به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟

دگرش چو بازبینی

غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد...


یلدا مبارک.

سیلی ِ سرد ِ زمستان

آخر پاییزست و دارم جوجه هایم را میشمارم

جای تو خیلی خالیست...!

هستهایی که نیستند

بچه که بودیم  بدلیل جاذبه های گردشگری! پدر، خانه ما همیشه از نقاط مهمان خیز!  فامیل بود و این استقبال بی نظیرمهمانان داخلی و خارجی از ما، وقت و بی وقت نمیشناخت و حتی نیمه های شب طوری آماده باش میخوابیدیم که اگر همین الان چه یک نفر و چه یه لشگر حبیب مخلص!خدا از راه برسند آمادگی پذیرایی داشته باشیم.  شاید به همین خاطر بود که مادر عادت کرده بود که همیشه چیزی را قبل از تمام شدن گزارش میداد و هیچ وقت نمیگذاشت ته چیزی تمام شود ؛که اگر مهمانی ناخوانده و بی وقت سر رسیدو امکان رفتن به شاپینگ!وجود نداشت خدای نکرده بد نشود .مثلا وقتی به پدر میگفت برنج تمام شده و بخر ،حتما ده کیلویی در جایی برای روز مبادا پنهان کرده بود. و یا وقتی میگفت چایی نداریم حتما یک  شیشه در پستوی خانه نهان کرده بود! این حساسیت در مورد اقلام ضروری پذیرایی از مهمان بود البته زورش به نگه داشتن میوه جات نمیرسید وگرنه در مورد آنها هم همین کار را میکرد .البته راههای جبرانی نداشتن میوه را با طرفند دیگری درست میکرد. مثلا با نگه داشتن شکلات یا آجیل یا گز و تنقلات برای مهمان. که مسلما از ما پنهان بود و جایش حالت چرخشی داشت. ما با اینکه بچه بودیم ولی حساب کتاب سرمان میشد  که چطورشد که آن دوبسته گز به این زودی تمام شد ؟.و یا هرچقدر هم که بخوریم چندکیلو پسته به این زودی تمام نمیشود. این بود که میافتادیم به عملیات  . وقتهایی میشد که طی عملیاتی کاوشی و پدآفندی ستاد نیروهای مشترک(من و داداشا و آبجیم!)محل اختفا لو میرفت و جان برکفانه حسابشان را میرسیدیم.(البته بعضی وقتا تک خوری هم بود!ای چاقو بخوره تو اون شیکمت داداش!). و طبعا مادر دفعه بعد جایش را عوض میکرد.وچند بار شده بود که جلوی مهمانها مادر  با اعتماد به نفس کامل به خیال اینکه آنها را درخانه دارد میرفت سروقتشان و ای دل غافل ....و کلن خانوم لیلا میفرماین که:دل ای دل دل ای دل....این بود که رفته رفته اخلاق مادر دست ما و آقای پدر آمده بود و در مواقع بحران و آشوب! همیشه انتظار داشتیم  حتی اگر تنقلات را هم خورده باشیم آینده نگری ایشان معجزه کند و از پستوی خالی چیزهایی برون طراود که در اوست!  یعنی یکجورایی عادت کرده بودیم به اینکه وقتی مادر میگوید: نیست تمام شد نداریم ....آنقدرها هم که میگوید نیست نیست.! و یک چیزایی ته اش هست ...

گاهی وقتا به بعضی آدمهای خوب عادت میکنیم . بدجوری عادت میکنیم انتظار داریم اونایی که همیشه خوب بودن باید باز هم خوب باشن ،حتی در وجود بدترین شرایط... حتماهنوز هم میتونن خوبی داشته باشن .اونایی که همیشه صبور بودن بازهم  باید صبور باشن... یعنی فکر میکنیم در بدترین شرایط هنوز هم صبری نگه داشتن که رو کنن...اونایی که ....

گاهی یادمون میره که ممکنه تموم شده باشه.یادمون میره که شاید خودمون تمومش کرده باشیم.

خدایا این سفر کی میرود سر؟

پشت یه پیکان مدل پایین نوشته بود:

من خسته‌ام شما بفرمایید...


 از احوالات ما هم خواسته باشید یه چیزی تو همین مایه ها.

امشب اشکی خواهد ریخت

شب ششم محرم تو مسجد نشسته بودم  وسط عزاداری و در آن تاریکی طبق معمول داشتم بین عقلانیات و احساساتم کلنجار میرفتم. ...
بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

روانشناسی شخصیت!

 حاصل عمرم سه سخن بیش نیست :
 معتاد:
نعشه بدم...خمار شدم... ژوختم!

شخصیت خودشیفته:
هیجده بدم ...نوزده شدم...بیستم!

افسرده:
خنده بدم...گریه شدم...نیستم!

چاق:
استخون بدم ...دنبه شدم...گوشتم!

طاس:
فوکولی بدم...کم پشت شدم...ریختم!

شخصیت خجالتی :
شیر !بدم ...ماست شدم...دوغم!

احمدی نژاد:
دکتر بدم...هاله شدم... دروغم؟!

با تشکر از مولانا

شله قلمکارهای مبارزه با تهاجم فرهنگی و از این جور چیزها !

دیروز در  یکی از سالنهای مربوط به شهرداری واقع در یک جا!معطل بودم  که احساسات بازدید از نمایشگاهی که بسیج ناحیه نمیدونم چی برقرار کرده بود بهم دست داد ...شعاراشون با توجه به اون بیت المالی که حروم شده بود اون قدر دقیق !!و به روز بود!که حیفم اومد ازشون عکس نگیرم!!از طرفی هم متاسفم که نمیشد صدای نوحه حاکم بر اونجاکه مستفیذ شدن ازش گوش جان میخواست و گویا فقط گوش کافران و بی دینان و یزیدیان رو کر میکرد! رو براتون بذارم ...

برای دیدن عکسها و بقیه ماجرا به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

خاطرم با خاطرات خود تبانی می‎کند

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند
بلبل شوقم هوای نغمه‎خوانی می‎کند

همتم تا می‎رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‎کند

بلبلی در سینه می‎نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل‎فشانی می‎کند

ما به داغ عشقبازی‎ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک‎پرانی می‎کند

نای ما خاموش ولی این زهره‎ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می‎کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می‎کند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می‎کند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‎کند

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می‎رسد با من خزانی می‎کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‎کند با ما نهانی می‎کند

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می‎کند

 این شعر عجیب دلنشین و دردناک میشود وقتی با صدای خود استاد شهریار گوش میدهید

با تو رفتم...بی تو باز آمدم

یه وقتایی تو مسیر، خوابت میبره یهو چشاتو که باز میکنی میبینی رسیدی
 برای وقتایی که راه کلافه ات کرده و دلت میخواد زود برسی؛
حس خوبی داره و خستگیتو از تنت بیرون میکنه...
 اما امان از وقتایی که میفهمی
 با خوابیدنت خیلی از زیبایی‌های توی راه و جاده رو از دست دادی...