از بي قراري‌ها

 همه ساعتها را

 عقب كشيده‌اند...

من مانده‌ام

و  ساعت شني قلبم...

آخرين...

امروز آخرين جمعه تابستون 89 بود،مثل تموم جمعه هاي آخر تابستوني كه تو اين 26 سال اومدند و

رفتند...مثل تموم آخرين روزهاي  فصل‌هاي بهار و پاييز و زمستون... مثل آخرين روزهاي اسفند..

اصلا مثل همون آخرين جمعه سال...

مثل آخرين روزهاي بچگي....مثل آخرين روزهاي كلاس پنجم.. مثل آخرين روزهاي دانشجويي...

مثل آخرين روزهاي‌ خوابگاه...مثل آخرين روزهاي قبل از اسباب كشي ..مثل آخرين روزهاي غربت....

مثل آخرين روزهاي مجردي...مثل آخرين روزهاي سربازي...

مثل آخرين روزهاي  يك رابطه...مثل همه آخرين روزها...

نمي دونم آخرين روزهاي جواني چه طوري اند يا حتي آخرين روزهاي زندگي....

در ظاهر انگار زياد فرقي ندارند،همشون آخرين هستند،

 ولي تو همشون تموم شدن هست...رفتن هست...غم هست...انتظار  هست ..

بغض هست...

مجلس ختم

همين روزها

كه خاطراتش را خاك كنم،

همگي به صرف نهار و شيريني دعوتيد!

بر خود رفته

هنوز كله‌اش پوك بود...!

چون هيچ گاه نخواست

ديگران داخلش را پر كنند...


نصیحتی کنمت بشنو وبهانه مگیر..!

 در عنفوان جوانی!وقتی که آبدوغ  خیار درست میکردم عادت داشتم هرچی می‌اومد دستم رو بریزم توش به خیال خوشمزه تر شدن!....

از پودر سیر بگیر تا نعناع و مرزه و گل محمدی و شوید وترخون خشک..آویشن و..

مادرم میگفت:دختر همه چی رو با هم  نریز !دوغ یا غذا باید یه مزه مشخصی رو بده مثلا یا طعم نعناع یاسیر.

این جوری که تو قاطی  پاطی میکنه مزه هیچی رو نمیده...مزه مشخصی نمیده...

این روزها دارم به این فکر میکنم که:

آدم ها هم یه جور آب دوغ خیارن!  باید یه مزه مشخصی رو بدن.. نه همه مزه ها رو !




پشت هیچستانم...

سر دوراهی بودن سخته...

ولی سخت تر از اون اینه که بدونی هردوتاشون به بی راهه ست...




تویی که نمیشناسمت...


یا علی

اینجا عدالتت را پشت مظلومیتت پنهان میکنند

تا برایت گریه کنیم...

اگر از عدالتت نامی بود،

آنگاه برای مظلومیت خودمان میگریستیم...


مریخی ها مثل ونوسی ها نیستند3

قرنها پیش!! مردم برای داد و ستد از معامله کالا به کالا استفاده میکردند..

مثلا یکی گوشت میداد و از دیگری پارچه میخرید...یا یکی تخم مرغ میداد ودر عوض میوه میگرفت..

خلاصه جنس چیزی که به مردم میداد با چیزی که ازشون میخرید فرق داشت...

اما  اگر یه روز همه به بازار فقط تخم مرغ میآوردند چه میشد؟

زحمت نکشید میشد مثل  رابطه زن و مرد ایرانی!....


سرکوبی..

هر كسی خاطراتی دارد که نمیتواند غیر از دوستانش آنها را برای کس دیگری تعریف کند

و افکاری در سر دارد که آنها را حتی برای دوستانش بر ملا نمیکند،

مگر برای خودش ، آن هم به صورت مخفی.

اما چیزهای دیگری نیز وجود دارند که انسان میترسد آنها را حتی به خودش بگوید ،

و هر آدم معقولی چندتا از این چیزها را در سرش مخفی نگه داشته است.

هرچه او معقول تر باشد ، تعداد این چیزها در سر او بیشتر است...


یادداشت هایی از زیر زمین/داستایوفسکی

فحش و فحشا!

فحش هایی هست برای دادن...!

و فحش هایی هست  برای ندادن...!

اما ارزش هرکس در  فحش هایی است که باید میداده ولی نداده...!


پ.ن:هرچه فحش دارید به خودتان بدهید!