افسانه2
استاد:افسانه چی آزارت میده؟از چی رنج میبری؟
_(من و من کردن و تردید )استاد من شوهرمو خیلی دوست دارم...خیلی مرد خوبیه ...در کل همسری ایده آل و پدر ی مهربون واسه دخترم مهشیده...استاد نمیدونم تو این چند سال که این اتفاق واسه من افتاده حتی یه بار هم مشکل منو به رخم نکشیده....خونوادم همیشه مردی و مردانگیشو تحسین میکنند..استاد نه اینکه بدبین باشم ...مثل بعضی از این زنا هم نیستم که بی اعتمادی و شک کردن خوراکشونه... نه اینکه تا حالا کوچیکترین اثری از خیانت ازش دیده باشم ...استاد اون خیلی خوش تیپه ..خیلی جوونه ..فقط 31 سالشه ...واین منو آزار میده...میترسم...حساس شدم...تموم ذهنمو مشغول کرده...از .طرفی دلم براش میسوزه....خیلی دلم براش میسوزه...هرلحظه منتظر یه خیانتی ازش هستم...چون بهش حق میدم...بچه که نیستم ...از گول زدن خودم هم خوشم نمیاد...حساسیت من بهش روز به روز بیشتر میشه ...ازطرفی چون خیلی دوستش دارم نمیخوام خوبیهاش به من اجباری باشه ...راستش وقتی مردای دیگه رو میبینم که زنهای زیبا و آراسته ای دارن و بازهم شاکی اند و یه زن زیبا تر که میبینن دست و پاشونو گم میکنن...اون وقت محمد که فرشته نیست...این افکار همیشه با منه...و...
استاد:مثال بزن..مثلا چی؟؟جزئی تر بگو...این افکارتو تو روابطت هم بروز میدی؟؟
_بله..مثلا همین دو روز پیش بود...محمد همیشه سر ساعت 7 خونه است....اون شب بدون اینکه به من خبری بده ساعت 10 اومد...گوشیش هم خاموش بود....اون 3 ساعت واسه من یه عمر گذشت ...عین دختر بچه ها گریه میکردم...بدون اینکه دلیل منطقی داشته باشم...وقتی اومد فقط گفت که ببخشید گوشیم شارژنداشت ..همین...منم تو ظاهرقبول کردم ...ولی ...ولی ..استاد اون خیلی خوبه ....
افسانه حرف میزد و خیلی تلاش میکرد که منظورشو برسونه....در حالی که استاد و همه ماها دقیقا میدونستیم چی داره میگه...استاد با شوخی و خنده سعی کرد همه مار و از اون فضا بیاره بیرون ..
_بچه ها ببینید ..آفرین افسانه...ازت تشکر میکنم که صادقانه و بی پرده افکارتو گفتی...بچه ها یاد بگیرید...
****
کلاس مهارتها که جلوتر میرفت..بچه ها صمیمی تر میشدند ...چون تقریبا همه از چون و چرای زندگی همدیگه باخبر شده بودیم...افسانه شخصیت فوق العاده منطقی و مهربان و گرمی داشت...خیلی لارج بود ............از همه مون بزرگتر بود ..(گاهی فکر میکردم که چون ترم بالاییه بیشتر کتاب خونده و روش اثر گذاشته...)..
یه روز عکس های عروسیشو اورد ...اصلا نمیتونستم هضم کنم که عکس های افسانه ست...اثری از اون ملکه زیبایی 19 ساله که تو عکس به من لبخند میزد نمونده بود.....بیشتر از همه عکس شوهرش جلب توجه میکرد...مردی قد بلند و فوق العاد خوش تیپ و خوش هیکل....برخلاف بچه ها که مجذوب عکس ها بودند(شاید بیشتر جذب مدل لباس عروس و مدل ماشین و تاج و تخت و....)نتونستم سر کلاس بمونم....دویدم تو حیاط و یه گوشه اون قدر گریه کردم تا سبک شدم...
با افسانه صمیمی تر شده بودم ولی هیچ وقت جرات نکردم نه از خودش و نه از دوستهای نزدیکش سئوالهامو بپرسم....اینکه اصلا چی شده که اون اتفاق واسش پیش اومده...؟ویا جزییات بیشتر در مورد زندگی شخصیش...نمی پرسیدم چون میدونستم جنبه فضولی داره....فقط اینو فهمیدم که پولداره...خیلی پولدار...البته نه به خاطر ماکسیمایی که سوار میشد...
برای منی که همیشه همه مردمو در برخورد اول با ظاهرشون قضاوت میکردم و هیچ وقت جرات نزدیک شدن و حرف زدن با امثال افسانه رو نداشتم ،افسانه تجربه خوبی شده بود...خیلی چیزها ازش یاد گرفتم
...به چه مرتبه های عالی از انسانیت رسیده بود این دختر....واقعا افسانه بود....گاهی خودمو جای اون تجسم میکردم وگاهی جای همسرش...نمیتونستم تجسم کنم که موقعیت کدومش میتونه سخت باشه...هر دوتاش سخت بود...سخت.
با افسانه تقریبا دوست شده بودم..ولی همیشه ترس از این که فکر کنه نزدیک شدن من به اون مثل خیلی از بچه ها حالت ترحم داره،مانع میشد تا صمیمی بشم باهاش...
گذشت و گذشت و کلاس مهارتها هم تموم شد ومن بیشتر از دو سه بار ندیدمش..
تا اینکه دوسه روز پیش سر جلسه امتحان ...
+خوبی؟
_خوبم
+دختر و همسرت خوبن؟
_سلام دارن خدمتتون
خیلی دلم میخواست در مورد" از رنجی که میبریم" ـ پارسال ازش بپرسم...خجالت میکشیدم.....
+کم پیدایی رفیق؟
_نه به پیدایی شما! ترم آخریه و هزار جور درد سر...
+دیگه چه خبر؟؟
_هیچی سلامتی تو چه خبر؟درسا خوب پیش میره؟
یه لحظه پیش خودم فکر کردم نپرسیدن اون موضوع شاید یه جور بی احترامی تو عالم دوستی نصف و نیمه امون بشه ...دلمو زدم به دریا و با حالت شوخی پرسیدمک
+افسانه با حساسیت هات !چی کار میکنی؟آنتی هیستامین پیدا نکردی واسشون؟
(تا بیاد متوجه منظورم بشه یه کم مکث کرد و با لبخند خاصی گفت:)
_نه!
تمام شد همین.
از قدیم گفتن به بهــــا دهند نه به بهانه