زمان :یک سال پیش

مکان:من تو صف شلوغ بانک به خانومی شیک پوش که پشتش به من بود،ببخشید میشه یه لحظه خودکارتونو بهم بدید؟؟

وقتی برگشت و با مهربونی زیاد گفت بفرمایید.... تنها چیزی که نمیتونستم ببینم خودکارش بود...حسابی جا خوردم...مات و مبهوت خشکم زد  با دست پاچگی خودکار رو ازش گرفتم و تند تند فیشو پرکردم...عرق سردی کرده بودم ...شاید به خاطر ترسی بود که عین بچه ها ورم داشته بود و شاید هم بیشتر به خاطر خجالتی بود که ازش میکشیدم چون میدونستم از قیافه تابلوی من خودش هم فهمیده که من چقدر جا خوردم....لبخند تظاهری انداختم ور صورتمو !وبا کمال تریپ روشن فکری خودکارشو پس دادم و یه عزیزم هم  به آخرش اضافه کردم

گذشت و گذشت تا اینکه چند باری تو دانشکده دیدمش...فهمیدم که ورودی 85 ...ازش فرار میکردم ...مثل تموم واقعیت های دیگه زندگی که یاد گرفته ام از بغلش دور بزنم...

تا اینکه زد و انجمن علمی دانشکده واسه بچه های ممتاز هر گروه کارگاه مهارت های زندگی برگزار کرد...تو کلاس که رفتم باز هم تعجب کردم که اون هم جز نفرات برتره......دیگه چون کلاس 15 نفره بود و گروهمون کم تعداد ..مجبور بودم که بهش نزدیک بشم والبته در حد سلام علیک و احوال پرسی و خندیدن و چرت و پرت گفتن

زمان :جلسه دوم

مکان:کلاس مهارتها

موضوع: هریک از بچه ها ضمن معرفی کامل خودش و ویژگی های اخلاقیش باید " از رنجی که میببره "حرف بزنه...

نوبت:افسانه

من افسانه 27 سالمه ...متاهلم ویه دختر 7 ساله دارم و...و....5 سال پیش دچار سوختگی شدم واین چهره ای که از من دیده اید حاصل 4 بار جراحی پلاستیکه..یه چند سالیو افسردگی گرفته بودم تا اینکه یاد گرفتم که چه جور خودمو با زندگی تطبیق بدم..خیلی سخت بود ...اسم شوهرم محمده .. .بنگاه ماشین داره و....و ما خیلی همدیگر رو دوست داریم

استاد:افسانه چی آزارت میده؟از چی رنج میبری؟

_ادامه دارد.....