ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی!*

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من تو عمرم شاید کلا سه تا ریمل خریده باشم! شاید هم چهارتا.اونم مارک پاریس !یعنی مجموعا تاحالا بعید میدونم که بیشتر از ده تومن واسه این کار داده باشم.امروز تو  متروی شهید بهشتی باز احساسات کمک به همنوعانم گل کرد بدون اینکه نیاز به چیزی داشته باشم به خودم گفتم حتما باید از این زن دستفروش چیزی بخرم اصلا وقتی کسی خسته و کوفته با یه امیدی وارد واگن میشه و کسی محلش نمیذاره بیشتر احساسات کمک به همنوعانم گل که  میکنه هیچی دسته گل میشه!خودمو میذارم جاشو دلمو  با یه دسته گل بزرگ به درریا میزنم !مخصوصا اگه همرام پول داشته باشم
رفتم پای بساطش و همینجوری فی البداهه! گفتم ریمل بورژوا داریر؟با خوشحالی  و تند تند گفت: اتفاقا یدونه هم بیشتر نمونده بفرما اگه بیرون این قیمت پیدا کردی شمارمو میدم بیا سه تا دیگه بهت میدم دستت بیار واست امتحان کنم اصل فرانسه است..منم  در کسری از ثانیه بدون اینکه توجهی به حرفهاش داشته باشم با قلبی نا آرام و  دلی نامطمئن ! 12 تومن دراوردم دادم بهش لبخندی زد و ایستگاه بعد در افقها محو شد.
خونه  که رسیدم از اینکه باوجود داشتن  هزارسودای واجب دیگه جیگرشو داشتم که از مال دنیام بگذرم  خیلی خوشحالی مبهمی داشتم! رفتم جلو آیینه که امتحانش کنم:  ای دل غافل !خشک خشکه لامصب.خالی خالی .  باورم نمیشد اصلا .گفتم ایزد جون! داشته باش من نیکی رو انداختم تو دریا!(دجله) حالاتو اینجوری در بیابان میدهی باز؟!

هی میخوام زنه رو فحش از راه دور بفرستم ولی میبینم اون کار خودشو به خوبی انجام داده و این منم که مقصرم. منم که آدم بی دقتی هستم. درسته که فقط به نیت کمک و شاید هم از روی دلسوزی چیزی خریدم ولی دلیل نمیشه که تو معامله حواسم جمع نباشه و ندیده و نشناخته به طرف اعتماد کنم.اون زن درس خوبی امروز بهم داد هرچند تا حالا خیلیهای دیگه هم بهم همین درسهای تکراری را داده اند!کیه که دلش بدهکار باشه!!

برم بشینم این آهنگ (ای غم انگیزترین خوشحالی شادمهر عقیلی) رو گوش بدم !و به همون ریمل پاریس! خودم زل برنم...

*عنوان از شهریار

از طرف تمام بچه هایی که دستشان به دامان مادرشان نمیرسد

کاش مثل تموم مراکز خدماتی که شعارشون" انجام کار باکیفیت همراه با جلب اطمینان و امنیت مشتری در اسرع وقت"است یه جایی هم بود به اسم : مرکز خدماتی فرزندان غایب.یافرزندانی که در غربت اند...

اون وقت میتونسیتی راحت زنگ بزنی واسه اون روزی که به هردلیلی مامانت یا بابات شبش نخوابیده و تا صبح زجر کشیده و نگران بوده و غصه خورده،یه نفر رو بفرستن.یه آدم زبر و زرنگ که بره  اول از همه محکم بغلش کنه و ببوستش.بعد واسش چایی دم کنه،شونه هاشو ماساژ بده،فشارخونشو بگیره،یه قرص آرام بخش بده بهشو به زور وادارش کنه که یه کم بخوابه، خونه رو جمع و جور کنه و براش غذای درست کنه کارای عقب افتادشو بکنه...بعد که کمی حال مامان خوب شد همونجا بمونه تا مامان شروع کنه همه چیزایی رو که نگه داشته بود تا اون بیاد رو یکی یکی رو کنه از حرفا و درد دلهای انبار شده که پشت تلفن به زبون نمیان تا خوراکیهایی که هیچ وقت از گلوشون پایین نرفته...

کاش میشد راحت زنگ بزنی که یه نفر رو بفرستن...

کاش اصلا پشت تلفن یا اسکایپ دست آدما به خیلی چیزا میرسید..

کاش اون موقع هایی که دلشون ما رو میخواست پیششون بودیم نه اون موقع هایی که دل خودمون میخواست...

ما به دنیای سیم خاردار عادت داریم

جایی که ما هستیم ،شهرداری در محوطه بیرونی بعضی از خونه ها فضایی رو ول کرده!! واسه فضای سبز بودن. یه جورایی شده باغچه اختصاصی.خیلی ها دورشو  با سیم حصار کشی و باند پیچی! کردن و کلی چیز میز! کاشتن. خوشبختانه یا بدبختانه خونه ما هم از این باغچه ها مستثنا نیست که هیچ بلکم باغچه اش به نسبت دو  یا سه برابر خونه های دیگه هم هست.با وجود اینکه چندتایی درخت توت و بید و شمشاد و اینا کاشته بودیم باز هم شبیه برهوت! بود. بس که هرکی رد شد گفت: "وای اگه اینجا مال ما بود چنین میکردیم و چنان میکردیم و اینجاش فلان میکاشتیم و اونجایش نهرهای خروشان جاری میکردیم" امسال با جناب همسر  عزممون رو جذب کردیم و چند روزی خاک سفت و سختشو با کلنگ بیل زنی! کردیم. و کمی گل و سبزیجات  و از این جور چیزا کاشتیم.و چندین کیسه کود گاوی!! از بازار تهیه نمودیم و کمی تخم چمن هم به پایش!و به رنج فراوان آبیاری کردیم و به امید سبز شدنشون ساعتها زیر بارون!! نشستیم غصه خوردیم!. خیلی ها میگفتن اینجوری فایده نداره باید سرتاسرشو حصار بکشید که کسی نیاد توش و آشغال و اینا نریزند و...گفتیم نه  که چه؟اصلایعنی چه؟چه معنی دارد حصار کشیدن؟اولا  نمای باغچه را خراب میکند دوما به در و همسایه برمیخورد که آره اینهای ندید بدید را ببینید که میخواهن ثابت کنن آره اینجا جزء املاک پدری ما است و چه و چه ... و سوما  خرج 50 متر سیم مبارک را از کجا بیاوریم ؟

دیروز عصر که اومدم از پنجره مشغول دیدزدن و مدیریت نامحسوس باغچه شم، چشمتون روز بد نبینه دوتا خانوم با چادر رنگی با دوتا پسرهای هفت هشت ساله اشون  هوس توت خوردن به سرشون زده بود و توتهای آبدار عقل و هوش از سرشان که برده بود هیچ قوه بینایی اشان را هم به شدت ضعیف کرده بود.افتاده بودن به جان درخت. هیچ ایرادی نداشت گفتم رهگذرند چندتایی توت میخورند و میروند ...نرفتند که نرفتند تازه  بعد  از یه ربع یکی اش که سن و سالی ازش رفته بود خسته شد و نشست همان لب و دیگری برای دسترسی به نقاط بالاتر  و شاخه های آن طرفتر  رفت روی تمام کاشته ها و نکاشته های ما که تازه چندر روزی بود  بعد از طوفان و سرما و گرما با کلی منت کشی جوانه زده بودن. با هر بالا و پایین پریدن اون خانوم انگار بچه هامو زیر پاش له میکرد، خون جلوی چشامو گرفته بود ولی بازم روم نشد که بگم :هوووی میشه اونا رو له نکنی؟ گفتم حالا بده زن گنده  به خاطر یه مشت توت خجالت بکشه.همچنان شاهد لحظه به لحظه بر باد رفتن دسترنجم بود  تا اینکه یه پسر بچه  دوچرخه سوار که داشت  با تردید رد میشد اونا رو که دید جرات پیدا کرد و همچنان که سوار بر دوچرخه بود رفت رو پیازچه ها و نشاهای فلفل. دیگه لحظه ای دریغ جایز نبود طوری که تصویرمو نبینن و فقط صدامو بشنون داد زدم آقا پسر  از رو مرزا راه برو ،نرو تو سبزی ها.خیلی جالب بود که زنا که هل شده بودن با لهجه ای خاص برگشتن  همزمان گفتن: آقا پسر از رو مرزا برو نرو تو سبزی ها!!

گفتم حالا که به در گفتم ، دیوارها  الانه که دیگه از خجالت آب بشن برن تو زمین ولی تا  فتح آخرین توت  از جاشون تکون نخوردن .وقتی مطمئن شدم که  سیر شدن و رفتن بدو بدو رفتم سر مزار سبزی ها.نصفشون له و لورده شده بودن .خیلی حس بدی داشتم.نتیجه یه ماه تلاشمون به باد رفته بود.حالا هزینه های که واسه نشاو و بذر و کود و اینا کرده بودیم هیچ،اون همه وقتی که گذاشته بودیم سر نیم ساعت به باد رفت.

پیش خودم فکر میکردم که تقصیر اونها نبود که نمیدونستن  وارد حریم شخصی ما شدن.تقصیر اونها نبود که  اون همه مرزبندیها و جوانه ها و نشاهایی که واسشون جون کنده شده بود رو نمیدیدن. تقصیر ما بود که حصار کشی نکرده بودیم واسه آدمایی که یه عمر  یاد گرفته ان فقط به محدودیتهای بیرونی و خط قرمزهای کشیده شده احترام بذارن،مردمی که خط قرمز درونی شده ندارن  و وقتی چوب بالای سرشون نباشه  با کله میرن تو دیزی .شاید اسمشو میذارن آزادی دخول!

من تو دلم خیلى فکرا میکنم!

دخترک میخواست خیلی مرموز و مخفیانه واسه روز مادر برام دستبند درست کنه و به سبک خودش غافلگیرم کنه

اولش اومده میگه: مامان قول بده اگه یه چی بهت بدم تا آخر همیشه پیش خودت نگه داریا؟ گفتم باشه.

یه ربان داشت که میخواست رو اون یه چیزایی رو بچسبونه،اورد رو مچم اندازش بگیره با خنده کنترل شده میگه:

اصلا  هم یه وقت فکر نکنی دارم واسه تو یه چی درست میکنما...دارم واسه عروسکم گردنبند !درست میکنم.

(با شیطنت میخواستم بگم خوب رو خود گردن عروسکت اندازش بگیر!)

 از شانس بدش یا بدمون!! ربان کوچیک در اومد.با کلی ناراحتی  هول هولکی رفت یه نخ ساده اورد دوباره اندازه

گرفت میگه: آخی دلم میسوزه واست آخه میدونم تو الان تو دلت فکر میکنی که واسه توئه!!

زنگ ها براي كه به صدا در نمي آيند؟

گوشي همراهم،تلفنم، حتي زنگ خانه ام  

چند روزيست كه اعتصاب كرده اند، 

لابد همه چيز آرام است ديگر... شايد هم؟...  

مرموز است اين همه سكوت وحشي  

در طبيعت بي جان و رام  اتاق ها

من آدم تنهايي ها و بي خبري ها نبوده ام 

من ترسويي دلير بوده ام! 

من قاب شد!

 فکر نمیکردم به این شلوغی وشلختگی باشم!

ادامه نوشته

آدمهای خوب شهر

همه خستگی امروزم در رفت وقتی که غروب برای خرید دستکش بچگانه به مغازه زنی غریبه رفته بودم

باکس دستکشها را که آورد با وسواس خاصی گفت:

"اینا چون خرید قبلی هستن 1500 تومن.اگر از رنگش خوشت نیومد خرید امسال همون جنس رو دارم 4000 تومن"...

از اینکه میتوانست آن قبلیها را هم به قیمت روز بفروشد ولی نمیخواست خوشم آمد...

خوش به حالش که مثل خیلیها جنسهایش را با هم قاطی نکرده بود!

خوش به حالش که قاطی نداشت.


حاصل عمرم سه سخن بیش نیست !

 هیچ وقت نمیتونی توضیح بدی که چه جورایی میشه که باعث میشه بعدها یه جورایی بشه...!

یا چه جورایی شده که باعث شده چه جورایی بشه که یه جورایی نشه!

و سیکلی که همچنان ادامه دارد...

وقتی جری فرشته نجات میشود!

چند شب پیش بود که آقای پدر دخترک را  به جرم حرف گوش نکردن دعوای مفصلی کرده بود و او طبق معمول رفته بود در غار تنهایی! اتاقش و خودش را تا اطلاع ثانوی حبس کرده بود. وقت شام بود در آستانه یک منت کشی! مخملین از دخترک بودیم که ناگهان ...

ادامه نوشته

دلم شور میزند

 برای طعم روزها هم میشود  از هزار و یک جور چیز کمک گرفت.دلبخواهیست. شاید تو یکی  عشقت بکشد طعم روزهایت را با مزه سیگارهایت دسته بندی کنی، دیگری بادرصدالکلهایش! کودکی با پفک و شکلاتهایش،یکی دیگر با پاستیلهایش،آن یکی با قهوه و...کاری ندارم.
برایم روزهایی هستند به خوشمزگی زیتون پرورده!خیلی هم خوب
برایم روزهایی هستند به تلخی بادام تلخ،تلخِ تلخ.کاری ندارد که؟ میجویی و بعدش تف میکنی...
روزهایی هستند به ترشی نارنج ،ترش ولی دوست داشتنی.روزهای نارنجیِ! دوست داشتنی...
کاری ندارم .

گاهی روزهایم سردند و به بی مزگی خربزهای آبکی میمانند:بدون طعم، بدون شیرینی،ولی سردِ سرد.
در کنارش روزهایی هم هستند  مثل عسل شیرین ...:هرچند که گاهی شیرینی زیادش دلت را میزند.
کاری ندارم
با سردی و گرمیشان کاری ندارم
با شیرینی یا تلخیشان کاری ندارم
فقط میدانم از قدیم ها گفته اند که این همه سردی و گرمی با هم نمیسازد!
خربزه با عسل نمیسازد !
 من از روزهای سرد و گرم پشت سر هم میترسم
به مزاجم نمیسازد.
 این مزه‌های پشت سرهم ، در دلم فقط به شوری میزنند...



+ما به دنیای پر از حادثه عادت داریم

مرا غم باز میجوید

نمیدانم چرا روزهای نیمه تاریک، ابر و باران مرا غمگین میکند
من از صدای گرفته آسمان وحشت دارم...حتی از صدای شر شر ناودانی...از صدای چکه آب
 میدانم که این ترس را ،این بی قراری را، این دل گرفتگی ها را به ارث برده ام
 احتمالا یکی از اجداد من زیر باران تنهایی گریه کرده است...فریاد کشیده است...
احتمالا یکی از اجداد من زیر باران مرده است...

دلی که نمیشناختمش!

دخترم اومده میگه: مامان دلم درد میکنه
میگم کجای دلت؟چرا آخه؟
 با جدیت میگه: من چه میدونم برو از خدا بپرس
میگم حالا چرا از خدا ؟
میگه خودت گفتی که خدا تو دلمونه!

سوتی نوشت!

 این پست به دعوت امید جهت شادسازی فضای غم زده! وبلاگستان نوشته شدندی؛
آورده اند که روزی ما در تاکسی بنشسته بودیم و روانه دانشگاه بودیم که حوصله خود را در آن جو سنگین! سررفته یافتیم. لذا برای به رخ کشیدن تکنولوژیهای همراه اولمان! هم که شده بودندی هندزفریمان را درآوردیم و با حالتی عاشقانه!شروع کردیم به گوش دادن.در فولدر گلچینمان! بسیاری آهنگ از نقاط مختلف! داشتیم. از مدونا گرفته تاهمایون و از این دیپس دیپس ها!و ابی و قادری (دیشب اومدم خونتون نبودی!) و حتی جواد یساری!با چشمانی خمار وحالتی کلاس گونه اندر اواسط آهنگ مامانی ناهار چی داریم ؟!.. بودیم که ناگهان کانون نگاه تعجب زده و خندان مسافران را سوی خود یافتیم؛
بلی!رابط هندزفری از گوشی درآمده بودندی و آن صدای دلنشین کل تاکسی را برداشته بودندی. این بود که از جانب ما نعره ها به هوا خاستندی و جامه ها دریدندی!
پ.ن: پیشنهاد میکنم فولدرهای گلچین نسازید یا قبل از گوش دادن به آنها تمام وروردیها! را چک کنید! بعدشم لعنت به هرچی هندزفری سونی اریکسونه!
پ.ن2: برای خواندن سوتی نوشتهای بیشتر به اینجا مراجعه کنید.

خدایا این سفر کی میرود سر؟

پشت یه پیکان مدل پایین نوشته بود:

من خسته‌ام شما بفرمایید...


 از احوالات ما هم خواسته باشید یه چیزی تو همین مایه ها.

امشب اشکی خواهد ریخت

شب ششم محرم تو مسجد نشسته بودم  وسط عزاداری و در آن تاریکی طبق معمول داشتم بین عقلانیات و احساساتم کلنجار میرفتم. ...
بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

ساندیس خوران آینده!

احساسات سنجش میزان وجدان و نوعدوستی در کودکان! بهم دست داده به دخترم میگم :اگه یکی بهت بگه که دوستتو با مشت بزن عوضش یه عروسک خیلی قشنگ بهت میدم،میزنیش؟

­با کمی خوشحالی بلافاصله میپرسه : - عروسک راست راستکی؟

+ (پـَ نَـ پَ ؟دروغکی!) آره راستکی. میزنیش؟

- نــــــه

+منکه داره قند تو دلم آب میشه میپرسم چرا ؟

- آخه مربیمون دعوام میکنه!

+ خوب اگه دعوات نکرد چی؟

- اون وقت میزنمش بعدش بهش میگم ببخشید معذرت میخوام عوضش بیا باهم عروسک بازی کنیم!!

 منم رومو کردم به دوربین و سر به بیابان نهادم!

چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست؟

بارون پاییزو بیشتر دوست دارم تا بارونای لوس و بی مزه بهار .یاد بچگیام میندازه که تنها چیزی بود که میتونست مجبورمون کنه از بازی کردن و دیوارو بالا رفتن تو حیاط بکشیم بیرون!!

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

تا فردا

دخترم اومده میپرسه: مامان "پس فردا "چند روزه؟

خواستم بگم اگه منتظر باشی یه عالمه روز...

اگه نباشی دو روز.

اگه خوش باشی چند دقیقه بعد...

سطح دغدغه!

_ مامان همه جای شیطون از آتیش درست شده؟
+ بله
_دستاش هم از آتیشه؟
+بله
(بعد از کمی تامل و با نگرانی)
_ پس وقتی گریه‌ش گرفت چه جوری چشاشو پاک میکنه؟آخه چشاش میسوزه!

خاطرات یک راننده‌ نما!

بی شک یکی از بزرگترین سه های چند رقمی! زندگیم مربوط به یک ماه پیش بود :

وقتی که با آن حالت شوماخرنژاد! وحرفه‌ای از جلوی کاسبهای خیابان ش که مشغول صحبت بودند لایی کشیدم و یک پارک دوبل جانانه و مغرورانه کردم((عین اکثر تازهکارایی که به خاطر ترس از متلکهای(عینی و ذهنی!)،سعی میکنن باتجربه نشون بدن!! )).
تا اینکه موقع برگشت از خرید،ماشین خان استارت نزد،حالا نزن کی بزنی راه انداخته بودم.گاهی اینطور میشد ولی دوسه بار که پشت سرهم میزدی روشن میشد ...من هم از رو نمیرفتم.تا اینکه دیدم یکی دوتا از همان آقایان،خندان و غزل خوان آمدند بالا سر ماشین(اصلا کی گفته وقتی یه خانومی تو گل گیر میکنه! بدون درخواست کمک بدویید بالاسرش؟).
+خانوم مشکلی پیش اومده؟استارت نمیزنه؟
_ نه ممنون .الان روشن میشه.گاهی اینطوری میشه(بابا تو روسننه؟).
+ یه لحظه کاپوتو بزن بالا(منو میگی؟منتظر شنیدن هرچی بودم الا این یکی. قبلا همه ماسماسکهای جانبی رو امتحان کرده بودم ولی نمیدونستم مال کاپوت کجاست اصلا تا حالا به ذهنم هم خطور نکرده بود ولذا خودمو زدم به نشنیدن!! )
+خانوم کاپوتو بزن بالا من یه نگا بهش بندازم
(عروس رفته گل بچینه!!!اونقدرغافلگیر شده بودم که دیگه مغزم کار نمیکرد)تا اینکه برای بار سوم که عرض کردن دلمو زدم به دریا و با آن ریخت حرفه ای و اینکاره ام!وداع کردم و با اجازه بزرگترهاخیلی اهسته و خندان با مظلومیت خاصی گفتم نمیدونم کجاشه!اون پطروس فداکار هم یک پوزخند چندریشتری تحویلمون داد و گفت:هه شما خانومها فقط بلدید بشینید و گاز بدیددیگه!از ماشین فقط گازو کلاجشو میشناسید البته اگه اونا رو هم با هم قاطی نکنید(دلش پر بود حسابی!)...
 منو میگی دوست داشتم آشو با جاش همونجوری بذارم و فرار کنم تا اینکه اون تیکه‌ها رو بشنوم .خلاصه یکی نبود بهم بگه آخه ببم جان نونت نبود آبت نبود اون قیافه گرفتن اولیه ات چی بود و کلن نوش جونت که حقته!
پ.ن:کلاغ قصه ما  بعد از مدتها بحث کارشناسی بروی باطری‌اش سرانجام با هل دادن چارپنج تا آقای جان برکف روشن شد(یه جورایی هرکی رد میشد دستشو چسبونده بود به ضریح ماشین انگار میخواست حاجت بگیره!و کلن خوب استقبال شد!کاش در مورد همنوعاشون هم اینجوری باشن).

دوگانگی!

بچه که بودیم مادر طی تشریفات حکومتی‌اش! بیشتر وسایلهای خانه را به دو دسته تقسیم کرده بود:
1- دم دستی ها ( برای خودمان و پیش پا افتاده ها!)
2- ویژه‌ها ( برای مهمانها و آقازادها! )
از ظرفهاو فنجانهای شیک چینی که گوشه کمد خاک میخورد یا حتی اون پتوهای ملافه دار خنک! با گلهای رنگارنگ بگیر تا کل اتاق بزرگه با مخلفات داخلش، که هیچ کدومشون برای ما که دم دستی بودیم!! نبود و برای مهمانهای سوگلی و عزیزتر ازجان بود... حالا بماند چقدر حسرت مهمان مامان بودن را کشیده ایم!!
تازگی ها فهمیده ام بعضی از آدم ها هم گویی خواسته یا ناخواسته شخصیتهای محترمشان را تقسیم بندی کرده اند.آن قسمت زوار دررفته وخراب مراب و لب شکسته هایش برای دم دستی‏‌هایشان است و آن شخصیت فرهیخته! و اتو کشیده و متعالیشان را نگه داشته اند برای نور چشمیها و از ما بهترانشان!

ما به به دنیای پر از حادثه عادت داریم

دریای طوفانی که استرس ندارد
نگرانی ندارد...
 اصلا مگر بالاتر از سیاهی، رنگی هم هست؟
دلشوره برای وقتیست که همه چیز آرام است
دریا آرام است
و تو میترسی
از اینکه نکند...
نکند اندوهی سر رسد از پس کوه.

...لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

چندسال پیش که برای گرفتن گواهی نامه رانندگی آموزشگاه پونک میرفتم ،

شرط آموزش یک نوآموز! زن با یک مربی مرد این بود که یک نفر همراه داشته باشدو گرنه تنهایی زبانم لال اسلام در خطر میافتاد.!جای تعجبش اینجا بود که این همراه شرط و شروط نداشت و یه بچه دوساله را حتی شامل میشد، مهم این بود که در ماشین یک نفر سومی حتما باشد تا مواظب آن دو نفر باشد! و جلوی تیرهای شیطان را بگیرد!کاری نداریم.ما که از همان اول همه اینها را توهینی علیه خود فرض کردیم و از خیر مربی مرد گذشتیم و سرمان را مثل یک خانوم پایین انداختیم و با یک خانوم متشخص و خیلی مهربان کلاس برداشتیم ولی بودند کسانی که طبق باور خیلیها و بر فرض اینکه رانندگی مردان قوی تر از خانومها میباشد ،مربیان ضعیفه را قبول نداشتند و فکر میکردند که آنها دل و جرات وندارند و محال است ماشین را در جاهای شلوغ دست نوآموزان بسپارند و لذا مایل بودند به هرقیمتی که بود با مربی آقا کلاس بردارند!ین بود که یکی با مادرش میآمد یکی با خواهرش ،یکی با بچه خواهرش!، یکی با دوستش و...

یه نفر از هم دوره ایها که یه خانوم خیلی رک و مردانه! به نظر میرسید ،فامیلای خودش تهران نبودند و به وجناتش برمیخورد که منت مادر شوهر و خواهر شوهر و ...رو بکشه . این بود که ابتکار جالبی به خرج داده بود و یه کارگر افغانی از سرکار شوهرش پیدا کرده بود که برای هر جلسه یه پولی بهش میدادن و صبح ها باهاش میومد آموزشگاه و جای خالی یک همراه رو بدون هیچ غر و غر و یا منتی پر میکرد و از اسلام دفاع میکرد و پولشو میگرفت و میرفت دنبال زندگیش. یادمه بچه های دیگه هم این خانوم رو تشویق میکردن که کار خوبو تو کردی و از غر و غر و ادا اطوار و هزار و یک اما و اگر و معایب و مضرات! همراهاشون مینالیدن....

ایده بدی نبود.میدانی گاهی فشار زندگی آدم را وسوسه میکند که برود و از یک ناکجا آباد یک کارگر افغانی پیدا کند و یک پولی بدهد تا برایش یک گوش باشد و قبلش طی کند که حق ندارد هیچ گونه زر اضافه و نصیحت و چرت و پرت تحویلش بدهد و فقط و فقط وظیفه اش گوش کردن است ولا غیر.بشیند هرچقدر که دلش میخواهد و از هر چیزی که دلش میخواهد و با هر لحنی که دلش میخواهد پیشش حرف بزند ، و از خجالت جلوی اشکهایش را نگیرد ،نگران بعدش نباشد نگران قضاوتش نباشد نگران ناراحت شدنش نباشد نگران نباشد که آیا متوجه حرفهایش میشود یا نه ؟آیا منظورش را میرساند یا نه ؟نگران غلط بودن تصوری که از او دارد نباشد... صرفا هیجانات انبار شده اش را روی آن بخت برگشته تخلیه کند و بعدش هم به سلامت. و کسی این وسط بدهکار یا طلبکار نشود این بدهکار عاطفی بودن یا نبودن خیلی مهم است و جای تامل دارد. بگذریم .گاهی آدم همین که تخلیه شد خودش بهتراز هر کس و ناکس دیگری میداند که چه کار باید بکند و نکند .

پ.ن:خدا جای خودش، دوست جای خودش،دکتر روانشناس جای خودش و حتی امامزاده! هم جای خودش.

و در آغاز هیچ نبود...کاش در آخر هم نباشد

آدم گاهی چیزهایی میگوید، یا مینویسد یا حتی میزِرد! یا...

و همه آن چیزهایی که آدم گاهی میگوید یا مینویسد یا میززرد مدیون میشوند

مدیون همه چیزهایی که نمیگوید،نمینویسد و نمیزرد...

همین.

شب در شکنجه بودم و جرمی نرفته بود!

تو وسطای جهنم یه جایی هست که مینشوننت پیش یه آدم خیلی محترم و باشعور

و مجبورت میکنن که حرف بزنی

اون وقت هرچی که میگی رو نمیفهمه یا خودشو میزنه به نفهمی

تو فازای ته جهنمش! هم ،حرفاتو برعکس حالی میشه

یا هرجوری که دلش میخواد برداشت میکنه و به هزارجور نتیجه میرسه

و این چرخه معیوب و چپ اندر قیچی همینجوری جلو میره ...اصلا یه وضـــــــــــی!

انگار این سالها که میگذرد چندان که لازم است دیوانه نیستم

دوران مدرسه هميشه از اونايي بودم كه تو مركز توجه بود نميدونم به خاطر ده سال مبصر بودنم بود يا شاگرد اول بودن يا بچه پولدار! بودنم؟(پولدار كه چه عرض كنم  بعد از جنگ و اوايل دهه هفتاد طرفاي ما هركي باباش هم كاميون بنز و هم سواري داشت و شلوار جين ميپوشيد! و تو خونه دو طبقه اشون آتاري و تلوزيون 21 اينچ رنگي  ِسوني و ويدئو و  ماشين لباسشويي تمام اتوماتيك! داشتن و...پولدار به حساب مياومدن!!حتي خوشگل!)به هرحال عوامل عليتيشو دقيقا نميدونم چي بودحرفم به اينه كه تا دلت بخواد دوست داشتم و تا دلت بيشتر بخواد! دشمن.(جاي همتون خالي!) از آنجايي كه به حول و قوه الهي خوبيها را زود فراموش ميكنم حتي خودخوبي كننده ها رو،چيز زيادي ارشون يادم نميايد بجز هاله اي مبهم از وفاداري و هواخواهي و قربان صدقه رفتنهايشان و همچنين كارت پستالها و نامه هاي فدايت شومي كه بعضيهايشان را هنوز هم نگه داشته ام.ولي در باب آثار دشمنان حكايت زياد است نشان به آن نشان كه زيرآبي ها از من به جانب مدير بردندي و زنگهاي تفريح همان وقتهايي كه به پيش دوستان خوش ميگذراندي دفترهاي منقش به مهرهاي صد آفرين و هزار و سيصد آفرين از من پاره كردندي و پولها و مدادها از من سرقت كردندي.و حتي پاپوشها برايم بافتندي.و كلن چشمي نداشتند كه مرا ببينندي.احساس ميكنم دشمنام بيشتر از دوستام وفادار بودن چون تا همين چند وقت پيش يكي به مدد كينه اي طولاني روي هرچي مزاحم تلفني بود رو كم كردندي.بعضيهاشون حتي آنقدر لطيف بودن كه از جانب من و به اسم و امضاي من به پسرها نامه مينوشتندي (اعتراف ميكنم سليقشون هم خيلي قشنگ بود!)و آبها از رويمان ميشستندي و خجالتمان ميدادنيدي...دنيايي بود خلاصه.

 الا يا ايهالساقي معترفم كه خيلي وقتها تشخيص دوست از دشمن در آن سن و سال مشكل ميشد و ميافتاد مشكلها...با اينحال ترسي از چيزي نبود.بي‏پروايي بود و كمي هم كله شقي و نفهمي كه عالمي براي خودش داشت.برايم مهم نبود كه مبادا كسي را برنجانم و يا مبادا چيني نازك كسي رو ترك بندازم.مهم نبود كه مبادا به كسي محبت اضافي كنم و بعدش بترسم كه نكنه پررو بشه؟دور برداره يا حتي مغرور بشه...حرفي را قورت نميدادم و خفه خون گرفتن برايم معني نداشت. ناراحتيم را به هرنحوي ابراز ميكردم و همچنين خوشحاليم را.در ارتباط با ادمها فيلم بازي نميكردم.خودم بودم :گاهي خوب گاهي زشت و گاهي بد.تلاشي براي بدست آوردن دل همه نبودو يا راضي نگه داشتن اكثريت.سعي نميكردم خنثي باشم و...در پي يافتن دلايل منطقي اين قضيه  فكر ميكنم جو محيط و خانواده ‏ام جوري بود كه حاضر جوابي و زبان درازي  و سرسختي و كله شقي دخترها بيشتر تحسين ميشد تا لطافت ونازك نارنجيو مهرباني و باگذشت بودنشان.ولي خوب اصلا چه ربطي به موضوع دارد؟

اين روزها وضع خيلي فرق كرده.همين دانشگاه رفتنم را و ارتباطاطم را  تو همون محيط كه با مدرسه مقايسه ميكنم عقم ميگيره.روي هر چي ماست كم چرب رو سفيدتر كردم.ماست ماست.نه دوستي و نه دشمني .خنثي خنثي.صفر.البته نه صفر بالقوه بلكه صفري كه براي هر ماندنش اگر عدد مثبتي جايي پيدا كند ميگردد عين آن عدد از نوع منفي اش را پيدا ميكندو با هزارجور حساب كتاب به زور خودش را صفر نگه ميدارد تا برآيندفعل و انفعالاتش صفر باشد كه مبادا ...

يك عدد موجود زنده كه حالا ميترسد از اينكه مبادا حرفي بزند كه به كسي بر بخورد و يا برعكس.از تب و تاب و شور و شوق خبري نيست تا مبادا كسي حسوديش را بكند .مبادا كسي زيرآبش را بزند.عقيده اش را حرفش را و باورهايش را قورت ميدهد.حال دفاع كردن را ندارد.نميگويد تا دردسر نداشته باشد. دريغ از ذره اي جسارت .هم از دوست ميترسد هم از دشمن.سرش براي يك زندگي اكشن درد ميكند ولي نميداند كي و كجا و چرا يادش دادند كه زندگي را بايد با ژانر يك آدم معمولي ماست شده بازي كند. دريغ از كمي پيشتازي سپاه دوست يا دشمن!سلانه سلانه ميرود و ميايدو با همه در ظاهر سلامي و عليكي و چارتا از اين حرف تكراري ها مثل: خسته نباشيد.خيلي ممنون.من هم همين طور.بله درست است.به به .چه چه.خدا بيامرزد.ناراحت شدم.خوشحال شدم.سلام برسانيدو...

از آن دخترك مركز دايره ،حالا يك تكه شعاع مانده كه زمانه يادش داده تلاشش را براي قطر شدن بكند .قطرها خنثي تر از شعاع اند به نظرم.فكر نميكنم نون به نرخ روز خور شده ام و يامثل پلي هم اين ور جوب باشم و هم اون ور جوب...ولش كن اصلا بحث چيز ديگريست.بگذريم .اداي خنثي بودن را درآوردن وحشتناك است.

واقعا نميدونم عبارت"من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من "بيشتر  اون روزها صدق ميكرد يا الان؟

پ.ن:عنوان از شعر جرئت ديوانگي زنده ياد قيصر امين پور

زیر پوست شهر

گردوی پوست کلفتی هستم

که با هر دستی نمیشکنم

چقدر دیر فهمیدم

گردوهای پوست کاغذی! طرفداران بیشتری دارند...


پ.ن:دیگه نمیتونم به خودم افتخار کنم

به سردی دستان او...به گرمی آغوش مادر

یک نفر امروز  دقیقا ساعت یک و نیم بعد از ظهر که داشت از دادن امتحانش!  به خانه برمیگشت و به شدت سردش شده بود سر راهش یک چیزی را  هوس کرد و نمیدانست چطوری میتوان خاطره را هوس کرد... او هوای خانه مادر را کرد که دستش را روی زنگش نگه دارد تا مادر زود در را برایش باز کند و  در حالی که  از گشنگی دارد غش میکند بوی غذا به همراه گرمی خانه آب و جارو کشیده به دماغ قرمز شده اش بخورد و مادر با ناراحتی دعوایش کند که بازهم یادت رفت شال و کلاه بپوشی؟اون جوراب نازک چیه تو پات؟چند بار گفتم مدرسه میری درست و حسابی لباس بپوش... خداکنه مریض نشی و... آن یک نفر در حالی که حرفی تو گوشش نمیرود و  به چهره آقای شجاعی مهر در سیمای خانواده نگاه کند و داد بزند گشنمممممممممممممه...فرقی نمیکرد غذای مادر چه باشد..ولی میدانست معمولا روزهای سرد  زمستان آش مادر برقرار است...

و بعد از دل را از غذا!!درآوردن بخوابد و عصری با مادر و بقیه یک نفرها! خانه مادر بزرگ بروند و زیر کرسی در حالی که مادر بزرگ کاسه پر از شکلات را تعارفش میکند با وجود چپ چپ نگاه کردن مادر هرچقدر دلش خواست  شکلات بردارد و مادر بزرگ هم قربان صدقه اش برود و هردوتایی کیف کنند...

یک نفر داشت با دست و پاهای بی حس راه میرفت و نمیدانست چه رابطه ای بین لرزیدن  و چشمان نمناک  وجود دارد...

یک نفر امروز به گمانم یخ زده بود...


خوشگلا باید برقصن!!

از صبح رفته بودم ولگردی!

و کل مرکز تهرانو فکر کنم متر کردم

انقلاب .....جمهوری...ولی عصر....کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان!

خیلی کار داشتم..خرید کتاب  و برنامه ریختن واسه آی پاد

و ازهمه بدتر خرید لباس برای خودم جهت عروسی دختر عمو که طی سفارش و نصیحت بعضی از خیرخواهانم انجام گرفته  که نکنه عین عروسی دختر عمه ات لباست ساده باشه و آبرومون رو ببری!!..مگه نداری؟مثل بچه آدم میری دوهزار خرج خودت میکنی و بسیار باید از زبان تند  و گمانه زنیهای زنان  بترسی که  مبادا بگویند فلانی با آن همه پولش  خسیس است...

الان از گردن درد دارم میمیرم بس که ویترینا رو نگاه کردم

نکه لباس مجلسی ها قدی اند و دومتر رفته هوا..کله آدم از جاش درمیاد..

حسابی بوتیکها شلوغ اند..به خاطر عیدها همه عروسی دارن...

زنا رو که  که میبینم تنها کسی که تنها میگرده منم!

یا با شوهراشون ان یا گله ای !سه چارتا زن از اونایی که ذوق مرگ خرید کردنن

لجم میگیره از این زنایی که  واسه یه .....!خریدن هم  از آقاشون نظر میخوان

و میچپوننش تو لباس زیر فروشی زنونه..و یه ساعت لفتش میدن .

بدبخت فلک زده خودت چی پس؟

هیچی فکر کنم باید خودمو به یه روانپزشک معرفی کنم!  از اون بچگی هیچ علاقه و شور و شوقی واسه

مجالس  جشن و عروسی ها نداشتم...و اکثرا هم تا جایی که امکانش باشه دودرش میکنم میره!

تو این جور جشنها همیشه چشمم به  دخترها و زنهایی که از لحاظ مالی یه کم ضعیف ان و  خیلی راحت

حسرت رو میتونم تو چشماشون ببینم  .. و دسته دیگه که با بد جنسی هرچه تمام تر پولشونو به رخ همون

دسته اولی ها  میکشند..چه در خرجی که واسه رنگ و مش و شینیون و مکاپشون کردن ..چه در لباس های

چند رقمه که با جواهراتشون ست کردن و چه در به رخ کشیدن زیباییشون که ناشی از همون پولشونه

شخصیت نمایشیشون حالمو به هم میزنه

این وسط حد وسطی وجود نداره...چرا حد وسطشون شاید پیره زنها باشن! و البته معدودی روشن فکر!

زیبایی و به روز بودن خوبه  اما نه در حدی که خودتو بکشی که گل سرسبد مجلس بشی! نه در حدی که

حقوق یه ماه شوهرتو به خاطر دوساعت اشاعه فرهنگ چشم و هم چشمی دود کنی بره هوا..

نه در حدی که بعد از تموم شدن مراسم یه ماه افسردگی بگیری که نه فلانی بهتر از من شده بود ..یا تا دوماه

عنوان خبری خانوادگی بشه تعریف و بحث !در مورد شکل و شمایل دیگران...نه در حدی که تا چند وقت با

شوهرت یا مادرت! دعوا کنی که آره من چیم از فلانی کمتره که  سرتاپاشو طلا کرده و ....

حالا بعضی وقتها عروسی برادری ..خواهری.. بابایی! عمویی چیزی..آدم میگه یه باره و از این حرفها اما دیگه 

هر سری واسه عروسی دختر خاله عمه زنعمو و همسایه عمه قیزی و همکارخاله قیزی که نمیشه پول زبون

بسته رو ریخت تو حلقوم آرایشگرا و مغازه دارا و چینی ها!!

الان هم که روز به روز رنگها و مدها عوض میشه...مثلا اگه  زبونم لال یکی رنگ کله غازی بپوشه همه  اساتید و

خبرگان به اومدنش از پشت کوه رای موافق میدن!

 بعضی وقتا جشنا فیلم سینمایی ان و  یه بار مصرف! یعنی یه بار میری تموم میشه میره پی کارش

گاهی قربونش برم این خاله زنک بازیا سریالی میشن... شیرینی و جشن عقد و جهاز برون و حنابندان و

پاتختی و پاگشا که حتما باید واسه هر نوبت سرتاپا تغییر دکوراسیون! داده بشه و تحت هیچ شرایطی امکان

نداره که خدای نکرده یه لباسی دوبار پوشیده بشه....گاهی کار به قرض گرفتن هم میکشه !که باز من این

تیپ افراد رو بیشتر قبول دارم حداقل اونقدر عقل دارن که پول الکی خرج نکنن..بدبختا چاره ای هم ندارن مجبورن

برن  از این و اون به خاطر یه این و اون دیگه لباس قرض بگیرن....لباسش حالا به کنار...باز قابل هضمه...طلا

قرض گرفتناشون منو کشته....


پ.ن : بقیه نداره !

پ.ن 2: یارو 40 تومن گرفته واسه آی پاد چارتا بازی بچه گونه ریخته..مملکته داریم؟


نصیحتی کنمت بشنو وبهانه مگیر..!

 در عنفوان جوانی!وقتی که آبدوغ  خیار درست میکردم عادت داشتم هرچی می‌اومد دستم رو بریزم توش به خیال خوشمزه تر شدن!....

از پودر سیر بگیر تا نعناع و مرزه و گل محمدی و شوید وترخون خشک..آویشن و..

مادرم میگفت:دختر همه چی رو با هم  نریز !دوغ یا غذا باید یه مزه مشخصی رو بده مثلا یا طعم نعناع یاسیر.

این جوری که تو قاطی  پاطی میکنه مزه هیچی رو نمیده...مزه مشخصی نمیده...

این روزها دارم به این فکر میکنم که:

آدم ها هم یه جور آب دوغ خیارن!  باید یه مزه مشخصی رو بدن.. نه همه مزه ها رو !




خدا خون نمیخواست...هیچی نمیخواست...

بچه که بودم

بلانسب شما !در عالم خریت های کودکانه ام خیال میکردم خدا این عمی قیزی 70 ساله  رو  که وقتی روزه میگرفت؛ معده اش خونریزی میکرد رو بیشتر از بقیه دوست داره..

من هم که روزه بودم دلم درد میگرفت ولی اوج کمال رو تو خون میدیدم!!

یعنی هرچی خون بیشتر...ثواب بیشتر!

پیش خودم میگفتم خوبه...من هم باالخره یه روز بزرگ میشم ..پیر میشم با وجود سوراخ بودن معده ام!!روزه میگیرم و  خلوص ایمانم رو  با میزان خونریزیم به همه نشون میدم!

بعدترش  که غش کردن یکی از همکلاسیامو  دیدم تازه فهمیدم نه بابا..فکر کنم خدا این یکی رو بیشتر دوست داره،غش کردن درجه بالاتری داره!من بهش غبطه میخوردم!!ولی نمیتونستم غش کنم!

و چه دردی از این بیشتر که آدم رقابت جویی باشی و همکلاسیت با غش کردنهایش ثواب بیشتری ببرد !!؟

 در درجه بعدترش مادران باردار و یا شیرده رو  دیدم که از شدت ضعف بال بال میزدن

فکر کردم درجه اینها!! از همشون بالاتر باید باشه که هم خودشونو و هم بچه شونو به اون حال و روز مینداختن...

و...


ن:این پست نتیجه گیری ندارد...!ولی این روزها از این ورش افتادیم...

افراط و تفریط؟؟؟استغفرالله!

در قطار زندگی احساس کُندی میکنم!

نظریه نسبیت انیشتن یه چیزی تو مایه های اینه که مثلا اگه تو قطاری بشینی
  و باسرعت باور نکردنی160000مایل در ثانیه حرکت کنی ...هرچه سریع تر بری به سرعت نور نزدیک تر میشی..اون وقته که زمان کندتر میگذره واشیا نسبت به روی زمین سنگین تر و متراکم تر میشن ....

نظریه انیشتن به درد عمه اش میخوره!...

برای  من زمان ،وقتی کند میشه که خسته باشم مثل همین الان ..
وقتی که سر کلاس این استاد  سمج نهج البلاغه نشسته باشم....
وقتی که توی تاکسی کنار یه مرد بوگندوی چاقالو !نشسته باشم...

وقتی که  روزه ام و شجریان شروع کرده ربّنا رو میخونه...
وقتی که یکی از بچه ها ترمزش بریده و همین جوری داره چرت و پرت میگه و من باید شنونده اون اراجیف باشم تا تموم شه...
وقتی که گلاب به روتون!  کار واجبی دارم ولی سرویس مورد نظر در دسترس نمیباشد..!
 وقتی که دیرم شده و آژانس ماشین نداره...
وقتی که سر برج ،میریم خونه صفورا خانوم واسه قرعه کشی  ..!

وقتی که از شدت انتظار قلبم میفته توی دهنم...

و....
+ تمام این چند سالیو که باید چشم به راه برگشتن برادرم باشم...

قابل توجه آقای انیشتن: هیچ قطار سریعی تا حالا منو سنگین تر نکرده !ولی میدونم اگه  الان ناهارمو بخورم سنگین تر میشم!

ته مونده های 25 سالگی

آخر سال که میشه... تو ،هم از حال و هوا و تقلا زدنهای عجیب مردم که همه کاراشون یه دفعه یادشون میفته میتونی خیلی راحت جوگیر بشی وخیلی کارها بکنی...شایدم حتی بزنی جلوتر...

خرید کنی(همین جوری!!)..تریپ عوض کنی...جسور بشی و آت آشغالاتو دور بریزی..!!!تمیز بشی...! متحول بشی..!

اما تو این ته مونده های ته سالت یه چیزی رو باید بپیچی و فاتحشو که خوندی بسپاریش بره...

اون هم توی خودت...توی خاطراتت..توی افکارت...توی دار و ندارت....توی تو!...

البته درسته که میگن مرده زمین نمیمونه...یعنی خودت هم حالشو نداشته باشی..جمش میکنن واست،ومیندازن یه گوشه از وجودت که یدک بکشی...اینجوری خوب سنگینیش زیادتره...اوه..درسته که میگن مرده ها سنگین ترند...

فرقی نمیکنه که 25 سالگیت باشه یا 35 سالگیت یا چه میدونم هرچند سالگیت...

میذاریش اون بالای بالا پیش اون چندتای قبلی....پیش 24 ساگیت...

بعد یه مدت اون هم قاطی بقیه میشه...میشه اون چندین سالی که تو خودت دفن کردی....

بعدش هم پا  میشی و یه نگا به آینه میندازی ..وهمه این مرده ها یکی یکی تو صورتت داد میزنن...که باز یه سال پیرتر شدی...یه چند ساعتی که بهش فکر کردی.. میزنی بیرون...

خرید میکنی....تریپ عوض میکنی...جسور میشی.....

حسرت بازی!

البته این حسرتی که اون بالاست جنسش با اون حسرتی که اصفهانی میخونه:
(:دخترم دلخوشی بابا همیشه ....!!)
یه خورده فرق داره...از اونجایی که تا حالا دوبار ازطرف یه پسر بچه 4 ساله !به بازی وبلاگی دعوت شده ام دیگه دلم نیومد این دفعه روی یه بچه رو زمین بزنم...پس فردا میشه عقده و ما میمونیم و نظریات عقده های ناکامی فروید و ...حالا بیا و درستش کن!!
خلاصه در این بازی باید از حسرتهایمان بنویسیم...البته صد رحمت به این بازی!..عزیزی دیگردعوتمان  نموده بود به اینکه "دوست داشتی با کیا بخوابی!!"در همینجا به اون عزیز اعلام میکنم که با عرض شرمندگی از وبلاگ ما زن و بچه و زیر 18 زیاد رد میشن...!!خوبیت نداره...!!اخه این هم شد بازی!؟؟
و اما حسرت:(حسرت که زیاده اما چون مخاطب یه بچه 4 ساله است منم  در حد 4 سالگی ام مینویسم و گرنه حسرتهای نوجوانی و کلا یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد....!
بچه که بودم پشت بندم که یه خواهر اومد آرزو داشتم که فقط من پیش مامان بخوابم ...ومامان واسه این که عدالت رو رعایت کنه هر جفتمون رو به هر بغلش میخوابوند و بنده خدا سرش رو هم صاف رو به سقف نگه میداشت تا مبادا من بگم که چرا اون وری نیگا میکنی و...!
تا اینکه زد و پشت بند من و آبجی کوچیکه یه پشت بند دیگه اضافه شد اون هم از نوع داداشی و دیگه من از رده خارج شدم !!!و معنی واقعی حسرت رو فک کنم اون موقع بود که چشیدم و تازه فهمیدم که حسرت بغل مامان رو قبل از من داداش بزرگه و به مراتب پدر!!!کشیده اند....

آدم شدن


این روزها همه آدم میشوند...

شما چطور؟

سیاست ما سوءاستفاده از دیانت ماست...

نه اینکه فکر کنی کم اورده باشم

نه اینکه فکر کنی خسته شده باشم

نه اینکه فکر کنی شست و شوی مغزی شده باشم

نه اینکه فکر کنی غم نان داره  حزب البادی!! یم میکنه...

نه اینکه فکر کنی هیجانی مینویسم

نه اینکه فکر کنی .....اصلا هرچی دوست داری فکر کن:


دیگه تلاش فایده ای نداره

خوب بازی رو بردن

خوب همه مارو عروسک خیمه شب بازی کردن...تا به هدفشون برسن وچه خوب رسیدن...

نه اینکه فکر کنی تقصیر اونها باشه ...نه سطحی فکر نکن...

این وسط حیف خونهایی که ریخته شد...

حیف لاله هایی که در راه سلامتی سبزه زار ها پر پر شدند..

غافل ازاینکه تمام سبزه ها به وجود علفهای هرز عادت دارند...

چه پهن گوسفند بریزی چه شیمیایی و...رشد میکنند...

آب فاضلاب بدی یا قنات فرقی به حالشون نداره

تازه بینشون دیمی!!!ها به اسوه استقامت و صرفه جویی معروفند...



حیف جونهایی که همه چیزشون رو سر این مردم از دست دادن...ارزششو داشت؟؟

مردمی که خیرخواهانشان را دشمن میدانند...

مردمی که عادت دارند سیب زمینی هارا  به جای سیب بهشتی بخورند وبعدش هم خدارو شکر کنند!

مردمی که به خاطر یه کاغذ پاره حکم جهاد میخواهند.....(تا که رابکشند؟؟)

مردمی که حوادث تقویمی بیشتر برایشان مهم است تا حوادث واقعی...

مردمی که برخی خونها برایشان رنگین تر است...

مردمی که به راحتی سوره کوثر را برای هرکی که خواستند به کار میبرند و مخالفانش را ابتر میخوانند..

مردمی که قرآن سر نیزه کردنها را فقط تو تاریخ اعراب تجسم میکنند...

مردمی که تا خرخره متدین!!و مسلمانند...

مردمی که...

نه  اینکه فکر کنی رادیکالیتم!! حالا از این ورش افتاده...نه!

نه اینکه فکر کنی حساب دو دوتا چهارتا  میکنم...


دیگه غصه هیچی رو نمیخورم ....رخم رو ببین دیگه از غم بینوایان زرد نخواهد شد

بینوایانی که سرخاب هایی از خون همجنسانشان برگونه دارند....

سیاست ما عین مداحی ماست!

اعتماد-منصور ارضي مداح حامي دولت

تمام انتقادهاي وارد به نحوه مداحي ها را رد کرد،

و گفت؛ سياست ما عين مداحي ماست...!

.

پس اگر داشته باشیم:

1.سیاست ما عین دیانت ماست،

2.سیاست ما عین مداحی ماست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنگاه 1+2=دیانت ما عین مداحی ماست...!


من شخصا دیانت !حاج آقا کوثری رو فقط قبول دارم!

پ.ن:ما میگییم نره ..تو میگی بدوش..

متن کامل این افاضات !در ادامه مطلب

ادامه نوشته

دربه دری...

وقتی میخوای از اتاقی خارج بشی مثل یه بچه آدم میری دستگیره درشو فشار میدی و می ری بیرون

اما اگه قفل باشه ؟(ویا بهتر بگیم اگه یکی قفلش کرده باشه...)

خودتو به هر دری میزنی!که بری بیرون

در میزنی... میکوبی....دستگیره رو بالا پایین میکنی.....مشت میزنی...لگد میندازی!.....

داد میزنی.....مغزتو زحمت میدی.....سنجاق میکنی(یاد پروین سلیمانی میفتی..)!

دررو میشکونی......خودتو ازپنجره میاندازی بیرون....

و

خلاصه دیگه مثل یه آدم!!از اتاق خارج نمیشی

پ.ن:

بعضی وقتهاتو زندگی ،خیلی از آدم ها!!مخصوصا ما زنها ،

 با  مسیرهای بسته ای روبه رو میشیم که ناچاریم از در دیگه اش وارد شیم...

البته گاهی درها رو کسی یا کسانی واسمون قفل کرده اند...

وگاهی هم یادمون رفته که خودمون در رو قفلش کرده بودیم.

خیلی حرف داشتم با این پست بزنم..نشد که بشه.

بعضی ها...

بعضی ها برای بقیه خوبند...

برای همه نه...!

و بعضی ها برای همه خوبند

برای بقیه ،نه...!

وبعضی هابرای هیشکی خوب نیستند...فقط برای  خودشان

وبعضی ها نه برای بقیه...نه برای همه...نه برای خودشان..

مگه زوره؟؟!!

اما همین بعضی ها ..راگاهی دوست داریم ..شاید امید داریم که خوب باشند!!

وبعضی ها مارا دوست دارن ...ولی امید ندارن که خوب میشویم!


تفاوت ها

شرط میبندم

اندازه لذت یه دختر بچه روستایی فقیر و مظلوم و...

وقتی که  تو تنها اتاق خونشون یه پفک میخوره ...

با اندازه لذت یه بچه شهریه سوسول و پولدار

وقتی که تو ماشین آخرین مدل پاپاش پفک میخوره و میره شهر بازی ،

هیچ فرقی نداره ویه حده

اما

اندازه غصه مامان اون با مامی این ...

هرگز هرگز....


بی وفایییییی

..اختلال وقتی است که نمی خواهیم چیز دیگری را تجربه کنیم

وهیچ وقت راضی به تغییر چیزی که در ذهن ماست نمیشویم...

......

نتیجه: تو سالمی !به بی وفایی هات ادامه بده...

من هم دوست دارم  همچنان مختل بمونم!


ازدوج یزدوجوووو ازدواج !و زوجهای نمونه

  در خبرها آمده بود:درمراسم تقدیر از زوج های موفق!غلامعلي حدادعادل و خانم دكتر ماهروزاده،به عنوان زوج نمونه و الگو!و هادي ساعی و محبوبه صادقي به عنوان زوج ورزشكار برگزيده شدند.

همچنین آيت‌الله عبدالنبي نمازي، نماينده ولي فقيه و امام جمعه كاشان، سيدمحمد جهرمي، وزیر پیشین کار و رئيس هيات مديره بانك صادرات، فرج‌الله سلحشور!!! و جمال شورجه از دیگر چهره‌های مشهوری بودند که از رئیس جمهور به مناسبت فعالیت در زمینه تسهیل ازدواج، لوح تقدیر دریافت کردند. 

آخه من چی بگم؟؟؟

زنی که می خندد

امروز ،به خریت های دیروزم  میخندم...

و فردا، به خریت های امروز...


(آدم شدنی در کارنیست)

فروید لو لو خور خوره

دبیرستان که بودیم از اون سال اول تا پیش دانشگاهی  کتاب  بینش اسلامی !سلسله مباحثی داشت راجع به فروپاشی نهاد خانواده در کشورهای غربی وبدبختی ها وحیوانیتهایی  که در آن بلاد کفر گریبان گیر مردم شده ...ودر نهایت یکی از ریشه های این معضل رو میانداختن به گردن  فروید ویکی  دوتا هیولای دیگه که فکر کنم مارکس هم جزوش بود.

حال توصیفات کتاب بینش یه طرف و حرفها ونظرات تکمیلی دبیر های خوشگل! بینش طرف دیگه قضیه بود:

که این فروید چنان آفتابه ای به شان ومنزلت انسانیت برده که حد ونصاب نداره!

ونظریاتی که داده این بوده که: اگه بچه ها با والدینشون رابطه جنسی داشته باشن عقده ای نمیشن وکسانی هم که عقده ای بار اومدند اگه امیالشونو ولو با محارم  رفع کنند درمان میشن وبه طور کل انسان باید دراین مسئله هیچ محدودیتی نداشته باشه و...!!!

ماها هم  که واسه اولین بار بود تو کتابامون اسمی از این کلمات مستهجن برده شده بودو ازبحث های تکراری اصول دین چندتاست؟ !خارج شده بودیم.. چنان شیفته این بحث میشدیم که نگو.. ومغزهامونو دودستی دراختیار خانوم معلم میذاشتیم که خوب بشورند وهرچی که خودشون میلشون کشید بریزند توش  !!

و وای بر آن مظلومه بخت برگشته ای که در این بین سئوالی یا حرفی  دفاع گونه میپرسید ...روزگارش سیاه میشد هم ازسوی معلم وهم از طرف ماها وهمگی اورا به استغفار و توبه دعوت میکردیم..!

خلاصه چنان ذهنیتی از اون برامون مونده بود که جرات نمیکردیم حتی اسمشو ببریم وفکر کردن به این موضوع وجدان دردهای شدیدی ایجاد میکرد.وپیش خودمون این جور فکر میکردیم که شخصی که چنین نظریه ای داده حتما خودش بیست وچهار ساعته در حال رفع عقده هاش بوده وچقدرزندگیش  کثیف وحیوانی بوده...

گذشت وگذشت واز قضا وارد روانشناسی  شدیم و خواه ناخواه از صبح تا شب تو تمام مباحث وفرضیه ها اولین نامی که برده شد ایشون ونظریه قدرتمند دستگاه ذهن و ناخود آگاه ش بود .

اوایل خیلی دربرابر اسمش ونظریاتش مقاومت میکردیم ونیت بر ان بود که تسلیم این گونه کفرنویسی ها نشیم خلاصه اینکه الان که فکر میکنم همون دبیر خوشگلا ونویسنده همون بینش های اسلامی مدیون فروید هستند وباید جوابگوی اون همه تهمت ها و کج اندیشی هاشون باشند .

هرچند برخی نظریات فروید خیلی تند ونامعقول بوده والان رد شده وانتقادهای شدیدی براش واردند ولی این دلیل نمیشه که دیگر زحماتش پایمال بشه وسلاحی باشه برای حمله به شخصیتش.

راستش بهانه این پست بیشتر به خاط لزوم بازنگری در علوم انسانی در دانشگاه ها!!! بود.یعنی بچه ای که تو دبیرستان وایتکس کاری شده بازم باید تو دانشگاه ...چه فاجعه ای در راه است...

پ.ن:دبیر خوشگل=خانومی چادری که از صورتش فقط یه دماغ و یه من سیبیل مونده با دستکشی سیاه که درگزینش آموزش وپرورش به خاطر زیباییش استخدام شده تا بچه ها رو به اسلام علاقه مند کنه.

نکروفیل سادیست چیه دیگه؟!

در سال 1848 وحشتی فوق العاده مردم فرانسه را فراگرفت زیرا اطلاع یافتند که تعداد زیادی قبر زنان و دختران را در گورستان شکافته و پس از تجاوز،شکمهای آناها را دریده وروده هایشان را بیرون ریخته ومقداری از گوشت آنها را خورده اند .دوسال این حوادث تکرار شد تا اینکه فرانسوا برتران ستوان ارتش فرانسه 24ساله دستگیر شد و به همه جنایتهای خود اعتراف کرد.برتران از آغاز جوانی پیوسته دستخوش توهم بود .هروقت تنها می شد زنان و دختران زیبا را برهنه جلو خود تصور میکرد.در همان ایام او به قدری خجالتی بود که جرات نمیکرد به سوی زنی نگاه کند،اما این جوان خجالتنی از رنج دادن دیگران لذت می برد وغالبا گربه ها و گنجشک ها رامی گرفت و شکم آنها را با ناخن خود پاره میکرد و روده هایشان را بیرون می آورد ومی خورد.در اعترافات خود نوشته است:"...وسوسه های من شدت گرفت ورغبت عجیبی داشتم که قبرزنان رابشکافم و ببینم این زنان زیبا در قبر چه صورتی دارند...یک شب قبری را شکافتم ؛شکم مرده را با چنگال خود پاره کردم وروده هایش را درآوردم .این امر بعدها برایم عادت شده بود،پس ازشکافتن قبرها،به ناموس مرده ها تجاوز میکردم وقلب آنها را بیرون آورده ،گاز میزدم"

با وجود این جنایتها ،دادگاه ماده قانونی را که بتواند جنایتهای برتران را با آن تطبیق دهد،پیدا نکرد وفقط ماده 390قانون مدنی فرانسه با جرم اومنطبق میشد ،به موجب این ماده،هرکس رفتاری منافی احترام نسبت به مرده ای مرتکب میشد،مجازات او یک سال زندان بود.!!

بنابراین ستوان برتران به جرم شکافتن 500قبر وتجاوز به 500مرده وشکافتن شکم آنها فقط به یک سال زندان محکوم گردید.پدرش از غصه دق کرد!! و ارث هنگفتی به اورسید.او پس از آزادی از زندان زنی گرفت و چند فرزند پیدا کرد وباقی عمر را با خوشی و آرامش گذرانید! او دیگر درفکرزنان مرده نبود :برای آنکه به زن زنده ای دسترسی پیدا کرده بود!

(کپی نوشت ازکتاب روان شناسی جنایی .مولف هدایت الله ستوده وهمکاران)

پ.ن: مرده پرستی (نکروفیلیا) Necrophilia انحراف جنسی است که مبتلایان به آن لذت جنسی خود را فقط از طریق تماس جنسی با اجساد و مردگان کسب میکنند.این پدیده در دوران گذشته بخصوص در بین مصریان رواج داشته است.نکروفیل گاه مرده را نزد خود نگه میدارد ومرتبا به آن نگاه میکند،حتی میبوسد یا با ان رابطه جنسی برقرار میکند.بعضی از افراد مبتلا به این انحراف جنسی میل دارند ،جسد مرده را در حین عمل جنسی ویا پس از آن پاره پاره کنند که این افراد را نکروفیلیا سادیست گویند.


از بی قراری ها

ترسیدم از تو بنویسم...

ترسیدم نامت را زمزمه کنم...

ترسیدم مثل همه چند کیلو کاغذ رنگی و پارچه بخرم

و برسردر و کوچه امان نصب کنم  بعداحساس آرامش کنم .....

بچه که بودیم مامانم گفته بود که هروقت اسمتو شنیدیم بلند شیم 

ومن با افکار کودکانه ام همیشه فکر میکردم به تعداد بلند نشدنم از زمین گناه کرده ام..!

تازه که به سن تکلیف رسیده بودم یادمه همیشه بزرگتها که میگفتن خدا کنه تو زود بیایی

من به خاطر چندتا نماز قضا که داشتم میترسیدم

تو دلم میگفتم :نه خدا اول بزار من اونها رو بخونم بعدش بیاد...

چون فکر میکردم تو که بیایی همه مون میریم اون دنیا

مامانم همیشه این روزها رو روزه میگیرفت،هیچ وقت بهم نگفته نذرش چی بوده

ومن از اینکه مامانم روزهای عید روزه میگرفت ناراحت میشدم

اوه الان بزرگ شده ام

نمیدونم گناه های بچگیم زیادتربودیا الان؟

نمیدونم کی میایی؟

نکنه این  دعای یه بچه است که مستجاب شده؟