزنند، ما چرخ خیاطی که خالی می شد می دویدیم که کارمان را انجام بدهیم آنها کلی وقت طول می کشید که نخ پیدا کنند و ماسوره جور کنند، ما لباسمان را که پرو می کردیم سریع در می آوردیم تا اشکالاتش را رفع کنیم آنها هنوز جلوی آینه می ماندند و دنبال ایرادهای ابرو برداشتنشان می گشتند، ما لباس را می دوختیم و تمام می شد آنها از هم می پرسیدند دگمه مثل مانتوی این بگیرند خوبست یا مثل مانتوی آن یکی. ما زنهای متاهل، ما که وقتی در آموزشگاه بودیم نیمی از مغزمان در رهن خانه مان بود، در فکر همسر و فرزندمان خیلی پیش می آمد که با خودمان فکر کنیم راستی راستی ما وقتی مثل اینها بودیم چه کار می کردیم این همه وقت مفت و مسلم را؟ این همه بی مسئولیتی و سبکی را؟
 اصلا گاهی وقتها دلمان از همان سبکی ها و بی خیالی هایی می خواست که آن ها پزش را با نگاهشان به ما می دادند، اما ما زنهای به ظاهر همیشه دونده و درگیر که با تمام مشغله های فکری کارهایمان همیشه پیش بود، دیگر قدر وقت را می دانستیم، ما دیگر می دانستیم همان خانه، همان مسئولیت هایی که برایش می دویم، همان بندهایی که ما و فقط ما می دانیم جنسش اسارت نیست دوست داشتن است چقدر به زندگی مان معنا بخشیده است.

منبع :وبلاگ از این روزها


برچسب‌ها: از این روزها, متاهل, مجرد
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1392 8 قبل از ظهر | |

تو مباحث تخصصی اغلب حرف زدن با آدمایی که هیچی نمیدونن و خودشون هم قبول دارن که نمیدونن

برام راحت تر از آدماییه که یه چیزایی میدونن ولی خیلی چیزا رو نمیدونن و فکر میکنن که خیلی میدونن!



نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392 6 بعد از ظهر | |

کاش مثل تموم مراکز خدماتی که شعارشون" انجام کار باکیفیت همراه با جلب اطمینان و امنیت مشتری در اسرع وقت"است یه جایی هم بود به اسم : مرکز خدماتی فرزندان غایب.یافرزندانی که در غربت اند...

اون وقت میتونسیتی راحت زنگ بزنی واسه اون روزی که به هردلیلی مامانت یا بابات شبش نخوابیده و تا صبح زجر کشیده و نگران بوده و غصه خورده،یه نفر رو بفرستن.یه آدم زبر و زرنگ که بره  اول از همه محکم بغلش کنه و ببوستش.بعد واسش چایی دم کنه،شونه هاشو ماساژ بده،فشارخونشو بگیره،یه قرص آرام بخش بده بهشو به زور وادارش کنه که یه کم بخوابه، خونه رو جمع و جور کنه و براش غذای درست کنه کارای عقب افتادشو بکنه...بعد که کمی حال مامان خوب شد همونجا بمونه تا مامان شروع کنه همه چیزایی رو که نگه داشته بود تا اون بیاد رو یکی یکی رو کنه از حرفا و درد دلهای انبار شده که پشت تلفن به زبون نمیان تا خوراکیهایی که هیچ وقت از گلوشون پایین نرفته...

کاش میشد راحت زنگ بزنی که یه نفر رو بفرستن...

کاش اصلا پشت تلفن یا اسکایپ دست آدما به خیلی چیزا میرسید..

کاش اون موقع هایی که دلشون ما رو میخواست پیششون بودیم نه اون موقع هایی که دل خودمون میخواست...


برچسب‌ها: مادر, فرزندان غایب
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1392 11 قبل از ظهر | |

وقتی دیوار باشی باید طاقت تکیه کردن همه رو داشته باشی

خیالی نیست

 دیوار باش،تکیه گاه باش

ولی حداقل بلند باش

تا هر کی از راه رسید ازت بالا نره!


*از فرامرز اصلانى

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 2 بعد از ظهر | |

تا حالا شده یه چایی بخوری خیلی هم بهت بچسبه بعد بفهمی که تو قوری اش یه سوسک بوده؟

تا حالا شده یه غذای خوشمزه بخوری بعدش بفهمی دهنی یکی دیگه بوده؟...

با اینکه  کمی دیر میفهمی وکار از کارت گذشته  ولی دیگه خاطره خوش اون چایی یا غذا به یه چیز چندش آور تبدیل میشه.(ذهنت هم میمونه سر دوراهی که باالخره اون خاطره خوشه رو ثبت کنه یا اون بده رو!؟)

بعضی از آدمها هم همینطورند:

خوب،دلچسب،رمانتیک!،مهربان،فداکار،صادق،اند مرام و معرفت...

اما بعد از یه مدت(روزها،ماه ها شاید هم سال ها) میفهمی که با وجود اینکه  آدمه همون آدمه است ولی توش یه فضله موش گنده هم هست ،یا حتی دهنی یکی دیگه است یا تو قوری اش یه سوسک داره دست و پا میزنه


برچسب‌ها: دیر فهمیدن ها
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392 8 قبل از ظهر | |

هزارتا ! دوستت دارم هم كه گفته باشى ،هزارتا ! دوستت دارم هم كه گفته باشد

در ياد نميماند،به وقتش فراموش ميشود

امان از يك حرف باعصبانيت كه هميشگى ميشود...كه زخم ميشود...

كه خوب نميشود، كه به وقتش به ياد ميآيد!

چه كسى گفته دوستت دارم بر هر درد بى درمان دواست؟

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392 11 بعد از ظهر | |

ما ایرانی ها نمی توانیم با هم کار کنیم، هماهنگ باشیم،به هم احترام بگذاریم، تفاوت های یکدیگر را بپذیریم، یکدیگر را تضعیف نکنیم، از هم حمایت کنیم، به بهتر از خودمان افتخار کنیم ...

به هم گوش نمی دهیم، تلقی صحیحی از اجتماع، جامعه و جمع نداریم، جوپذیر هستیم، به راحتی تغییر روش و مرام می دهیم، سریع عکس العمل نشان می دهیم. به کسی که در باند خودمان است بسیار ارج می نهیم، ولی حق شهروندی افراد پیاده در خیابان ها را به راحتی نادیده می گیریم، به ملایم ترین نقدها، عکس العمل های کهکشانی نشان می دهیم، در تعریف کردن های بی جا، هنرمندترین افراد هستیم، مسائل فراوانی را کتمان می کنیم. از قبول واقعیت شانه خالی می کنیم،  خیلی زود عصبانی می شویم...

در دوستی، ارتباط و کار، همه چیز را یک طرفه می خواهیم و سهم خود را به خاطر تنبلی و بی توجهی به دیگران ایفا نمی کنیم، در خود انتقادی بسیار ضعیف هستیم، سخن خود را دائما تغییر می دهیم، دمدمی مزاج هستیم، خیلی حرف می زنیم و خیلی کم فکر می کنیم، بسیار با هوش ولی در عین حال کم تدبیر هستیم، قبلا عواقب حرف هایی را که می زنیم و کارهایی را که می کنیم نمی سنجیم، خود را بیش از اندازه مهم می دانیم و چندین برابر آنچه هستیم نشان می دهیم، در قضاوت نسبت به انسان های دیگر و پدیده ها منصف نیستیم، یا زیاد می گوییم یا کم می کنیم، حوصله نداریم برای جواب گرفتن در یک کاری ده سال و شاید پانزده سال صبر کنیم...

به رغم ادعاهای عرفانی و معنوی، عجیب به مال و سمت و مقام و موقعیت و دنیا علاقه مندیم و همه چیز را با هم می خواهیم...

آیا این خلقیات و روحیات، مسائل فکری هستند یا شخصیتی و تربیتی؟...هرچند هر یک از این موارد در افراد مختلف به نسبت های گوناگون وجود دارد، ولی این خصایص نسبتا عمومی است و مهمتر اینکه بسیار قدیمی است. به عبارت دیگر، به رغم تحولات وسیع در ایران و جهان و تغییر متعدد نظام های سیاسی در چند قرن اخیر در ایران، این خصایص همچنان پایدار است. فرهنگ سیاسی ایران و ایرانیان تغییر چندانی پیدا نکرده است و جالب اینکه این خصایص در میان عموم گروه های اجتماعی و حتی عناصر به اصطلاح مدرن جامعه نیز وجود دارد. چه بسا کسانی که دموکراسی درس می دهند و یا ترویج می کنند، ولی فرهنگ شخصی و رفتار رضاخانی دارند و هیچکس جرات ارائه کوچک ترین نقد ملایم نسبت به آنها را ندارند...


منبع:با کمی تلخیص از کتاب عقلانیت و آینده توسعه یافتگی ایران.مولف: دکتر محمود سریع القلم
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1392 11 قبل از ظهر | |

در دو قرن گذشته مرتب ساختارهای اجتماعی و نظام سیاسی عوض کرده ایم ،ولی شخصیت مخالف توسعه و قبیله ای ما همچنان باقی مانده است.

در کشور ما هرچند گروه های مختلف با افکار گوناگونی وجود دارد ،ولی جالب توجه این است که این افکار مختلف منتهی به خلقیات و شخصیت متفاوت نشده است و در واقع با شرایطی روبه رو هستیم که گروه های مختلف ،اما با شخصیتهای مشترک با یکدیگر رقابت میکنند.

به عبارت دیگر ،افکار مدرن داریم ،ولی شخصیت غیر مدرن.جدلهای فلسفی به راه انداخته ایم ،ولی مانند لباس و عطر ،بیشتر مد روز است تا اینکه واقعا به یکدیگر گوش فرا دهیم...

در جامعه ما کشش عجیبی برای تبعیت وجود دارد.استدلال و منطق فرد مهم نیست،خود فرد مهم است.خلقیات استبدادی استدلال و منطق را می بلعد و کنار میزند.بنابراین حداقلی از احترام به دیگران و استدلال آنها در فضای گفتمانی ضرورت دارد...

ادامه دارد..

منبع: کتاب عقلانیت و آینده توسعه یافتگی ایران.مولف: دکتر محمود سریع القلم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 4 بعد از ظهر | |

سراغ جوانی هایت را

از تک تک سکه های از رواج افتاده میگیرم

از اسکناسهای چرک عرق کرده...

از قلکهایی که آن روزها سخت پر میشدند

از قلکهایی که نمیدانم چرا زود شکستم.




برچسب‌ها: به نام پدر
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392 3 بعد از ظهر | |

جایی که ما هستیم ،شهرداری در محوطه بیرونی بعضی از خونه ها فضایی رو ول کرده!! واسه فضای سبز بودن. یه جورایی شده باغچه اختصاصی.خیلی ها دورشو  با سیم حصار کشی و باند پیچی! کردن و کلی چیز میز! کاشتن. خوشبختانه یا بدبختانه خونه ما هم از این باغچه ها مستثنا نیست که هیچ بلکم باغچه اش به نسبت دو  یا سه برابر خونه های دیگه هم هست.با وجود اینکه چندتایی درخت توت و بید و شمشاد و اینا کاشته بودیم باز هم شبیه برهوت! بود. بس که هرکی رد شد گفت: "وای اگه اینجا مال ما بود چنین میکردیم و چنان میکردیم و اینجاش فلان میکاشتیم و اونجایش نهرهای خروشان جاری میکردیم" امسال با جناب همسر  عزممون رو جذب کردیم و چند روزی خاک سفت و سختشو با کلنگ بیل زنی! کردیم. و کمی گل و سبزیجات  و از این جور چیزا کاشتیم.و چندین کیسه کود گاوی!! از بازار تهیه نمودیم و کمی تخم چمن هم به پایش!و به رنج فراوان آبیاری کردیم و به امید سبز شدنشون ساعتها زیر بارون!! نشستیم غصه خوردیم!. خیلی ها میگفتن اینجوری فایده نداره باید سرتاسرشو حصار بکشید که کسی نیاد توش و آشغال و اینا نریزند و...گفتیم نه  که چه؟اصلایعنی چه؟چه معنی دارد حصار کشیدن؟اولا  نمای باغچه را خراب میکند دوما به در و همسایه برمیخورد که آره اینهای ندید بدید را ببینید که میخواهن ثابت کنن آره اینجا جزء املاک پدری ما است و چه و چه ... و سوما  خرج 50 متر سیم مبارک را از کجا بیاوریم ؟

دیروز عصر که اومدم از پنجره مشغول دیدزدن و مدیریت نامحسوس باغچه شم، چشمتون روز بد نبینه دوتا خانوم با چادر رنگی با دوتا پسرهای هفت هشت ساله اشون  هوس توت خوردن به سرشون زده بود و توتهای آبدار عقل و هوش از سرشان که برده بود هیچ قوه بینایی اشان را هم به شدت ضعیف کرده بود.افتاده بودن به جان درخت. هیچ ایرادی نداشت گفتم رهگذرند چندتایی توت میخورند و میروند ...نرفتند که نرفتند تازه  بعد  از یه ربع یکی اش که سن و سالی ازش رفته بود خسته شد و نشست همان لب و دیگری برای دسترسی به نقاط بالاتر  و شاخه های آن طرفتر  رفت روی تمام کاشته ها و نکاشته های ما که تازه چندر روزی بود  بعد از طوفان و سرما و گرما با کلی منت کشی جوانه زده بودن. با هر بالا و پایین پریدن اون خانوم انگار بچه هامو زیر پاش له میکرد، خون جلوی چشامو گرفته بود ولی بازم روم نشد که بگم :هوووی میشه اونا رو له نکنی؟ گفتم حالا بده زن گنده  به خاطر یه مشت توت خجالت بکشه.همچنان شاهد لحظه به لحظه بر باد رفتن دسترنجم بود  تا اینکه یه پسر بچه  دوچرخه سوار که داشت  با تردید رد میشد اونا رو که دید جرات پیدا کرد و همچنان که سوار بر دوچرخه بود رفت رو پیازچه ها و نشاهای فلفل. دیگه لحظه ای دریغ جایز نبود طوری که تصویرمو نبینن و فقط صدامو بشنون داد زدم آقا پسر  از رو مرزا راه برو ،نرو تو سبزی ها.خیلی جالب بود که زنا که هل شده بودن با لهجه ای خاص برگشتن  همزمان گفتن: آقا پسر از رو مرزا برو نرو تو سبزی ها!!

گفتم حالا که به در گفتم ، دیوارها  الانه که دیگه از خجالت آب بشن برن تو زمین ولی تا  فتح آخرین توت  از جاشون تکون نخوردن .وقتی مطمئن شدم که  سیر شدن و رفتن بدو بدو رفتم سر مزار سبزی ها.نصفشون له و لورده شده بودن .خیلی حس بدی داشتم.نتیجه یه ماه تلاشمون به باد رفته بود.حالا هزینه های که واسه نشاو و بذر و کود و اینا کرده بودیم هیچ،اون همه وقتی که گذاشته بودیم سر نیم ساعت به باد رفت.

پیش خودم فکر میکردم که تقصیر اونها نبود که نمیدونستن  وارد حریم شخصی ما شدن.تقصیر اونها نبود که  اون همه مرزبندیها و جوانه ها و نشاهایی که واسشون جون کنده شده بود رو نمیدیدن. تقصیر ما بود که حصار کشی نکرده بودیم واسه آدمایی که یه عمر  یاد گرفته ان فقط به محدودیتهای بیرونی و خط قرمزهای کشیده شده احترام بذارن،مردمی که خط قرمز درونی شده ندارن  و وقتی چوب بالای سرشون نباشه  با کله میرن تو دیزی .شاید اسمشو میذارن آزادی دخول!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 9 قبل از ظهر | |

ساعت 5  بعد از ظهر جلوی درمدرسه  واسه اینکه حوصله ات سر نره میتونی خیل عظیم پدر و مادرای منتظرکه لااقل یه ربع جلوتر دور مدرسه جلسه میگیرن رو زیر عینکت دید بزنی و در مورد هر کدومشون تو دلت یه قصه بسازی! و گاهی بر مهر و محبت اونایی که  قسم خوردن تو اون ترافیک ماشینشونو دقیقا جلوی در پارک کنن تا مباداد خودشون یا بچه اشون یک قدم اضافه تر قدم رنجه!!کنن،درود بفرستی!!

 زنگ که میخوره مدرسه عین یه آتشفشانی که شروع به فعالیت کرده باشه کل دختر بچه ها  قد و نیم قد با روپوشای یه رنگ رو در عرض 5 دقیقه به بیرون فوران میده. چه شوری داره.چه هیجانی !سانتر از جناحین و توی دروازه!! انگار دختر هر کی زودتر برسه قوی تره! گاهی مادری رو میبینی که بچه اشو چنان بغل کرده که انگار چندین سال تو حبس انفرادی! بوده...گاهی حتی اولین سئوالات مادرا هم برات جذاب میشه:همه لغمه اتو خوردی؟!کم کم همه اون جمعیت تو ده دقیقه متفرق میشن و کل مدرسه و خیابوناش یه نفس راحتی میکشن.

 با تمام کارایی که داشتم احساسات مادر نمونه بودنم گل میکنه و دخترکو  پس از مدتها میبرم پارک بغل مدرسه تا بازی کنه... یه نیمکت خالی پیدا میکنم و میشینم به نگاه کردن و طبق معمول یه سری افکاری که مخصوص پارک نشستنه : (آنه!)تکرار غریبانه بین سرسره بازی خودت تا دخترت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت ؟! اصلا کی گذشت؟چه زود گذشت؟...تو همین فکرا دخترکی با روپوش مدرسه توجه امو جلب میکنه.کمی مضطرب و ناراحت به نظر میرسه..معلومه منتظره تا بیان دنبالش. از زنگ مدرسه بیست دقیقه گذشته ...میرم بهش میگم کسی نیومده دنبالت؟ میخوایی با گوشیم زنگ بزنی ؟ خیلی با ادب میگه: نه مرسی آخه همیشه  بابام یه کم دیر میاد.

میام سرجام.نمیدونم چراهمیشه  احساس بدی بهم دست میده از اینکه بابا ها برن دنبال بچه هاشون. اونم همیشه. اونم دیر...

 50 دقیقه گذشته و هنوز چشم ازدخترک برنداشتم.از جاش تکون نمیخوره آفتاب مستقیم تو صورتشه ولی جاشو عوض نمیکنه. دخترم از اینکه طول مدت بازی اش به درازا کشیده خوشحاله. صداش قاطی  بچه های همسن و سال خودش که دارن تو یه بعد از ظهر بهاری پارکو درسته قورت میدن خیلی نشاط بخشه ولی...اینطرف دخترک حسابی خسته شده لااقل کاش اجازه داشت که کل این 50 دقیقه رو بازی کنه تو پارک...

یه زن جوون و ریز نقشی با شال قرمز پیداش میشه و دخترک میره تو بغلش و میچسبه بهش.. جفتشون زار زار گریه میکنن ویه چیزایی به هم میگن و دوباره میرن تو بغل هم. یه کم بعد یه مردی با دوچرخه اش میاد و وایمیسه کنار دیوار.دورنماش با رامین پرچمی مو نمیزد. همون قدوقواره همون قیافه همون حالت سرد چهره،همون حالت طلبکارانه...کلمه ای با زنه حرف نمیزنه بچه هنوز بغل اون زنه است .دخترک انگار که خیلی وقته  تسلیم این سبک زندگی شده . مقنعه اشو برمیداره یه شونه از کیفش درمیاره،چتریاشو میریزه رو پیشونیش، یه کم آب میخوره و کیفشو میده دست بابا. بابا هم سوار  دوچرخه اش میکنه .دوچرخه ای که خیلی خیلی بزرگ بود.دخترک هفت هشت ساله برای اینکه بتونه تعادلشو حفظ کنه مجبور بود خم بشه تا دستاش به فرمونش برسه.بابا راه میفته و دوچرخه رو هول میده . تو دلم خدا خدا میکنم لااقل زنه هم باهاشون بره.زنه ولی همونجا میخکوب شده...یه کم بعد از یه مسیردیگه میره...

ساعت شده شش و ربع  و تو هاج و واج از دیدن یه فیلم درام صامت... فقط تو دلت میگی کاش همیشه مامان ها میومدن دنبال دخترا...کاش لااقل باباها زودتر میومدن دنبال دخترا...کاش دوچرخه ها برای سه نفر جا داشتن.


برچسب‌ها: بچه های طلاق
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 4 بعد از ظهر | |

بعضی حرفا رو فقط باید با جسمتون به همدیگه بزنید

بعضی حرفا رو فقط باید با جسمتون بشنوید

 پس بعضی وقتا الکی واسه گفتن و شنیدن این حرفا گوش و دهن خودتونو خسته نکنید!!


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 5 بعد از ظهر | |

دخترک میخواست خیلی مرموز و مخفیانه واسه روز مادر برام دستبند درست کنه و به سبک خودش غافلگیرم کنه

اولش اومده میگه: مامان قول بده اگه یه چی بهت بدم تا آخر همیشه پیش خودت نگه داریا؟ گفتم باشه.

یه ربان داشت که میخواست رو اون یه چیزایی رو بچسبونه،اورد رو مچم اندازش بگیره با خنده کنترل شده میگه:

اصلا  هم یه وقت فکر نکنی دارم واسه تو یه چی درست میکنما...دارم واسه عروسکم گردنبند !درست میکنم.

(با شیطنت میخواستم بگم خوب رو خود گردن عروسکت اندازش بگیر!)

 از شانس بدش یا بدمون!! ربان کوچیک در اومد.با کلی ناراحتی  هول هولکی رفت یه نخ ساده اورد دوباره اندازه

گرفت میگه: آخی دلم میسوزه واست آخه میدونم تو الان تو دلت فکر میکنی که واسه توئه!!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 9 قبل از ظهر | |

بگذار سپيدى روى موهايت را

به حساب برفهايى بنويسم

كه هر وقت آمدند

نگذاشتى توى دلم آب شوند...


برچسب‌ها: مادر
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 2 بعد از ظهر | |

هركسي‌ را هوسي‌ در سر و كاري‌ در پيش      من‌ بيچاره‌ گرفتار هواي‌ دل‌ خويش‌

هرگز انديشه‌ نكردم‌ كه‌ تو با من‌ باشي       چون‌ به‌ دست‌ آمدي‌، اي‌ لقمه از حوصله‌بيش‌؟

اين‌ تويي‌ با من‌ و غوغاي‌ رقيبان‌ از پس‌؟      واين‌ منم‌ با تو گرفته‌ ره‌ صحرا در پيش‌؟


هم‌چنان‌ داغ‌ جدايي‌ جگرم‌ مي‌سوزد           مگرم‌ دست‌ چو مرهم‌ بنهي‌ بر دل‌ ريش
باور از بخت‌ ندارم‌ كه‌ تو مهمان‌ مني‌               خيمه پادشه‌ آن‌ گاه‌ فضاي‌ درويش‌؟

زخم‌ شمشير غمت‌ را ننهد مرهم‌ كس‌               طشت‌ زرينم‌ و پيوند نگيرم‌ به‌ سريش‌

عاشقان‌ را نتوان‌ گفت‌ كه‌ باز آي‌ از مهر          كافران‌ را نتوان‌ گفت‌ كه‌ برگرد از كيش

‌منم‌ امروز و تو و مطرب‌ و ساقي‌ و حسود       خويشتن‌ گو به‌ در حجره‌ بياويز چو خيش‌

من خود از كيد عدو باك‌ ندارم‌ ليكن‌                  كژدم‌ از خبث‌ طبيعت‌ بزند سنگ‌ به‌ نيش
تو به‌ آرام‌ ِدل‌ خويش‌ رسيدي‌، سعدي‌            مي‌ خور و غم‌ مخور از شنعت‌ بيگانه‌ وخويش

‌اي‌ كه‌ گفتي‌ به‌ هوا دل‌ منه‌ و مهر مبند            من‌ چنينم‌، تو برو مصلحت‌ خويش‌ انديش‌

برچسب‌ها: فال سعدي
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 11 بعد از ظهر |

کسی که همیشه هست به چشمت نمی آد

مثل کسی که همیشه نیست...

چشمت به جای خالی اونیه که

یه وقتی بود

ولی الان دیگه نیست.

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392 5 بعد از ظهر | |

امان از وقتي كه ساعت ها

لحظه اي كه مدتها انتظارش ميكشيدي را نويد دهند

ولي  ناگهان يادت بيايد كه ديگر 

مدتهاست كه آن  آدم منتظر سابق نيستي

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 9 بعد از ظهر | |