ما به دنیای سیم خاردار عادت داریم
دیروز عصر که اومدم از پنجره مشغول دیدزدن و مدیریت نامحسوس باغچه شم، چشمتون روز بد نبینه دوتا خانوم با چادر رنگی با دوتا پسرهای هفت هشت ساله اشون هوس توت خوردن به سرشون زده بود و توتهای آبدار عقل و هوش از سرشان که برده بود هیچ قوه بینایی اشان را هم به شدت ضعیف کرده بود.افتاده بودن به جان درخت. هیچ ایرادی نداشت گفتم رهگذرند چندتایی توت میخورند و میروند ...نرفتند که نرفتند تازه بعد از یه ربع یکی اش که سن و سالی ازش رفته بود خسته شد و نشست همان لب و دیگری برای دسترسی به نقاط بالاتر و شاخه های آن طرفتر رفت روی تمام کاشته ها و نکاشته های ما که تازه چندر روزی بود بعد از طوفان و سرما و گرما با کلی منت کشی جوانه زده بودن. با هر بالا و پایین پریدن اون خانوم انگار بچه هامو زیر پاش له میکرد، خون جلوی چشامو گرفته بود ولی بازم روم نشد که بگم :هوووی میشه اونا رو له نکنی؟ گفتم حالا بده زن گنده به خاطر یه مشت توت خجالت بکشه.همچنان شاهد لحظه به لحظه بر باد رفتن دسترنجم بود تا اینکه یه پسر بچه دوچرخه سوار که داشت با تردید رد میشد اونا رو که دید جرات پیدا کرد و همچنان که سوار بر دوچرخه بود رفت رو پیازچه ها و نشاهای فلفل. دیگه لحظه ای دریغ جایز نبود طوری که تصویرمو نبینن و فقط صدامو بشنون داد زدم آقا پسر از رو مرزا راه برو ،نرو تو سبزی ها.خیلی جالب بود که زنا که هل شده بودن با لهجه ای خاص برگشتن همزمان گفتن: آقا پسر از رو مرزا برو نرو تو سبزی ها!!
گفتم حالا که به در گفتم ، دیوارها الانه که دیگه از خجالت آب بشن برن تو زمین ولی تا فتح آخرین توت از جاشون تکون نخوردن .وقتی مطمئن شدم که سیر شدن و رفتن بدو بدو رفتم سر مزار سبزی ها.نصفشون له و لورده شده بودن .خیلی حس بدی داشتم.نتیجه یه ماه تلاشمون به باد رفته بود.حالا هزینه های که واسه نشاو و بذر و کود و اینا کرده بودیم هیچ،اون همه وقتی که گذاشته بودیم سر نیم ساعت به باد رفت.
پیش خودم فکر میکردم که تقصیر اونها نبود که نمیدونستن وارد حریم شخصی ما شدن.تقصیر اونها نبود که اون همه مرزبندیها و جوانه ها و نشاهایی که واسشون جون کنده شده بود رو نمیدیدن. تقصیر ما بود که حصار کشی نکرده بودیم واسه آدمایی که یه عمر یاد گرفته ان فقط به محدودیتهای بیرونی و خط قرمزهای کشیده شده احترام بذارن،مردمی که خط قرمز درونی شده ندارن و وقتی چوب بالای سرشون نباشه با کله میرن تو دیزی .شاید اسمشو میذارن آزادی دخول!
از قدیم گفتن به بهــــا دهند نه به بهانه