هركسي‌ را هوسي‌ در سر و كاري‌ در پيش

هركسي‌ را هوسي‌ در سر و كاري‌ در پيش      من‌ بيچاره‌ گرفتار هواي‌ دل‌ خويش‌

هرگز انديشه‌ نكردم‌ كه‌ تو با من‌ باشي       چون‌ به‌ دست‌ آمدي‌، اي‌ لقمه از حوصله‌بيش‌؟

اين‌ تويي‌ با من‌ و غوغاي‌ رقيبان‌ از پس‌؟      واين‌ منم‌ با تو گرفته‌ ره‌ صحرا در پيش‌؟


هم‌چنان‌ داغ‌ جدايي‌ جگرم‌ مي‌سوزد           مگرم‌ دست‌ چو مرهم‌ بنهي‌ بر دل‌ ريش
باور از بخت‌ ندارم‌ كه‌ تو مهمان‌ مني‌               خيمه پادشه‌ آن‌ گاه‌ فضاي‌ درويش‌؟

زخم‌ شمشير غمت‌ را ننهد مرهم‌ كس‌               طشت‌ زرينم‌ و پيوند نگيرم‌ به‌ سريش‌

عاشقان‌ را نتوان‌ گفت‌ كه‌ باز آي‌ از مهر          كافران‌ را نتوان‌ گفت‌ كه‌ برگرد از كيش

‌منم‌ امروز و تو و مطرب‌ و ساقي‌ و حسود       خويشتن‌ گو به‌ در حجره‌ بياويز چو خيش‌

من خود از كيد عدو باك‌ ندارم‌ ليكن‌                  كژدم‌ از خبث‌ طبيعت‌ بزند سنگ‌ به‌ نيش
تو به‌ آرام‌ ِدل‌ خويش‌ رسيدي‌، سعدي‌            مي‌ خور و غم‌ مخور از شنعت‌ بيگانه‌ وخويش

‌اي‌ كه‌ گفتي‌ به‌ هوا دل‌ منه‌ و مهر مبند            من‌ چنينم‌، تو برو مصلحت‌ خويش‌ انديش‌

من از تو پیش که نالم؟

 دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم

که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را...

شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز

نظر به روی تو

کوری چشم اعدا را !

یلدا مبارک


پ.ن: این پست تقدیم به داداش عزیزم (به بهانه تولد و فارغ التحصیلی اش)

پ.ن2:گذشته ها گذشته! +  و + و +



ادامه نوشته

...

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم            خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم

می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم           که من بی‌دل بی یار و نه مرد سفرم

خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست            سازگاری نکند آب و هوای دگرم


ادامه نوشته

به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟

دگرش چو بازبینی

غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد...


یلدا مبارک.

فال سعدی!

خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند              به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند            صید را پای ببندند و رها نیز کنند

نظری کن به من خسته که ارباب کرم          به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند

عاشقان را ز بر خویش مران تا بر تو             سر و زر هر دو فشانند و دعا نیز کنند

گر کند میل به خوبان دل من عیب مکن       کاین گناهیست که در شهر شما نیز کنند

بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش          کاین متاعیست که بخشند و بها نیز کنند

تو خطایی بچه‌ای از تو خطا نیست عجب       کان که از اهل صوابند خطا نیز کنند

گر رود نام من اندر دهنت باکی نیست          پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند

سعدیا گر نکند یاد تو آن ماه مرنج                ما که باشیم ؟که اندیشه ما نیز کنند

سال نو مبارک.

یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت...

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را


باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را


سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را


من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم

کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را


چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد

آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را


حال نیازمندی در وصف می‌نیاید

آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را


بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت

دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را


یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت

چندان که بازبیند دیدار آشنا را


نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان

وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را


ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را


سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را