ما به دنیای سیم خاردار عادت داریم

جایی که ما هستیم ،شهرداری در محوطه بیرونی بعضی از خونه ها فضایی رو ول کرده!! واسه فضای سبز بودن. یه جورایی شده باغچه اختصاصی.خیلی ها دورشو  با سیم حصار کشی و باند پیچی! کردن و کلی چیز میز! کاشتن. خوشبختانه یا بدبختانه خونه ما هم از این باغچه ها مستثنا نیست که هیچ بلکم باغچه اش به نسبت دو  یا سه برابر خونه های دیگه هم هست.با وجود اینکه چندتایی درخت توت و بید و شمشاد و اینا کاشته بودیم باز هم شبیه برهوت! بود. بس که هرکی رد شد گفت: "وای اگه اینجا مال ما بود چنین میکردیم و چنان میکردیم و اینجاش فلان میکاشتیم و اونجایش نهرهای خروشان جاری میکردیم" امسال با جناب همسر  عزممون رو جذب کردیم و چند روزی خاک سفت و سختشو با کلنگ بیل زنی! کردیم. و کمی گل و سبزیجات  و از این جور چیزا کاشتیم.و چندین کیسه کود گاوی!! از بازار تهیه نمودیم و کمی تخم چمن هم به پایش!و به رنج فراوان آبیاری کردیم و به امید سبز شدنشون ساعتها زیر بارون!! نشستیم غصه خوردیم!. خیلی ها میگفتن اینجوری فایده نداره باید سرتاسرشو حصار بکشید که کسی نیاد توش و آشغال و اینا نریزند و...گفتیم نه  که چه؟اصلایعنی چه؟چه معنی دارد حصار کشیدن؟اولا  نمای باغچه را خراب میکند دوما به در و همسایه برمیخورد که آره اینهای ندید بدید را ببینید که میخواهن ثابت کنن آره اینجا جزء املاک پدری ما است و چه و چه ... و سوما  خرج 50 متر سیم مبارک را از کجا بیاوریم ؟

دیروز عصر که اومدم از پنجره مشغول دیدزدن و مدیریت نامحسوس باغچه شم، چشمتون روز بد نبینه دوتا خانوم با چادر رنگی با دوتا پسرهای هفت هشت ساله اشون  هوس توت خوردن به سرشون زده بود و توتهای آبدار عقل و هوش از سرشان که برده بود هیچ قوه بینایی اشان را هم به شدت ضعیف کرده بود.افتاده بودن به جان درخت. هیچ ایرادی نداشت گفتم رهگذرند چندتایی توت میخورند و میروند ...نرفتند که نرفتند تازه  بعد  از یه ربع یکی اش که سن و سالی ازش رفته بود خسته شد و نشست همان لب و دیگری برای دسترسی به نقاط بالاتر  و شاخه های آن طرفتر  رفت روی تمام کاشته ها و نکاشته های ما که تازه چندر روزی بود  بعد از طوفان و سرما و گرما با کلی منت کشی جوانه زده بودن. با هر بالا و پایین پریدن اون خانوم انگار بچه هامو زیر پاش له میکرد، خون جلوی چشامو گرفته بود ولی بازم روم نشد که بگم :هوووی میشه اونا رو له نکنی؟ گفتم حالا بده زن گنده  به خاطر یه مشت توت خجالت بکشه.همچنان شاهد لحظه به لحظه بر باد رفتن دسترنجم بود  تا اینکه یه پسر بچه  دوچرخه سوار که داشت  با تردید رد میشد اونا رو که دید جرات پیدا کرد و همچنان که سوار بر دوچرخه بود رفت رو پیازچه ها و نشاهای فلفل. دیگه لحظه ای دریغ جایز نبود طوری که تصویرمو نبینن و فقط صدامو بشنون داد زدم آقا پسر  از رو مرزا راه برو ،نرو تو سبزی ها.خیلی جالب بود که زنا که هل شده بودن با لهجه ای خاص برگشتن  همزمان گفتن: آقا پسر از رو مرزا برو نرو تو سبزی ها!!

گفتم حالا که به در گفتم ، دیوارها  الانه که دیگه از خجالت آب بشن برن تو زمین ولی تا  فتح آخرین توت  از جاشون تکون نخوردن .وقتی مطمئن شدم که  سیر شدن و رفتن بدو بدو رفتم سر مزار سبزی ها.نصفشون له و لورده شده بودن .خیلی حس بدی داشتم.نتیجه یه ماه تلاشمون به باد رفته بود.حالا هزینه های که واسه نشاو و بذر و کود و اینا کرده بودیم هیچ،اون همه وقتی که گذاشته بودیم سر نیم ساعت به باد رفت.

پیش خودم فکر میکردم که تقصیر اونها نبود که نمیدونستن  وارد حریم شخصی ما شدن.تقصیر اونها نبود که  اون همه مرزبندیها و جوانه ها و نشاهایی که واسشون جون کنده شده بود رو نمیدیدن. تقصیر ما بود که حصار کشی نکرده بودیم واسه آدمایی که یه عمر  یاد گرفته ان فقط به محدودیتهای بیرونی و خط قرمزهای کشیده شده احترام بذارن،مردمی که خط قرمز درونی شده ندارن  و وقتی چوب بالای سرشون نباشه  با کله میرن تو دیزی .شاید اسمشو میذارن آزادی دخول!

دوچرخه ای برای یک نفر

ساعت 5  بعد از ظهر جلوی درمدرسه  واسه اینکه حوصله ات سر نره میتونی خیل عظیم پدر و مادرای منتظرکه لااقل یه ربع جلوتر دور مدرسه جلسه میگیرن رو زیر عینکت دید بزنی و در مورد هر کدومشون تو دلت یه قصه بسازی! و گاهی بر مهر و محبت اونایی که  قسم خوردن تو اون ترافیک ماشینشونو دقیقا جلوی در پارک کنن تا مباداد خودشون یا بچه اشون یک قدم اضافه تر قدم رنجه!!کنن،درود بفرستی!!

 زنگ که میخوره مدرسه عین یه آتشفشانی که شروع به فعالیت کرده باشه کل دختر بچه ها  قد و نیم قد با روپوشای یه رنگ رو در عرض 5 دقیقه به بیرون فوران میده. چه شوری داره.چه هیجانی !سانتر از جناحین و توی دروازه!! انگار دختر هر کی زودتر برسه قوی تره! گاهی مادری رو میبینی که بچه اشو چنان بغل کرده که انگار چندین سال تو حبس انفرادی! بوده...گاهی حتی اولین سئوالات مادرا هم برات جذاب میشه:همه لغمه اتو خوردی؟!کم کم همه اون جمعیت تو ده دقیقه متفرق میشن و کل مدرسه و خیابوناش یه نفس راحتی میکشن.

 با تمام کارایی که داشتم احساسات مادر نمونه بودنم گل میکنه و دخترکو  پس از مدتها میبرم پارک بغل مدرسه تا بازی کنه... یه نیمکت خالی پیدا میکنم و میشینم به نگاه کردن و طبق معمول یه سری افکاری که مخصوص پارک نشستنه : (آنه!)تکرار غریبانه بین سرسره بازی خودت تا دخترت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت ؟! اصلا کی گذشت؟چه زود گذشت؟...تو همین فکرا دخترکی با روپوش مدرسه توجه امو جلب میکنه.کمی مضطرب و ناراحت به نظر میرسه..معلومه منتظره تا بیان دنبالش. از زنگ مدرسه بیست دقیقه گذشته ...میرم بهش میگم کسی نیومده دنبالت؟ میخوایی با گوشیم زنگ بزنی ؟ خیلی با ادب میگه: نه مرسی آخه همیشه  بابام یه کم دیر میاد.

میام سرجام.نمیدونم چراهمیشه  احساس بدی بهم دست میده از اینکه بابا ها برن دنبال بچه هاشون. اونم همیشه. اونم دیر...

 50 دقیقه گذشته و هنوز چشم ازدخترک برنداشتم.از جاش تکون نمیخوره آفتاب مستقیم تو صورتشه ولی جاشو عوض نمیکنه. دخترم از اینکه طول مدت بازی اش به درازا کشیده خوشحاله. صداش قاطی  بچه های همسن و سال خودش که دارن تو یه بعد از ظهر بهاری پارکو درسته قورت میدن خیلی نشاط بخشه ولی...اینطرف دخترک حسابی خسته شده لااقل کاش اجازه داشت که کل این 50 دقیقه رو بازی کنه تو پارک...

یه زن جوون و ریز نقشی با شال قرمز پیداش میشه و دخترک میره تو بغلش و میچسبه بهش.. جفتشون زار زار گریه میکنن ویه چیزایی به هم میگن و دوباره میرن تو بغل هم. یه کم بعد یه مردی با دوچرخه اش میاد و وایمیسه کنار دیوار.دورنماش با رامین پرچمی مو نمیزد. همون قدوقواره همون قیافه همون حالت سرد چهره،همون حالت طلبکارانه...کلمه ای با زنه حرف نمیزنه بچه هنوز بغل اون زنه است .دخترک انگار که خیلی وقته  تسلیم این سبک زندگی شده . مقنعه اشو برمیداره یه شونه از کیفش درمیاره،چتریاشو میریزه رو پیشونیش، یه کم آب میخوره و کیفشو میده دست بابا. بابا هم سوار  دوچرخه اش میکنه .دوچرخه ای که خیلی خیلی بزرگ بود.دخترک هفت هشت ساله برای اینکه بتونه تعادلشو حفظ کنه مجبور بود خم بشه تا دستاش به فرمونش برسه.بابا راه میفته و دوچرخه رو هول میده . تو دلم خدا خدا میکنم لااقل زنه هم باهاشون بره.زنه ولی همونجا میخکوب شده...یه کم بعد از یه مسیردیگه میره...

ساعت شده شش و ربع  و تو هاج و واج از دیدن یه فیلم درام صامت... فقط تو دلت میگی کاش همیشه مامان ها میومدن دنبال دخترا...کاش لااقل باباها زودتر میومدن دنبال دخترا...کاش دوچرخه ها برای سه نفر جا داشتن.

یه حرفایی همیشه هست!

بعضی حرفا رو فقط باید با جسمتون به همدیگه بزنید

بعضی حرفا رو فقط باید با جسمتون بشنوید

 پس بعضی وقتا الکی واسه گفتن و شنیدن این حرفا گوش و دهن خودتونو خسته نکنید!!


من تو دلم خیلى فکرا میکنم!

دخترک میخواست خیلی مرموز و مخفیانه واسه روز مادر برام دستبند درست کنه و به سبک خودش غافلگیرم کنه

اولش اومده میگه: مامان قول بده اگه یه چی بهت بدم تا آخر همیشه پیش خودت نگه داریا؟ گفتم باشه.

یه ربان داشت که میخواست رو اون یه چیزایی رو بچسبونه،اورد رو مچم اندازش بگیره با خنده کنترل شده میگه:

اصلا  هم یه وقت فکر نکنی دارم واسه تو یه چی درست میکنما...دارم واسه عروسکم گردنبند !درست میکنم.

(با شیطنت میخواستم بگم خوب رو خود گردن عروسکت اندازش بگیر!)

 از شانس بدش یا بدمون!! ربان کوچیک در اومد.با کلی ناراحتی  هول هولکی رفت یه نخ ساده اورد دوباره اندازه

گرفت میگه: آخی دلم میسوزه واست آخه میدونم تو الان تو دلت فکر میکنی که واسه توئه!!

مادر

بگذار سپيدى روى موهايت را

به حساب برفهايى بنويسم

كه هر وقت آمدند

نگذاشتى توى دلم آب شوند...

هركسي‌ را هوسي‌ در سر و كاري‌ در پيش

هركسي‌ را هوسي‌ در سر و كاري‌ در پيش      من‌ بيچاره‌ گرفتار هواي‌ دل‌ خويش‌

هرگز انديشه‌ نكردم‌ كه‌ تو با من‌ باشي       چون‌ به‌ دست‌ آمدي‌، اي‌ لقمه از حوصله‌بيش‌؟

اين‌ تويي‌ با من‌ و غوغاي‌ رقيبان‌ از پس‌؟      واين‌ منم‌ با تو گرفته‌ ره‌ صحرا در پيش‌؟


هم‌چنان‌ داغ‌ جدايي‌ جگرم‌ مي‌سوزد           مگرم‌ دست‌ چو مرهم‌ بنهي‌ بر دل‌ ريش
باور از بخت‌ ندارم‌ كه‌ تو مهمان‌ مني‌               خيمه پادشه‌ آن‌ گاه‌ فضاي‌ درويش‌؟

زخم‌ شمشير غمت‌ را ننهد مرهم‌ كس‌               طشت‌ زرينم‌ و پيوند نگيرم‌ به‌ سريش‌

عاشقان‌ را نتوان‌ گفت‌ كه‌ باز آي‌ از مهر          كافران‌ را نتوان‌ گفت‌ كه‌ برگرد از كيش

‌منم‌ امروز و تو و مطرب‌ و ساقي‌ و حسود       خويشتن‌ گو به‌ در حجره‌ بياويز چو خيش‌

من خود از كيد عدو باك‌ ندارم‌ ليكن‌                  كژدم‌ از خبث‌ طبيعت‌ بزند سنگ‌ به‌ نيش
تو به‌ آرام‌ ِدل‌ خويش‌ رسيدي‌، سعدي‌            مي‌ خور و غم‌ مخور از شنعت‌ بيگانه‌ وخويش

‌اي‌ كه‌ گفتي‌ به‌ هوا دل‌ منه‌ و مهر مبند            من‌ چنينم‌، تو برو مصلحت‌ خويش‌ انديش‌