مکان و زمان:
یکشنبه در راه یونی درست وسط یک عدد تاکسی پراید(نه در هوا نه در زمین نزدیک شام وقت سحر!)
میان ترم مکاتب دارم و من طبق معمول چند فصل
باقیماندشو برای خوندن در تاکسی برنامه ریزی کردم اضطراب دارم از این که
نتونم تمومش کنم و تند تند عین بچه مدرسه ایها دارم ورق میزنم...
تمام حواس پنجگانه وششگانه و هفت گانه بعلاوه فکر و ذکرم رو
داخل کتاب و متخلفات همراهش تمرکزوندم!ولی با این حال هنوز یه چیزایی ازش
مونده که بتونم متوجه پسرعینکی خودشیفته بغل دستی که با اعماق وجودش هی
برمیگرده و زل میزنه تو صورتم بشم...این جور مواقع از اینکه روی پیشونیم
ننوشتم " باعرض شرمندگی من متاهلم و فعلا هم قصد طلاق و تجدید فراش
ندارم"! عذاب وجدان میگیرم که طرف چرا باید درجهالت تمام وقتشو بیخودی صرف
من کنه!
ولی باز هم طبق معمول میزنم به کوچه چپعلی!و با سوت بلبلیم
!طوری وانمود
میکنم که اصلن تو باغ نیستم...شاید هم فشار امتحان اونقدر زیاده که تصمیم
میگیرم به جای غر زدن و ارشاد و امر به معروف و نهی از منکر عده ای اراذل
و اوباش وقتمو رو درسم متمرکز کنم ودرسمو ادامه بدم!..شاید این از شانس
پسره
باشه که همچین زمانی رو برای چروندن فیلش در حوالی هندوستان!انتخاب کرده
یه
مقداری هم به دانشجو بودن طرف میشککم چرا که در دانشگاه ما به حول و قوه
الهی آن قدر سانتال پانتال ریخته که هفت ماشاءالله چشمان پسرانمان سیراب
گشته و موتور جستجوگرشان از کار افتاده!
نه بابا از رو برو نیست البته ساک ورزشی گنده ای که رو
زانوهاشه یه جورایی انجام هرگونه فعل و انفعال فیزیکی و شیمیایی در برابر
چشم مسافرا و آقای هپروت راننده رو طبیعی جلوه میده...
دستشو میکنه تو جیب شلوار چپش که مثلا و علی الظاهر کرایه اشو دربیاره و
البته خودش اینجا نیست ،خداش که هست ! همین کار رو میکنه و با هنرمندی تمام این فریضه رو
اونقدر کش میده که ثوابش دوچندان شه و در این راه هرگونه تماس فیزیکی و تجاوز به
لبه کناری همسایه چپی که من باشم رو از مستحبات نه ببخشید از
واجبات موکد میدونه....
کمی خودمو جمع میکنم ..از شانس گهربار من دختر دست چپیم هم
چاقه هم هپروت!که اصلا این همه عذاب من درنشستن رو
متوجه نمیشه و هیچگون زحمت جابه جایی رو به خودش نمیده ....
به هرحال خدا رو شکر مراسماتو تشریفات دادن کرایه با کمی
پیشروی من در مرز همسایه دوست و خواهرچاقالوم تموم میشه، ولی نه مثل اینکه
کرایه اش باقیمانده! هم داره..و از قضا حتماباید نامبرده الباقی کرایه
رو تو اون وضعیت در جیب شلوار چپش قرار بده...
دیگه قاطی میکنم و کتابو محکم میبندم و با قاطعیت هرچه تموم
تر برمیگردم بهش میگم که" ببخشید آقای محترم ،شرمنده ولی میتونید بقیه
پولتونو تو جیبای دیگه اتون بذارید...(به خیال خودم الان راننده حداقل از
آیینه یه نگاه چپکی به پسره میندازه !که زهی خیال باطل !اون هم به
گمونم فکر نحوه دادن امتحان تاریخ مکاتب کرایه شناسی بود!)
با پررویی هرچه تموم تر و اعتماد به نفس هشت ریشتری میگه که شرمنده جیبای دیگه ام پاره ست!
آره جون بابا ننه و حتی عمهاش!
اژدهای درونم میگفت یه کشیده محک نثارش کنم طوری که اون یدونه جیب سالمش که سهله ،کل وجودش رو پاره گی برداره ...
ولی خوب تنها به گفتن جمله لوس "واقعا کــــــــــــه" با
کشیدگگی زیاد و آمیخته با ابراز تاسف بسنده میکنم و سعی میکنم با
ابروهای گره زده و عصبانی به فراگیری علم و دانشم ادامه بدم و کمی هم
اعتماد به نفس و خنگولی طرف را در اعماق ناخودآگاهم تحسین کنم!
مسیر نیم ساعته از یک طرف به خاطر حجم زیاد کتابم خیلی زود و
از یک طرف به خاطر اضافه کاری چشمان مسلح کشور دوست و برادر! خیلی دیر
میگذشت... و من همچنان وانمود میکردم که متوجه نگاه عجیب و غریبش نیستم
تا
اینکه آقازاده بین راه خواست پیاده شه یه نفس عمیق میکشم و بسی خوشحالی و
پایکوبی که در آینده ای نزدیک از این وضعیت نجات خواهم یافت
تاکسی که ترمز زد یهویی یه کارت ویزیت انداخت رو کیفم ..تا بیام کارتشو جلوی چشاش ریز ریز کنم تو صورتش جیم زده بود...
یه نگا انداختم رو کارتش از این شرکتهای پخش مکمل پروتئین و چربی سوز بود با درج نام و شماره موبایل
کارتو پاره اش نکردم و به آرامی انداختمش تو پلاستیک خانوم بغل دستیم که چرت زده بود!
بعدانوشت:عنوان متن برگرفته از نام وبلاگی مشهور در گوگل ریدر است به نام: