خونه خرابت میکنه

روزی روزگاری مطمئن بودم که دیگه امکان نداره بشم آدم چند سال پیش، مطمئن بودم که دیگه امکان نداره راه های اومده رو برگردم به عقب و درجا بزنم .این روزها ولی مطمئنم که دیگه هیچ وقت نباید مطمئن باشم.

درست وقتی همه شهر در امن و امانه در چشم به هم زدنی طوفانی، سیلی ، زلزله ای چیزی  میاد و همه دنیات با تموم راه های مواصلاتی‌ات رو خراب میکنه رو سر مبارکت و تو به جای اینکه یه بیل بگیری و لااقل از توشون بگردی چیزهای باارزش باقیمونده‌ات رو بکشی بیرون به خودت می آیی و میبینی یه کلنگ دستته  این هوا با کلی چیز خراب شده . انگار که فلسفه وجودیت از اول کمک به بلایای طبیعی بوده برای هرچه بهتر خراب شدنت.

همه چیز که خراب شد و دل دردت که افتاد  آیه شریفه" آرامم درست مثل مزرعه ای که  محصولش را ملخ ها  خورده اند ؛دیگر نگران داس ها نیستم "*را تلاوت میکنی و بعدش هم یک ربان قرمز گلمنگولی به کلنگت میچسبانی و می افتی به جان قلبت و یه گوشه مینویسی :آغاز عملیات اجرایی پل آزادگان!

* فریبا عرب نیا

می شکنم بی تو و نيستی

وقتی وارد شد مطمئن بودم که مادربزرگش باید باشه.برای شروع گفتم نوه باادبی دارید راستی مادرش کجاست؟

گفت:خودمم. تعجبم را که دید با قیافه ای که معلوم بود به این واکنشها عادت کرده باشه با بغض گفت:

یه بار  که ناراحت بودی و از صبح تا شب گریه کردی به آیینه نگاه کن...

یه بار هم که شاد بودی هفت قلم آرایش کن و دوباره وایسا جلو آیینه...

خودت میفهمی ...

معلم های خوب شهر

مدرسه فراخوان داده بود! که همه بچه ها زنگ اول ساندویچ اولویه بیاورند و  دور هم در حیاط بخورند و خوش به حالشان شود!

عصری که دخترم خونه اومد گفت:مامان، پریسا غذا نیاورده بود چون میگفت تو خونه عدسی خورده.

یک لحظه زمین و زمان دور سرم چرخید و کلی به خودم لعنت فرستادم که چرا یادم نبود ساندویچ اضافه درست کنم.

+ولی مامان ،خانم نوایی معلم کلاس اولمون اومد پیش پریسا بعدش هم واسش ساندویچ آورد فک کنم  یادش مونده بود که اون مامان نداره...

که یکی هست و هیچ نیست جز او

دکتر قره باغی همیشه میگه:

نترسید از اینکه بفهمید هیچ چیزی نیستید

وقتی فهمیدی که هیچ چیزی نیستی یعنی خیلی میفهمی!

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

از رنجی که میبریم...

آن سالهایی که برای کنکور می خواندم، در تصوراتم از روانشناسی، خودم را در اتاقی می دیدم در طبقات بالایی آپارتمانی در یکی از خیابان های پر تردد شهر، که پنجره هایش رو به خیابان و پیاده رو ها باز می شود. همیشه در خیالاتم فرد افسرده ای را می دیدم که به من مراجعه کرده و از ناامیدی هایش می گوید و من هم پس از کمی گفتگو بلند می شدم و قهوه ای می ریختم و بهش می دادم و خودم هم با فنجان قهوه ام به سمت پنجره می رفتم و پرده را کنار می کشیدم و به بیرون نگاه می کردم و از مراجع هم درخواست می کردم که با من به بیرون نگاه کند. به مردمی که بی تفاوت در حال و رفت و آمد هستند. مردمی که بعضی شان عجله دارند و بعضی شان آهسته راه می روند، بعضی ها تنها و بعضی ها با همراه، بعضی هایشان پیر هستند و بعضی جوان و خردسال، دست بعضی ها در جیب و دست بعضی ها در دست دیگری، بعضی شان می خندند و بعضی شان در فکر فرو رفته اند. آنوقت رو به مراجع می کردم و می گفتم؛ ببین! زندگی همین است، همین آدمهایی که بی تفاوت به من و تو در حال گذر هستند.
حالا چند سال است که درمان می کنم و هیچ وقت، هیچ مراجعی را به سمت پنجره نبرده ام تا آدمها را نگاه کند و بفهمد که زندگی همین است، اتفاقاً اتاق های درمانم همیشه رو به پیاده رو باز می شوند و می شود از آنجا آدمها را دید که بی تفاوت به ما، این سو و آن سو می روند. فلسفه ی آن خیالات درست بودند، اینکه زندگی بدون ذره ای اهمیت به ما در جریان است، چه ما خوشحال باشیم و چه غمگین، چه تنها باشیم و چه با همراه، چه پیر باشیم و چه جوان. به واقع این واقعیت بی رحم دنیای ماست که بی هیچ توجهی به ما روز را به شب می رساند و شب را به روز، فصل ها را عوض می کند و بهار را زمستان. و حتی آنقدر می تواند بی رحم باشد که روزی زمین دهان باز کند و خواب هزاران نفر را آشفته کند و ما آنقدر در این پهنای گسترده ریز هستیم که عملاً به حساب نمی آییم.
آدم هایی که در پیاده روهای خیالی افکار من زندگی می کردند، می توانستند به درمانجوی خیالی من کمک کنند، ولی حالا به این فکر می کنم که دنبال دلایل بیرونی برای زندگی گشتن، تلاش بیهوده ای است و راه به جایی نمی برد. شاید حالا ترجیح می دهم مراجع را به درونش هدایت کنم و با پیاده روهای درونش آشنا کنم، آنجایی که غم وجود دارد و شادی، آنجا که می تواند فصل های زندگی اش را خودش به دست گیرد، آنجا که می تواند تابستان زندگی اش را زمستان کند یا پاییز را بهار، آنجا که می تواند با تنهایی ها و بیهوده گی هایش روبرو شود، آنجا که زندگی واقعی با تمام دلهره ها و اضطراب هایش جریان دارد.
حالا فکر می کنم، هر وقت آدمها مسئولیت گرفتاری های زندگی شان را پذیرفتند، و معنایی برای همین رنجی که از زندگی می کشند پیدا کردند، زندگی شان بهبود پیدا می کند و این تجویزهای بیرونی دردی را دوا نمی کند.

منبع :وبلاگ اگزیستانسیالیسم/ روان درمانی، فلسفه

نویسنده:غلامرضا میناخانی

 

گریز از آزادی

وقتی افراد به آزادی خود پی می برند، اولین کاری که انجام می دهند این است که با وابسته کردن خود به کسی یا چیزی که انتخاب های آنها را کاهش می دهد یا از بین می برد، سعی می کنند از آزادی بگریزند.

اریک فروم گریز از آزادی (1941)

منبع

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

چند وقت پیش اینو از یادداشتهای روزانه ام پیدا کردم که مربوط به خرداد 89 بود:

"به آقای پدر میگم:

4سال بعد که داریم جام جهانی نگاه میکنم دخترک 8 سالش شده...من سی سالم شده...تو...

شایدم یه بچه دیگه تو بغلم داره غان و غون میکنه؟

چند نفر از پیشمون رفتن...

دوره مموت تموم شده.

کلا چه تغییراتی که ایجاد شده...چقدر هیجان انگیزه...چقد غم انگیزه

میگه: حالا کو تا 4 سال دیگه.

میگم: 4 سال قبل هم همین حرفو میزدی...

میگه: تو کار و زندگی نداری میشینی به اینا فکر میکنی؟!"

فردا پرونده جام جهانی2014  هم بسته میشه و من شاید دوباره به آقای پدر بگم: 4سال بعد که داریم جام جهانی نگاه میکنم...

در سریال های ما باران باریده است!

 1-  فیلم پر است از صحنه ها و دیالوگهای خشونت آمیز و در بعضی موارد حتی خشونتهای ستایش شده.مثلا پسری که  از روی مردانگی و غیرت! فی سبیل الله و قربه الله ماشین میدزدد و آدم زیر میگیرد! و یا باران قهرمانی که برای گول زدن طرفش وانمود به حلق آویز شدن میکند و این وسط کسی یادش نیست که یادگیری مشاهده ای  چه صیغه ای است؟

2- بچه پولدارها هیچ وقت معتاد و هرزه و گدا نمیشوند و خیلی نجیب زاده اند و تحت هیچ شرایطی  هم نمیمیرند. این آسیبهای اجتماعی مختص آنهایی است که  پدر شان هیچ کجا سهام ندارند! 

3- سوسک توله !!؟

4-  طبق معمول آدم خوبه های ماجرا یا ریش دارند و آقا دکتر و آقا مهندس اند و یا چادری اند و خانوم معلم. و هرگز ایدز نمیگیرند و اسم همگیشان عربی است!و ادم بدهای ماجرا یا  خیلی خوشگل اند ! و دماغ عمل کرده اند و دکتر زیبایی میروند و ماشین شاسی بلند سوار میشوند ،یا موفرفری و سیبیلو و خیلی بی ریخت و بد ترکیب  و آصف وارند  .

5-آیا نمیدانستید که اگر عکس بیست سال قبل گمشده ای را در تهران 15 میلیونی پخش کنید فردایش  پیدا خواهد شد؟خوب حالا بدانید!. 

6- نویسنده همه آدم بدهای ماجرا را در قسمت آخر به سزای اعمالشان میساند  و آنها را به درک واصل میکند حتی جان آفرین را به جان آفرین تسلیم میکند! ولی سرنوشت نادر را به  خلاقیت تماشاگر میسپارد .  گمانه زنی ها حاکی از آن است که همدست نادر بعد از رد کردن  فرودگاه امام به سمت قزوین تغییر جهت دادند تا  ایشان به سزای اعمالش برسد !!

در پایان ما از  این فیلم نتیجه میگیریم که  سازمان بهزیستی و نهادهای خیریه  نقش هویج فرنگی  دارند.

پ.ن:یادداشتهای یک عدد سریال دیده غضبناک!

تو صبر کن وفا کن

:"درخت نباش که وقتی همه چیز سرد شد 

تو زودتر دل کنده باشی
از برگهای رنگ پریده..."

 

گفت: یعنی کاج ها درختان باوفایی باید باشند،همیشه برگهایشان را نگه میدارند حتی در سرما.

ولی از کجا معلوم؟میگویند این برگهایند که خسته میشوند و

میگویم:از کجا میدانی شاید به خاطر همین کارشان کلی منت سربرگها میگذارند

 

 

این خیلی مضحکانه است اگر خیال کنی با کات کردن یک رابطه به هر علتی در هر زمانی ،

تمام گذشته ها هم خواهند گذشت ...،نخیر به این راحتی نمیگذرند این گذشته ها

به این راحتی بد نمیشوند این خوبهای رفته

به این راحتی نفرت انگیز نمیشوند این دوست داشتنی ها

باید حواست بهشان باشد،هر از چند گاهی مجالی برای دست و پا زدنشان بدهی

وگرنه خودشان که مجال پیدا کنند به وقتش خفه ات خواهند کرد ...گذشته ها را میگویم

خاطرات را میگویم؛اوهای رفته را.


موقعیت یک مرد مجرد در بهشت؟!!

یکی از تفریحات سالم من ! این است که ببینم ملت با جست و جوی چه کلماتی وارد وبلاگم میشوند. در این اواخر توجه ام جلب شد به عبارت "موقعیت یک مرد مجرد در بهشت؟" .البته کمی هم عذاب وجدان گرفتم که فرد جوینده که اینجا رو باز کرده چیزی دستگیرش نشده.واقعا سئوال خیلی مهمی میتونه باشه ها!

در احادیث داریم که: مومن در یک روز صد دختر باکره را در بهشت تصرف می نماید و عجیب این است که بلافاصله باکره می شود بدون اینکه برای دختر ناراحتی باشد !!

اما مجرد یا متاهل بودن آن مومن ! بسی جای سئوال دارد و نکته مهمی است که علما باید پاسخگو باشند! و  عده ای  معلوم الحال ! را از نگرانی دربیاورند!

یاور همیشه مومن

گاهی به آنهایی که در خوشی ها همراهشان بودیم ،سری بزنیم

شاید الان ،

موسم سختی هایشان باشد...

در زندگی هرکس روزهایی ناگهانی وجود دارند که آمده و رفته اند ،

که آدم هی باید بگوید : خدا را شکر که رفته اند...

خدا را شکر که رفته اند.


دردها را بود آيا كه قرارى گيرند؟*

چه دماسنج دقيقى شده ام  اين روزها

چه استاندارد!

با كوچكترين گرمايي بالا ميروم 

و با هر سرماى بى سروپايى مى افتم

زير صفر مي افتم...



*عنوان از يك دوست

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی!*

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من تو عمرم شاید کلا سه تا ریمل خریده باشم! شاید هم چهارتا.اونم مارک پاریس !یعنی مجموعا تاحالا بعید میدونم که بیشتر از ده تومن واسه این کار داده باشم.امروز تو  متروی شهید بهشتی باز احساسات کمک به همنوعانم گل کرد بدون اینکه نیاز به چیزی داشته باشم به خودم گفتم حتما باید از این زن دستفروش چیزی بخرم اصلا وقتی کسی خسته و کوفته با یه امیدی وارد واگن میشه و کسی محلش نمیذاره بیشتر احساسات کمک به همنوعانم گل که  میکنه هیچی دسته گل میشه!خودمو میذارم جاشو دلمو  با یه دسته گل بزرگ به درریا میزنم !مخصوصا اگه همرام پول داشته باشم
رفتم پای بساطش و همینجوری فی البداهه! گفتم ریمل بورژوا داریر؟با خوشحالی  و تند تند گفت: اتفاقا یدونه هم بیشتر نمونده بفرما اگه بیرون این قیمت پیدا کردی شمارمو میدم بیا سه تا دیگه بهت میدم دستت بیار واست امتحان کنم اصل فرانسه است..منم  در کسری از ثانیه بدون اینکه توجهی به حرفهاش داشته باشم با قلبی نا آرام و  دلی نامطمئن ! 12 تومن دراوردم دادم بهش لبخندی زد و ایستگاه بعد در افقها محو شد.
خونه  که رسیدم از اینکه باوجود داشتن  هزارسودای واجب دیگه جیگرشو داشتم که از مال دنیام بگذرم  خیلی خوشحالی مبهمی داشتم! رفتم جلو آیینه که امتحانش کنم:  ای دل غافل !خشک خشکه لامصب.خالی خالی .  باورم نمیشد اصلا .گفتم ایزد جون! داشته باش من نیکی رو انداختم تو دریا!(دجله) حالاتو اینجوری در بیابان میدهی باز؟!

هی میخوام زنه رو فحش از راه دور بفرستم ولی میبینم اون کار خودشو به خوبی انجام داده و این منم که مقصرم. منم که آدم بی دقتی هستم. درسته که فقط به نیت کمک و شاید هم از روی دلسوزی چیزی خریدم ولی دلیل نمیشه که تو معامله حواسم جمع نباشه و ندیده و نشناخته به طرف اعتماد کنم.اون زن درس خوبی امروز بهم داد هرچند تا حالا خیلیهای دیگه هم بهم همین درسهای تکراری را داده اند!کیه که دلش بدهکار باشه!!

برم بشینم این آهنگ (ای غم انگیزترین خوشحالی شادمهر عقیلی) رو گوش بدم !و به همون ریمل پاریس! خودم زل برنم...

*عنوان از شهریار

بچه ها بیشتر مواظب آب شدن دلها هستند

دخترم اومده میپرسه مامان:یه کم عیب نداره که دروغ گفتم؟

+ چه دروغی؟

_ آخه پریسا که مامان نداره همش ازم میپرسه کی میخواد بیاد دنبالت ؟

منم واسه اینکه دلش آب نشه نمیگم تو میایی میگم :عموم،خاله ام ،مامان بزرگم و اینا...

آخه اون عمو و خاله و مامان بزرگ داره فقط مامان نداره

_ عیب نداره؟

یاد نظریه رشد اخلاقی کلبرگ میفتم و میگم :نه عیب نداره

...

تا جوانى دلى بدست آور

وقت پيرى ،هنر نميباشد!

چه ميكنه این داور!؟

اين روزها بعنوان يه کارشناس کار کشته! هى ميشينم با اين آقاى فردوسى پورِ درون!برنامه نود اجرا ميكنم و صحنه هاى حساس بازى زندگيم را با حركت آهسته ميبينم ؛ما هم عجب خط دفاع گل به نرخ روز خورى! داشتیم ها . از تاكتيك سه صفر تاش !كه بگذریم کسی چه میداند شايد علت اين همه سه آوردنها  جوان گرايى و بي تجربگى آن مربى زبان نفهم برزيليم! باشد. قربون خدا برم ! شايد هم نبايد از يك بازى تشريفاتى كه نتيجه اش از قبل مشخص است بيشتر از اين انتظار داشت، دستور از بالا دست كه برسد داور هم نون به نرخ روز خور ميشود ديگر!حتى سوت به نرخ روز زن!

فردوسى پورِ درون هم هى تند تند به اطلاعات ورزشي ام! متلك مياندازد و همه اين باختنها را مياندازد گردن ! خودم، و با پوزخند ميگويد: آدمى كه تا آخر دقيقه نود هنوز نداند كه با كوچه على چپش چندچند است را بايد داد كميته انظباطى!خرخره اش را بجويند بر وزن بسرچند!

نخير اینجوریا هم نیست آقاى عادل جان! حواست نيست اصلا،يادته اواسط نيمه اول ؟ يه بازيكن جوون تازه نفس بود كه اونقدر گفتى چه ميكنه اين بازيكن! تاآخرش چشش زدن؟ يكى كه همش هواشو داشت ،يكى كه همش مراقبش بود دريبلش كرد، از قوزك پا زخمى شد ،لنگون لنگون خواست كه باشه هنوز ولى به تشخيص داور! قادر به ادامه بازى  نبود. ديدى اومدن از زمين بردنش؟ يادته همش ميگفتى اميدواريم كه مشكلش جدى نباشه؟اون  بازيكنه من  بودم كه هيشكى يادش نيفتاد كه ديگه تو بازى نيست،همونجور زخمى  زخمى نشست تو نيمكت ذخيره ها و بازى تا آخرش صفر نفره ادامه پيدا كرد...



دور فلک درنگ ندارد...

توی کلاس خیاطی نیمی از ما دختران جوان بودیم و نیمی هم زنان متاهل. ما چند تا خانم متاهل خیلی پیش می آمد که همینطور که الگو می کشیدیم یا پارچه می بریدیم به این دخترها نگاه کنیم. همه ما زنها می خواستیم که زودتر یاد بگیریم، دخترها هیچ عجله ای نداشتند، همه ما مدام نکته از همدیگر می پرسیدیم، دخترها آهنگ بولوتوث می کردند، ما همانطور که مجله لباس را ورق می زدیم فکر می کردیم چطور با ته مانده غذاهای توی یخچال یک غذای گرم برای ناهار جفت و جور کنیم آنها مدام روی لباسها زوم می کردند حرف می زدند که آیا این مدل بینی اش را عمل کرده یا نه. ما وقتی مربی نبود مدام ساعت را نگاه می کردیم و از بچه مان که صبح کمی تب داشته حرف می زدیم که چه چیز برایش خوبست آنها با هم قرار می گذاشتند بروند دوری بزنند، ما چرخ خیاطی که خالی می شد می دویدیم که کارمان را انجام بدهیم آنها کلی وقت طول می کشید که نخ پیدا کنند و ماسوره جور کنند، ما لباسمان را که پرو می کردیم سریع در می آوردیم تا اشکالاتش را رفع کنیم آنها هنوز جلوی آینه می ماندند و دنبال ایرادهای ابرو برداشتنشان می گشتند، ما لباس را می دوختیم و تمام می شد آنها از هم می پرسیدند دگمه مثل مانتوی این بگیرند خوبست یا مثل مانتوی آن یکی. ما زنهای متاهل، ما که وقتی در آموزشگاه بودیم نیمی از مغزمان در رهن خانه مان بود، در فکر همسر و فرزندمان خیلی پیش می آمد که با خودمان فکر کنیم راستی راستی ما وقتی مثل اینها بودیم چه کار می کردیم این همه وقت مفت و مسلم را؟ این همه بی مسئولیتی و سبکی را؟
 اصلا گاهی وقتها دلمان از همان سبکی ها و بی خیالی هایی می خواست که آن ها پزش را با نگاهشان به ما می دادند، اما ما زنهای به ظاهر همیشه دونده و درگیر که با تمام مشغله های فکری کارهایمان همیشه پیش بود، دیگر قدر وقت را می دانستیم، ما دیگر می دانستیم همان خانه، همان مسئولیت هایی که برایش می دویم، همان بندهایی که ما و فقط ما می دانیم جنسش اسارت نیست دوست داشتن است چقدر به زندگی مان معنا بخشیده است.

منبع :وبلاگ از این روزها