/>

بهانه 26 سال داشت

پسرک با یه گونی پر بساط کرده بود؛گردوهای سفیدِ پوست کاغذیِ امسال. میشکست و به هر پیاده تعارف میکرد و میگفت:"بخور حلاله ِحلاله".

منم خوشم اومد ؛تازه بود و سفید ،علی الخصوص که قیمتش وسوسه کننده بود؛کیلویی 18 تومن. با وجود اینکه تازگیها مغزشو خریده بودم 50 (اگه ریا نباشه!) و قصد خرید نداشتم ولی اینطور مواقع نمک گیر شدنم کار دستم میدهد و نمیتوانم نمکدانِ دست فروشها رو بشکنم!و نخرم.

حواسم بود که زیادی جوگیر نشوم برای همین یک ده تومنی به پسرک دادم با این توضیح که اگه خوب بود بعدا بازم میخرم ؛ اندازه ده تومن گردو ستاندم!و در این اندیشه فرو رفتم! که با آن ترازوی دستی اش چطوری و با چه منطقی وزن کرد تا مدیون نشود؟

گردوها را در کوله ام گذاشتم و راهی شدم !چند متر جلوتر خدا در قلبم یا شکمم انداخت! که هوس کنم و  برای سلامتی خود چندتایی گردو بشکنم!و روز خود را پر مغز تر کنم.

دوتا برداشتم ولی ای دل غافل پوست کاغذی اش کجا بود؟ضمخت و سفت عینهو قلوه‌ی سنگ!به هر مکافاتی که شده یکی شکستم ولی گویا اشتباهی رخ داده بود و ناخواسته مزاحم کرم های وجودی گردو شده بودم که داشتند وول میخوردند و به من نگاه میکردند، به دوربین نگاه کردم و سریع رفتم سراغ یکی دیگه.این بار نیز بعد از چاق سلامتی با کرمهای وجودی !با خشم و قدرتی دو چندان ،چنان نیرویی در قسمت خوش گوشت دستم!! جمع شد که گردوی سوم رو فی‌الفور شکستم(هنوز درد میکنه جاش).این بار هم آش همان آش بود و کاسه هم همان نیم کاسه.

قانون احتمالات میگفت اگر به طور تصادفی در برداشت 3 گردو از نیم کیلو ،هر سه تایش خراب بود آنگاه نتیجه میگیریم که صد در صد فروشنده من رو هالو گیرآورده است.دو پا داشتم چندتا هم قرض گرفتم و بدو بدو برگشتم تا  قانون احتمالات به فروشنده درس بدهم !

سرش شلوغ بود ،دودل بودم که آیا از لحاظ اخلاقی درست است که پیش مشتری ها درس عبرتی برایشان بشوم و روزی فروشنده را آجر کنم یا نه؟یک زن و شوهر  جوان عینکی که معلوم بود یکی دو  ماه دیگه پدر و مادر میشوند! ذوق کنان منتظر بودن تا پسرک گردوهایشان را در کیسه بریزد،و پسرک هم که داشت با دُمش گردو میشکست! تند تند گونی را در پلاستیکها خالی میکرد. ناگهان  مرد خریدار احساسات زرنگ بازیش گل کرد وپیروزمندانه  پسرک رو مجاب کرد که بروند و گردوها را در ترازوی دیجیتال مغازه بغلی بکشند که نکند خدای نکرده چنصد گرمی بالا و پایین شود.

 دل در دل پسرک نبود با کله بساطش رو به ما سپرد ؛من موندم و زنِ آقای خریدار .پرسیدم ببخشید چند کیلو میخواید ؟ با لبخند فاتحانه‌ای گفت:20 کیلو.دیگر لحظه‌ای دریغ را جایز ندانستم ! که  آنها 360 هزار تومن جرینگی بدهند صرفا برای اینکه کرم های وجودی گردوها به آنها لبخند بزنند.با شهامت !سریع 3تا گردوی شکسته ام را که در پلاستیکی جدا ریخته بودم را نشانش دادم و گفتم که:" آری خواهر ،این چنین است این برادر!!"

زن لبخندی بر گوشه لبش انداخت و بدون ذره ای متحول شدن! گفت : "نه واسه ما که از زیر و روش چندتایی شکست همه خوب بودن".چنان با اطمینان و عاقل اندر سفیهانه  (و پولدار اندر فقیرانه!!) اینو گفت که منم به شک افتادم و برای اطمینان بیشتر دو تا از زیر و روی گونی برایش شکستم (از قدرت شکنندگی خودم کیف میکردم)، استرس داشتم که  با تمام اینا  هنوز احتمال داره که این بار سالم در بیان و اون وقت خر بیار و باقالی بار کن...

این نوشته ادامه دارد...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر 1393 1 بعد از ظهر | |

وقتی وارد شد مطمئن بودم که مادربزرگش باید باشه.برای شروع گفتم نوه باادبی دارید راستی مادرش کجاست؟

گفت:خودمم. تعجبم را که دید با قیافه ای که معلوم بود به این واکنشها عادت کرده باشه با بغض گفت:

یه بار  که ناراحت بودی و از صبح تا شب گریه کردی به آیینه نگاه کن...

یه بار هم که شاد بودی هفت قلم آرایش کن و دوباره وایسا جلو آیینه...

خودت میفهمی ...

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393 12 بعد از ظهر | |

مدرسه فراخوان داده بود! که همه بچه ها زنگ اول ساندویچ اولویه بیاورند و  دور هم در حیاط بخورند و خوش به حالشان شود!

عصری که دخترم خونه اومد گفت:مامان، پریسا غذا نیاورده بود چون میگفت تو خونه عدسی خورده.

یک لحظه زمین و زمان دور سرم چرخید و کلی به خودم لعنت فرستادم که چرا یادم نبود ساندویچ اضافه درست کنم.

+ولی مامان ،خانم نوایی معلم کلاس اولمون اومد پیش پریسا بعدش هم واسش ساندویچ آورد فک کنم  یادش مونده بود که اون مامان نداره...


برچسب‌ها: پ مثل پریسا
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 11 قبل از ظهر | |

دکتر قره باغی همیشه میگه:

نترسید از اینکه بفهمید هیچ چیزی نیستید

وقتی فهمیدی که هیچ چیزی نیستی یعنی خیلی میفهمی!

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393 2 بعد از ظهر | |

نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393 4 بعد از ظهر | |

آن سالهایی که برای کنکور می خواندم، در تصوراتم از روانشناسی، خودم را در اتاقی می دیدم در طبقات بالایی آپارتمانی در یکی از خیابان های پر تردد شهر، که پنجره هایش رو به خیابان و پیاده رو ها باز می شود. همیشه در خیالاتم فرد افسرده ای را می دیدم که به من مراجعه کرده و از ناامیدی هایش می گوید و من هم پس از کمی گفتگو بلند می شدم و قهوه ای می ریختم و بهش می دادم و خودم هم با فنجان قهوه ام به سمت پنجره می رفتم و پرده را کنار می کشیدم و به بیرون نگاه می کردم و از مراجع هم درخواست می کردم که با من به بیرون نگاه کند. به مردمی که بی تفاوت در حال و رفت و آمد هستند. مردمی که بعضی شان عجله دارند و بعضی شان آهسته راه می روند، بعضی ها تنها و بعضی ها با همراه، بعضی هایشان پیر هستند و بعضی جوان و خردسال، دست بعضی ها در جیب و دست بعضی ها در دست دیگری، بعضی شان می خندند و بعضی شان در فکر فرو رفته اند. آنوقت رو به مراجع می کردم و می گفتم؛ ببین! زندگی همین است، همین آدمهایی که بی تفاوت به من و تو در حال گذر هستند.
حالا چند سال است که درمان می کنم و هیچ وقت، هیچ مراجعی را به سمت پنجره نبرده ام تا آدمها را نگاه کند و بفهمد که زندگی همین است، اتفاقاً اتاق های درمانم همیشه رو به پیاده رو باز می شوند و می شود از آنجا آدمها را دید که بی تفاوت به ما، این سو و آن سو می روند. فلسفه ی آن خیالات درست بودند، اینکه زندگی بدون ذره ای اهمیت به ما در جریان است، چه ما خوشحال باشیم و چه غمگین، چه تنها باشیم و چه با همراه، چه پیر باشیم و چه جوان. به واقع این واقعیت بی رحم دنیای ماست که بی هیچ توجهی به ما روز را به شب می رساند و شب را به روز، فصل ها را عوض می کند و بهار را زمستان. و حتی آنقدر می تواند بی رحم باشد که روزی زمین دهان باز کند و خواب هزاران نفر را آشفته کند و ما آنقدر در این پهنای گسترده ریز هستیم که عملاً به حساب نمی آییم.
آدم هایی که در پیاده روهای خیالی افکار من زندگی می کردند، می توانستند به درمانجوی خیالی من کمک کنند، ولی حالا به این فکر می کنم که دنبال دلایل بیرونی برای زندگی گشتن، تلاش بیهوده ای است و راه به جایی نمی برد. شاید حالا ترجیح می دهم مراجع را به درونش هدایت کنم و با پیاده روهای درونش آشنا کنم، آنجایی که غم وجود دارد و شادی، آنجا که می تواند فصل های زندگی اش را خودش به دست گیرد، آنجا که می تواند تابستان زندگی اش را زمستان کند یا پاییز را بهار، آنجا که می تواند با تنهایی ها و بیهوده گی هایش روبرو شود، آنجا که زندگی واقعی با تمام دلهره ها و اضطراب هایش جریان دارد.
حالا فکر می کنم، هر وقت آدمها مسئولیت گرفتاری های زندگی شان را پذیرفتند، و معنایی برای همین رنجی که از زندگی می کشند پیدا کردند، زندگی شان بهبود پیدا می کند و این تجویزهای بیرونی دردی را دوا نمی کند.

منبع :وبلاگ اگزیستانسیالیسم/ روان درمانی، فلسفه

نویسنده:غلامرضا میناخانی

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393 5 بعد از ظهر | |

وقتی افراد به آزادی خود پی می برند، اولین کاری که انجام می دهند این است که با وابسته کردن خود به کسی یا چیزی که انتخاب های آنها را کاهش می دهد یا از بین می برد، سعی می کنند از آزادی بگریزند.

اریک فروم گریز از آزادی (1941)

منبع

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393 8 بعد از ظهر | |

چند وقت پیش اینو از یادداشتهای روزانه ام پیدا کردم که مربوط به خرداد 89 بود:

"به آقای پدر میگم:

4سال بعد که داریم جام جهانی نگاه میکنم دخترک 8 سالش شده...من سی سالم شده...تو...

شایدم یه بچه دیگه تو بغلم داره غان و غون میکنه؟

چند نفر از پیشمون رفتن...

دوره مموت تموم شده.

کلا چه تغییراتی که ایجاد شده...چقدر هیجان انگیزه...چقد غم انگیزه

میگه: حالا کو تا 4 سال دیگه.

میگم: 4 سال قبل هم همین حرفو میزدی...

میگه: تو کار و زندگی نداری میشینی به اینا فکر میکنی؟!"

فردا پرونده جام جهانی2014  هم بسته میشه و من شاید دوباره به آقای پدر بگم: 4سال بعد که داریم جام جهانی نگاه میکنم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 3 قبل از ظهر | |

 چند شب پیش تو پارک جوانمردان  کنار دکه  اجاره دوچرخه ،منتظر خواهرم نشسته بودم تا یک ساعتمون تموم بشه و دوچرخه رو تحویل بدیم.  قبل تر از اون از اینکه آقای مسئولش تو اون فضای کم داشت نماز میخوند خیلی خوشم اومده بود .

یهو اصرارهای یه پسر ده دوازده ساله توجه امو جلب کرد.پسرکی تنها بود ،لاغر و ریزه میزه اما چهره مردانه و قوی اش بیشتر به چشم میخورد.  یک کارت ملی ویک هزار تومنی مچاله دستش بود و اصرار میکرد که اندازه هزارتومنش دوچرخه سواری کند یعنی ده دقیقه. مرد دکه ای قانونش این بود: "یک ساعت پنج هزار تومن." پسرک از رو نمیرفت فقط التماس میکرد : تو روخدا آخه چی میشه به حال شما چه فرقی میکنه؟فقط ده دقیقه تو رو خدا ... مرد اما عین یک آدم آهنی فقط حرف خودش را میزد: "یک ساعت پنج هزار تومن".

پسرک التماس میکرد و با حسرت آن همه دوچرخه رنگارنگ و آدمهای دوچرخه سوار رنگارنگ را نگاه میکرد. من اما ذره ای گمان نمیکردم که دل مرد به رحم نخواهد آمد.آخر ناسلامتی اسم آنجا بوستان جوانمردان ایران بود.

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393 11 قبل از ظهر | |

ما انسانهای باشعوری هستیم :

وقتی کسی ناراحت است پیشش قاه قاه نمیخندیم .

پیش کسی که عزیزی را از دست داده قدر عزیزانمان را نمیدانیم! .

پیش کسی که سواد آنچنانی ندارد سوادهایمان ! را پس نمیدهیم.

وقتی کسی دستش تنگ است، ازخریدهای آنچنانمان نمایشگاه نمیزنیم .

پیش کسی که بچه دار نمیشود از گلکاریهای نوشکفته امان !حرف نمیزنیم .

وقتی کسی خوشحال است خوشیش را به خاطر حال بدمان زهرمار نمیکنیم .

وقتی رابطه کسی با شریک زندگی اش داغون است گرمی روابطمان راجیلیزو بیلیز نمیکنیم.

پیش کسی که وضعیت جسمانی سالمی ندارد مهارتهای هفتگانه امان در ورجه وورجه کردن را به نمایش نمیگذاریم.

*عنوان از بیدل دهلوی

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 6 بعد از ظهر | |

 دریا از غم ماهی ها ،آب میرفت!

شورتر میشد...

خوب میدانست ماهی ها پرواز نمیدانند

می مانند

میمیرند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 10 بعد از ظهر |

سال 1374 رضا امیرخانی درکتاب ارمیا:

جنگ در تهران تعدادی خانه خراب باقی گذاشته بود،مقدار زیادی خیابان به نام شهدا و یک بهشت زهرای بزرگ!


و  اینک سال 1393:

گرانی در تهران تعدادی آدم خراب باقی گذاشته بود،مقدار زیادی خیابان با زن خیابانی و یک بهشت زهرای بزرگ!

نوشته شده در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 9 قبل از ظهر | |

طنز یا واقعیت؟


نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 8 قبل از ظهر | |

ميترسيدم بنويسم و آن پايين عبارت"نوشته شده در پنجشنبه بيست و يكم فروردين 1393“هى خودش را به رخ بكشد و يادم بياييد كه اوه مای گاد! يك سال ديگه گذشت و من اينبار وارد سى امين سال زندگيم شدم بى برو برگشت و بدون هيچ مقدماتى ،همه اش پلى آف وار و به صورت حذفى!

قبلنها ،آنوقتها كه با جناب سى سالگى ،هنوز خيلى فاصله داشتم  از دوردستها همیشه گمان ميكردم براى خودش حسابى  مردى شده است  وكم كم بايد برايش آستين بالا بزنم، اما حالا كه از نزديك ميبينمش خیلی ریز میبینمش. هيچ حرفى براى گفتن ندارد حسابى دهنش بوى شير ميدهد و يكدست و دو هندوانه وار به پاى لرز نشسته.شاید هم خوابیده حالا لرز چی خودش داستانی دارد .

نمونه اش  اينكه انگار  يواش يواش حرفهاى قشنگ قشنگ جناب سی ساله خان هم ته ميكشد ،و گاهی مجبور ميشوی  براى اينكه حرفت را بزنى گوگل را بزنى ! وحرفهاى قشنگ صد دست كپى شده اين و آن را بزنى ،خوشبختانه يا بدبختانه اين روزها  زياد كارى ندارند كه حرف خودت را ميزنى يا حرف ديگران را،انگار گوش همه پر شده است از يه مشت حرف اتوكرده مجلسى يكدست ِخوب زده شده. برای منکه جدیدا اين يكدستى و يك رنگى اش بيشتر از هرچيز توى ذوق ميزند،آدمهاى يكدست!عشقهاى يكدست،حرفهاى يكدست،طرز تفكرهاى يكدست،رفتارهاى يكدست، بهانه هاى يكدست...(نويسنده الان دارد زورش را ميزند كه حرفهايش را طورى بزند !كه صداى يكدستى اش ! را خفه كند ولى شنونده بايد عاقل باشد!.گوش فلك كه كر تر از اين حرفاست)

ادامه دارد...



نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 0 قبل از ظهر | |

+ "درخت نباش که وقتی همه چیز سرد شد تو زودتر دل کنده باشی از برگهای رنگ پریده.“

-  پس با این وجود کاج ها درختان باوفایی باید باشند،همیشه برگهایشان را نگه میدارند حتی در سرما.

- ولی نه از کجا معلوم؟میگویند این برگهایند که از درخت خسته میشوند و میروند.

+ شاید درختها به خاطر همین نگه داشتنها کلی منت سربرگها میگذارند و آنها ناچارند که بروند.

- پس با این وجود باز هم کاج ها درختان باوفایی باید باشند.

+ نه . این برگهای کاج هایند که با تمام بی حوصلگی های آنها میسازند.



نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 10 قبل از ظهر | |

 1-  فیلم پر است از صحنه ها و دیالوگهای خشونت آمیز و در بعضی موارد حتی خشونتهای ستایش شده.مثلا پسری که  از روی مردانگی و غیرت! فی سبیل الله و قربه الله ماشین میدزدد و آدم زیر میگیرد! و یا باران قهرمانی که برای گول زدن طرفش وانمود به حلق آویز شدن میکند و این وسط کسی یادش نیست که یادگیری مشاهده ای  چه صیغه ای است؟

2- بچه پولدارها هیچ وقت معتاد و هرزه و گدا نمیشوند و خیلی نجیب زاده اند و تحت هیچ شرایطی  هم نمیمیرند. این آسیبهای اجتماعی مختص آنهایی است که  پدر شان هیچ کجا سهام ندارند! 

3- سوسک توله !!؟

4-  طبق معمول آدم خوبه های ماجرا یا ریش دارند و آقا دکتر و آقا مهندس اند و یا چادری اند و خانوم معلم. و هرگز ایدز نمیگیرند و اسم همگیشان عربی است!و ادم بدهای ماجرا یا  خیلی خوشگل اند ! و دماغ عمل کرده اند و دکتر زیبایی میروند و ماشین شاسی بلند سوار میشوند ،یا موفرفری و سیبیلو و خیلی بی ریخت و بد ترکیب  و آصف وارند  .

5-آیا نمیدانستید که اگر عکس بیست سال قبل گمشده ای را در تهران 15 میلیونی پخش کنید فردایش  پیدا خواهد شد؟خوب حالا بدانید!. 

6- نویسنده همه آدم بدهای ماجرا را در قسمت آخر به سزای اعمالشان میساند  و آنها را به درک واصل میکند حتی جان آفرین را به جان آفرین تسلیم میکند! ولی سرنوشت نادر را به  خلاقیت تماشاگر میسپارد .  گمانه زنی ها حاکی از آن است که همدست نادر بعد از رد کردن  فرودگاه امام به سمت قزوین تغییر جهت دادند تا  ایشان به سزای اعمالش برسد !!

در پایان ما از  این فیلم نتیجه میگیریم که  سازمان بهزیستی و نهادهای خیریه  نقش هویج فرنگی  دارند.

پ.ن:یادداشتهای یک عدد سریال دیده غضبناک!


برچسب‌ها: سریال آوای باران
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392 0 قبل از ظهر | |

این خیلی مضحکانه است اگر خیال کنی با کات کردن یک رابطه به هر علتی در هر زمانی ،

تمام گذشته ها هم خواهند گذشت ...،نخیر به این راحتی نمیگذرند این گذشته ها

به این راحتی بد نمیشوند این خوبهای رفته

به این راحتی نفرت انگیز نمیشوند این دوست داشتنی ها

باید حواست بهشان باشد،هر از چند گاهی مجالی برای دست و پا زدنشان بدهی

وگرنه خودشان که مجال پیدا کنند به وقتش خفه ات خواهند کرد ...گذشته ها را میگویم

خاطرات را میگویم؛اوهای رفته را.


نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392 7 بعد از ظهر | |

یکی از تفریحات سالم من ! این است که ببینم ملت با جست و جوی چه کلماتی وارد وبلاگم میشوند. در این اواخر توجه ام جلب شد به عبارت "موقعیت یک مرد مجرد در بهشت؟" .البته کمی هم عذاب وجدان گرفتم که فرد جوینده که اینجا رو باز کرده چیزی دستگیرش نشده.واقعا سئوال خیلی مهمی میتونه باشه ها!

در احادیث داریم که: مومن در یک روز صد دختر باکره را در بهشت تصرف می نماید و عجیب این است که بلافاصله باکره می شود بدون اینکه برای دختر ناراحتی باشد !!

اما مجرد یا متاهل بودن آن مومن ! بسی جای سئوال دارد و نکته مهمی است که علما باید پاسخگو باشند! و  عده ای  معلوم الحال ! را از نگرانی دربیاورند!


برچسب‌ها: مجرد, بهشت, از تو میپرسند
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392 6 بعد از ظهر | |

گاهی به آنهایی که در خوشی ها همراهشان بودیم ،سری بزنیم

شاید الان ،

موسم سختی هایشان باشد...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392 3 بعد از ظهر | |

در زندگی هرکس روزهایی ناگهانی وجود دارند که آمده و رفته اند ،

که آدم هی باید بگوید : خدا را شکر که رفته اند...

خدا را شکر که رفته اند.


نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392 3 بعد از ظهر | |

چه دماسنج دقيقى شده ام  اين روزها

چه استاندارد!

با كوچكترين گرمايي بالا ميروم 

و با هر سرماى بى سروپايى مى افتم

زير صفر مي افتم...



*عنوان از يك دوست

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1392 5 بعد از ظهر | |

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من تو عمرم شاید کلا سه تا ریمل خریده باشم! شاید هم چهارتا.اونم مارک پاریس !یعنی مجموعا تاحالا بعید میدونم که بیشتر از ده تومن واسه این کار داده باشم.امروز تو  متروی شهید بهشتی باز احساسات کمک به همنوعانم گل کرد بدون اینکه نیاز به چیزی داشته باشم به خودم گفتم حتما باید از این زن دستفروش چیزی بخرم اصلا وقتی کسی خسته و کوفته با یه امیدی وارد واگن میشه و کسی محلش نمیذاره بیشتر احساسات کمک به همنوعانم گل که  میکنه هیچی دسته گل میشه!خودمو میذارم جاشو دلمو  با یه دسته گل بزرگ به درریا میزنم !مخصوصا اگه همرام پول داشته باشم
رفتم پای بساطش و همینجوری فی البداهه! گفتم ریمل بورژوا داریر؟با خوشحالی  و تند تند گفت: اتفاقا یدونه هم بیشتر نمونده بفرما اگه بیرون این قیمت پیدا کردی شمارمو میدم بیا سه تا دیگه بهت میدم دستت بیار واست امتحان کنم اصل فرانسه است..منم  در کسری از ثانیه بدون اینکه توجهی به حرفهاش داشته باشم با قلبی نا آرام و  دلی نامطمئن ! 12 تومن دراوردم دادم بهش لبخندی زد و ایستگاه بعد در افقها محو شد.
خونه  که رسیدم از اینکه باوجود داشتن  هزارسودای واجب دیگه جیگرشو داشتم که از مال دنیام بگذرم  خیلی خوشحالی مبهمی داشتم! رفتم جلو آیینه که امتحانش کنم:  ای دل غافل !خشک خشکه لامصب.خالی خالی .  باورم نمیشد اصلا .گفتم ایزد جون! داشته باش من نیکی رو انداختم تو دریا!(دجله) حالاتو اینجوری در بیابان میدهی باز؟!

هی میخوام زنه رو فحش از راه دور بفرستم ولی میبینم اون کار خودشو به خوبی انجام داده و این منم که مقصرم. منم که آدم بی دقتی هستم. درسته که فقط به نیت کمک و شاید هم از روی دلسوزی چیزی خریدم ولی دلیل نمیشه که تو معامله حواسم جمع نباشه و ندیده و نشناخته به طرف اعتماد کنم.اون زن درس خوبی امروز بهم داد هرچند تا حالا خیلیهای دیگه هم بهم همین درسهای تکراری را داده اند!کیه که دلش بدهکار باشه!!

برم بشینم این آهنگ (ای غم انگیزترین خوشحالی شادمهر عقیلی) رو گوش بدم !و به همون ریمل پاریس! خودم زل برنم...

*عنوان از شهریار

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 8 بعد از ظهر | |

دخترم اومده میپرسه مامان:یه کم عیب نداره که دروغ گفتم؟

+ چه دروغی؟

_ آخه پریسا که مامان نداره همش ازم میپرسه کی میخواد بیاد دنبالت ؟

منم واسه اینکه دلش آب نشه نمیگم تو میایی میگم :عموم،خاله ام ،مامان بزرگم و اینا...

آخه اون عمو و خاله و مامان بزرگ داره فقط مامان نداره

_ عیب نداره؟

یاد نظریه رشد اخلاقی کلبرگ میفتم و میگم :نه عیب نداره


برچسب‌ها: پ مثل پریسا
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1392 10 قبل از ظهر | |

تا جوانى دلى بدست آور

وقت پيرى ،هنر نميباشد!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1392 9 بعد از ظهر | |

اين روزها بعنوان يه کارشناس کار کشته! هى ميشينم با اين آقاى فردوسى پورِ درون!برنامه نود اجرا ميكنم و صحنه هاى حساس بازى زندگيم را با حركت آهسته ميبينم ؛ما هم عجب خط دفاع گل به نرخ روز خورى! داشتیم ها . از تاكتيك سه صفر تاش !كه بگذریم کسی چه میداند شايد علت اين همه سه آوردنها  جوان گرايى و بي تجربگى آن مربى زبان نفهم برزيليم! باشد. قربون خدا برم ! شايد هم نبايد از يك بازى تشريفاتى كه نتيجه اش از قبل مشخص است بيشتر از اين انتظار داشت، دستور از بالا دست كه برسد داور هم نون به نرخ روز خور ميشود ديگر!حتى سوت به نرخ روز زن!

فردوسى پورِ درون هم هى تند تند به اطلاعات ورزشي ام! متلك مياندازد و همه اين باختنها را مياندازد گردن ! خودم، و با پوزخند ميگويد: آدمى كه تا آخر دقيقه نود هنوز نداند كه با كوچه على چپش چندچند است را بايد داد كميته انظباطى!خرخره اش را بجويند بر وزن بسرچند!

نخير اینجوریا هم نیست آقاى عادل جان! حواست نيست اصلا،يادته اواسط نيمه اول ؟ يه بازيكن جوون تازه نفس بود كه اونقدر گفتى چه ميكنه اين بازيكن! تاآخرش چشش زدن؟ يكى كه همش هواشو داشت ،يكى كه همش مراقبش بود دريبلش كرد، از قوزك پا زخمى شد ،لنگون لنگون خواست كه باشه هنوز ولى به تشخيص داور! قادر به ادامه بازى  نبود. ديدى اومدن از زمين بردنش؟ يادته همش ميگفتى اميدواريم كه مشكلش جدى نباشه؟اون  بازيكنه من  بودم كه هيشكى يادش نيفتاد كه ديگه تو بازى نيست،همونجور زخمى  زخمى نشست تو نيمكت ذخيره ها و بازى تا آخرش صفر نفره ادامه پيدا كرد...




برچسب‌ها: بازى زندگى, فردوسى پور, نود, ديگه اين قوزك پا يارى رفتن نداره
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1392 0 قبل از ظهر | |

توی کلاس خیاطی نیمی از ما دختران جوان بودیم و نیمی هم زنان متاهل. ما چند تا خانم متاهل خیلی پیش می آمد که همینطور که الگو می کشیدیم یا پارچه می بریدیم به این دخترها نگاه کنیم. همه ما زنها می خواستیم که زودتر یاد بگیریم، دخترها هیچ عجله ای نداشتند، همه ما مدام نکته از همدیگر می پرسیدیم، دخترها آهنگ بولوتوث می کردند، ما همانطور که مجله لباس را ورق می زدیم فکر می کردیم چطور با ته مانده غذاهای توی یخچال یک غذای گرم برای ناهار جفت و جور کنیم آنها مدام روی لباسها زوم می کردند حرف می زدند که آیا این مدل بینی اش را عمل کرده یا نه. ما وقتی مربی نبود مدام ساعت را نگاه می کردیم و از بچه مان که صبح کمی تب داشته حرف می زدیم که چه چیز برایش خوبست آنها با هم قرار می گذاشتند بروند دوری بزنند، ما چرخ خیاطی که خالی می شد می دویدیم که کارمان را انجام بدهیم آنها کلی وقت طول می کشید که نخ پیدا کنند و ماسوره جور کنند، ما لباسمان را که پرو می کردیم سریع در می آوردیم تا اشکالاتش را رفع کنیم آنها هنوز جلوی آینه می ماندند و دنبال ایرادهای ابرو برداشتنشان می گشتند، ما لباس را می دوختیم و تمام می شد آنها از هم می پرسیدند دگمه مثل مانتوی این بگیرند خوبست یا مثل مانتوی آن یکی. ما زنهای متاهل، ما که وقتی در آموزشگاه بودیم نیمی از مغزمان در رهن خانه مان بود، در فکر همسر و فرزندمان خیلی پیش می آمد که با خودمان فکر کنیم راستی راستی ما وقتی مثل اینها بودیم چه کار می کردیم این همه وقت مفت و مسلم را؟ این همه بی مسئولیتی و سبکی را؟
 اصلا گاهی وقتها دلمان از همان سبکی ها و بی خیالی هایی می خواست که آن ها پزش را با نگاهشان به ما می دادند، اما ما زنهای به ظاهر همیشه دونده و درگیر که با تمام مشغله های فکری کارهایمان همیشه پیش بود، دیگر قدر وقت را می دانستیم، ما دیگر می دانستیم همان خانه، همان مسئولیت هایی که برایش می دویم، همان بندهایی که ما و فقط ما می دانیم جنسش اسارت نیست دوست داشتن است چقدر به زندگی مان معنا بخشیده است.

منبع :وبلاگ از این روزها


برچسب‌ها: از این روزها, متاهل, مجرد
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1392 8 قبل از ظهر | |

تو مباحث تخصصی اغلب حرف زدن با آدمایی که هیچی نمیدونن و خودشون هم قبول دارن که نمیدونن

برام راحت تر از آدماییه که یه چیزایی میدونن ولی خیلی چیزا رو نمیدونن و فکر میکنن که خیلی میدونن!



نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392 6 بعد از ظهر | |

کاش مثل تموم مراکز خدماتی که شعارشون" انجام کار باکیفیت همراه با جلب اطمینان و امنیت مشتری در اسرع وقت"است یه جایی هم بود به اسم : مرکز خدماتی فرزندان غایب.یافرزندانی که در غربت اند...

اون وقت میتونسیتی راحت زنگ بزنی واسه اون روزی که به هردلیلی مامانت یا بابات شبش نخوابیده و تا صبح زجر کشیده و نگران بوده و غصه خورده،یه نفر رو بفرستن.یه آدم زبر و زرنگ که بره  اول از همه محکم بغلش کنه و ببوستش.بعد واسش چایی دم کنه،شونه هاشو ماساژ بده،فشارخونشو بگیره،یه قرص آرام بخش بده بهشو به زور وادارش کنه که یه کم بخوابه، خونه رو جمع و جور کنه و براش غذای درست کنه کارای عقب افتادشو بکنه...بعد که کمی حال مامان خوب شد همونجا بمونه تا مامان شروع کنه همه چیزایی رو که نگه داشته بود تا اون بیاد رو یکی یکی رو کنه از حرفا و درد دلهای انبار شده که پشت تلفن به زبون نمیان تا خوراکیهایی که هیچ وقت از گلوشون پایین نرفته...

کاش میشد راحت زنگ بزنی که یه نفر رو بفرستن...

کاش اصلا پشت تلفن یا اسکایپ دست آدما به خیلی چیزا میرسید..

کاش اون موقع هایی که دلشون ما رو میخواست پیششون بودیم نه اون موقع هایی که دل خودمون میخواست...


برچسب‌ها: مادر, فرزندان غایب
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1392 11 قبل از ظهر | |

وقتی دیوار باشی باید طاقت تکیه کردن همه رو داشته باشی

خیالی نیست

 دیوار باش،تکیه گاه باش

ولی حداقل بلند باش

تا هر کی از راه رسید ازت بالا نره!


*از فرامرز اصلانى

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 2 بعد از ظهر | |

تا حالا شده یه چایی بخوری خیلی هم بهت بچسبه بعد بفهمی که تو قوری اش یه سوسک بوده؟

تا حالا شده یه غذای خوشمزه بخوری بعدش بفهمی دهنی یکی دیگه بوده؟...

با اینکه  کمی دیر میفهمی وکار از کارت گذشته  ولی دیگه خاطره خوش اون چایی یا غذا به یه چیز چندش آور تبدیل میشه.(ذهنت هم میمونه سر دوراهی که باالخره اون خاطره خوشه رو ثبت کنه یا اون بده رو!؟)

بعضی از آدمها هم همینطورند:

خوب،دلچسب،رمانتیک!،مهربان،فداکار،صادق،اند مرام و معرفت...

اما بعد از یه مدت(روزها،ماه ها شاید هم سال ها) میفهمی که با وجود اینکه  آدمه همون آدمه است ولی توش یه فضله موش گنده هم هست ،یا حتی دهنی یکی دیگه است یا تو قوری اش یه سوسک داره دست و پا میزنه


برچسب‌ها: دیر فهمیدن ها
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392 8 قبل از ظهر | |