وقتی وارد شد مطمئن بودم که مادربزرگش باید باشه.برای شروع گفتم نوه باادبی دارید راستی مادرش کجاست؟

گفت:خودمم. تعجبم را که دید با قیافه ای که معلوم بود به این واکنشها عادت کرده باشه با بغض گفت:

یه بار  که ناراحت بودی و از صبح تا شب گریه کردی به آیینه نگاه کن...

یه بار هم که شاد بودی هفت قلم آرایش کن و دوباره وایسا جلو آیینه...

خودت میفهمی ...