من از تو پیش که نالم؟

 دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم

که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را...

شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز

نظر به روی تو

کوری چشم اعدا را !

یلدا مبارک


پ.ن: این پست تقدیم به داداش عزیزم (به بهانه تولد و فارغ التحصیلی اش)

پ.ن2:گذشته ها گذشته! +  و + و +



ادامه نوشته

من قاب شد!

 فکر نمیکردم به این شلوغی وشلختگی باشم!

ادامه نوشته

انگیزه

وقتايي كه زمين ميخوري ، اگه دور ورت كسي نباشه دوست داري يه مدت تو همون حال باشي،بلند نمیشي... 

گاهي وقتا، دوستي اگه پیشت باشه  چه بخوای چه نخوای فوري دستتو ميگيره و بلندت ميكنه،نازتو میکشه حتی

اما یه وقتایی  یه جاهایی زمین میخوری که دور ورت پرن از آدمایی که مسخره ات کنن...یا حتی از افتادنت

خوشحال هم بشن..یه جوری که انگار منتظر بودن چنین لحظه هایی رو ببینن

اون وقته که اگه درد هم داشتی با هر مکافاتی هم که شده زودی پا میشی و سعی میکنی به روت نیاری...پا

میشی فقط واسه اینکه روی هرچی آدمی که چشم ندارن ایستادنتو ببینن رو کم کنی...

و تو چه میدانی قلعه حسن خان چیست؟

هیچ وقت یادم نمیره بچه های مدرسه استثنایی قلعه حسن خان رو.  بچه هایی که اغلب در ظاهر ضریب هوشی زیر 70 رو داشتن و در لفظ عامیانه بعنوان  کودکان عقب مانده برچسب خورده بودن.بعضی ها مادرزادی بودند  و بعضی دیگر از اول رشد طبیعی داشته ولی بعلت قرار گرفتن درمحرومیتهای مختلف و همچنین انواع مختلف فقر! از فقر مالی بگیر تا فرهنگی و اجتماعی و... به رشد ذهنی  لازم  نرسیده و توانایی های لازم مناسب سن شون رو نداشتن.
بگذریم. محرم دوسال پیش بود که برای کارورزی درس کودکان استثنایی و گرفتن تست به اون مدرسه میرفتیم. روی کیسی کار میکردم که 10 سالش بود و کلاس دوم. یعنی سه سال بود که کلاس دوم بود.پدرش اون طور که معلمشون میگفت زندان بود .برای گرفتن شرح حالولی مادرش رو از نزدیک تونستم ببینم. این رو دیگه  لازم نبود معلم بگه ،خودش داد میزد که معتاده... از آقامعلم خوشم نمیومد چون ده ها بار جلوی چشم من  یکی از بچه های کلاس رو که بیش فعال بود رو تا جایی که میخورد میزد...انگاری برای تخلیه هیجانات منفی کارش و سختی تدریس تنها زورش به اون بیچاره میرسید.
پسرک هم مامان رو دوست نداشت چون وقتایی که قاطی میکرد با کمربند میزدش و از غذا خبری نبود. خدا میدونه که مامان روزی چند بار قاطی میکرد...معلم میگفت پارسال سرجمع سه ماه هم سرکلاس نیومده...
بگذریم.
یک روز  وقتی که داشت برایم نقاشی خانواده میکشید ازش پرسیدم ناهار خوردی؟
گفت :آره
گفتم چی خوردی؟_  پیتزا
تعجب کردم . به آن خانواده زوار دررفته اش نمیخورد که برایش پیتزا تهیه کنن
تا من بپرسم خودش با هیجان و آب و تاب گفت: خاله من بلدم پیتزا درست کنم. لای سنگگ فلفل دلمه میذاریو بعد روش سس قرمز میریزی مزه پیتزا میده...
کسی نمدونه که این روزها چقدر ناراحتم از اینکه چرا نتونستم اون موقع ها یه جوری پسرک رو ببرمش بیرون و براش پیتزا بخرم...