آدمهای خوب شهر

همه خستگی امروزم در رفت وقتی که غروب برای خرید دستکش بچگانه به مغازه زنی غریبه رفته بودم

باکس دستکشها را که آورد با وسواس خاصی گفت:

"اینا چون خرید قبلی هستن 1500 تومن.اگر از رنگش خوشت نیومد خرید امسال همون جنس رو دارم 4000 تومن"...

از اینکه میتوانست آن قبلیها را هم به قیمت روز بفروشد ولی نمیخواست خوشم آمد...

خوش به حالش که مثل خیلیها جنسهایش را با هم قاطی نکرده بود!

خوش به حالش که قاطی نداشت.


حاصل عمرم سه سخن بیش نیست !

 هیچ وقت نمیتونی توضیح بدی که چه جورایی میشه که باعث میشه بعدها یه جورایی بشه...!

یا چه جورایی شده که باعث شده چه جورایی بشه که یه جورایی نشه!

و سیکلی که همچنان ادامه دارد...

زمستان است

هیچ گدا دیده ای؟
گدای محبت چطور؟
میدانم خیلی وقتها چیزی نداری...خالی تر از این حرفهایی
اصلا شاید خودت هم یک گدای به تمام عیاری!
 محبت سیخی چند؟...


بی خیال
ولی لااقل سردی نگاهت را از او بدزد
میگویند آنها زودتر یخ میزنند
میگویند آنها زودتر آب میشوند...

کوچ نشین

مثل این می‏‌ماند که صحرای برهوتی باشد و تو باشی و کوچ نشینی با چادرش...

تشنه باشی یا گرسنه،خسته باشی یاسرگردان،گرمازده یا سرمازده!

فرقی نمیکند

نزدیکش میشوی ...نه به خاطر خودش،به خاطر چادری که دارد، به خاطر چیزهایی که دارد.

او دلیل نزدیک شدنت را میفهمد

ولی تو اصلا حواست نیست که او میفهمد!

 او فهمیده است علت نزدیک شدن تک تک آدم ها به چادرش را !

او عادت کرده است به آمدنها و رفتنها.


نیازت به چادرش که رفع شد!

حالت سرجایش که آمد! نمیدانی چرا دل کندن و رفتن برایت سخت میشود!

حالا دیگر خودش را میخواهی، نه چادرش را... نمیدانی چرا ؟شایدعادت کرده باشی

او میداند

او عادت دارد!

ولی تو نمیدانی که او هم میداند!

باید بروی! نمیدانی، نمیخواهی ،نمیتوانی.

 دلت میخواهد بمانی با آنکه چیزی برای ماندن نداری.

خسته اش میکنی...آزارش میدهی .

لاجرم ،او میرود. او میتواند...

چون او یک کوچ نشین چادر دار است!


آینده ،گذشتن حالم را بهتر میکند!

بعضی وقتها شعار کلیشه ای  "در زمان حال زندگی کن"

بد جوری روی مخ است!

 گاهی باید به افقهای آینده امیدوار شوی

تا از سختیها و خستگیهای زمان حال

کمتر آسیب ببینی...