زمستان است

هیچ گدا دیده ای؟
گدای محبت چطور؟
میدانم خیلی وقتها چیزی نداری...خالی تر از این حرفهایی
اصلا شاید خودت هم یک گدای به تمام عیاری!
 محبت سیخی چند؟...


بی خیال
ولی لااقل سردی نگاهت را از او بدزد
میگویند آنها زودتر یخ میزنند
میگویند آنها زودتر آب میشوند...

کوچ نشین

مثل این می‏‌ماند که صحرای برهوتی باشد و تو باشی و کوچ نشینی با چادرش...

تشنه باشی یا گرسنه،خسته باشی یاسرگردان،گرمازده یا سرمازده!

فرقی نمیکند

نزدیکش میشوی ...نه به خاطر خودش،به خاطر چادری که دارد، به خاطر چیزهایی که دارد.

او دلیل نزدیک شدنت را میفهمد

ولی تو اصلا حواست نیست که او میفهمد!

 او فهمیده است علت نزدیک شدن تک تک آدم ها به چادرش را !

او عادت کرده است به آمدنها و رفتنها.


نیازت به چادرش که رفع شد!

حالت سرجایش که آمد! نمیدانی چرا دل کندن و رفتن برایت سخت میشود!

حالا دیگر خودش را میخواهی، نه چادرش را... نمیدانی چرا ؟شایدعادت کرده باشی

او میداند

او عادت دارد!

ولی تو نمیدانی که او هم میداند!

باید بروی! نمیدانی، نمیخواهی ،نمیتوانی.

 دلت میخواهد بمانی با آنکه چیزی برای ماندن نداری.

خسته اش میکنی...آزارش میدهی .

لاجرم ،او میرود. او میتواند...

چون او یک کوچ نشین چادر دار است!


بردن یا نباختن مسئله اینست

دوست داشتن هایی هم هستند که توشون رقابتی وجود نداره

که مجبور باشی یا ببری یا ببازی.

اونجا هردو نفر یا باهم می‌برند

یا با هم می‌بازند...

انگار نه انگار که از تو اثری بود

تلخ تر از خود جدایی‌ها
آنجایی است که بعدها آن دو نفر
هی باید وانمود کنند که چیزی بینشان نبوده
که هیچ اتفاقی نیفتاده
که از همدیگر هیچ خاطره‌ای ندارند

هی باید وانمود کنند...

شب آرزوهای غایب!

آرزو داشتم
آرزو داشتم
یار من تو باشی
.
.
.



پ.ن :لطفا به زمان فعلها توجه شود.و با تشکر از معین

دستور زبان

چه غریب اند

"دوستت دارم" هایی که

نوشته میشوند ولی خوانده نمیشوند.

سيبي در فضا!

قانون اول و سوم نيوتن! ميگويد:محال است كه بيايي

كوانتوم و پلانك ميگويند: از رفتار موجي _ذره‏ايات! چيزي قابل پيش‏بيني نيست

نسبيت انيشتن هم به غير از تاخير زماني خيلي چيزها از آمدنت ميگويد كه فقط از لحاظ تئوري جور درميايد

دم دل متافيزيك خودم گرم كه هميشه ميگويد: مطمئنم كه ميآيي.

من حریفی کهنه‏ ام درسم روان است ای پری*

همیشه میگفت: " به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر..."

و نمیدانست

چه خوب قدر خزان میداند

بهاری که  حق سبز شدن ندارد....


*عنوان از شهریار


آرامش قبل از طوفان

دیر یا زود حمله خواهند کرد

خاطراتی که زبان آدمیزاد نمی‏فهمند...

گر همسفر عشق شدی پای سفر باش

در جاده زندگی

هر ماشینی که برای من و تو  ایستاد

فقط برای یک نفر جا داشت

باید تنها می‏رفتیم...


تن ها

همه وصال ها سر و ته یک کرباسند...

این تنهایی ها و نرسیدنهاست که برای هرکس طعم خاصی دارد...

ناشناس

هیچ وقت کسی را  تا ته اش نشناسید!

که اگر بینتان شکرآبی پیش آمد ،مطمئن باشید که برنمیگردد..محال است که برگردد...

 کمی در شناختن افراد خنگ بازی دربیاورید .. بگذارید کمی ناشناس بمانند...

برای خودتان خوب است!

تا چنان مواقعی

عین...ها !به خودتان امید بدهیدکه شاید بیاید...

همین امروز و فرداست که بیاید..

منتظرش باشید و چشم به راهش بشینید...

امید خیلی خوب است...خیلی....



بس غریبی بس غریبی بس غریب  

در آخرین نفس های یک رابطه

هردو نفر غریبه میشوند

ولی

یکی غریبه تر...

شاید

او همانیست که اولین روزها

کمتر غریبی کرده است....


عاشقانه

هرگز نخواستم خیلی خوب باشی...

خیلی پر احساس باشی...

خیلی مرد باشی...

خیلی باشی...


فقط  خواستم باشی




آهنگ ضمیمه تقدیم به  مهرهای پاییزی

بدون شرح

خیلی ها برای کارهای خود میتوانند دلیل داشته باشند،

حتی برای کارهای احمقانه ،

این وسط

دوست داشتن احمقانه است که دلیل  نمی‏خواهد...

بهانه نمی‏خواهد ،

ولی میتواند علت خیلی کارهای دیگر باشد

حتی کارهای احمقانه ...

..

لذت تمام چارشنبه های نحسی ..

که با تو سور کرده بودم را  ،

امشب به آتش میکشم...

...

به تنهایی هایم

راهت نخواهم داد...

حالا میتوانی راحت،راهت را کج کنی وبری...