هركسي را هوسي در سر و كاري در پيش
هرگز انديشه نكردم كه تو با من باشي چون به دست آمدي، اي لقمه از حوصلهبيش؟
اين تويي با من و غوغاي رقيبان از پس؟ واين منم با تو گرفته ره صحرا در پيش؟
هرگز انديشه نكردم كه تو با من باشي چون به دست آمدي، اي لقمه از حوصلهبيش؟
اين تويي با من و غوغاي رقيبان از پس؟ واين منم با تو گرفته ره صحرا در پيش؟
دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم
که بی تو عیش میسر نمیشود ما را...
شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز
نظر به روی تو
کوری چشم اعدا را !
یلدا مبارک
پ.ن: این پست تقدیم به داداش عزیزم (به بهانه تولد و فارغ التحصیلی اش)
پ.ن2:گذشته ها گذشته! + و + و +
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم خبر از پای ندارم که زمین میسپرم
میروم بیدل و بی یار و یقین میدانم که من بیدل بی یار و نه مرد سفرم
خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست سازگاری نکند آب و هوای دگرم
دگرش چو بازبینی
غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد...
یلدا مبارک.
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را
من بی تو زندگانی خود را نمیپسندم
کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را
چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
حال نیازمندی در وصف مینیاید
آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را
بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بینوا را
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که بازبیند دیدار آشنا را
نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان
وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را
سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی
پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را