مریخی ها مثل ونوسی ها نیستند(2)
ولی
زنان بیشتر دوست دارند : آخرین زنی باشند که وارد زندگی مردشان میشوند...!
ولی
زنان بیشتر دوست دارند : آخرین زنی باشند که وارد زندگی مردشان میشوند...!
مرد:اگر بدنت را در اختیارم بگذاری ، دوستت خواهم داشت....
به همسران خیانت!
با خوشگلان مدارا..!

آقای من:
من یزید نیستم!
اهل کوفه هم نیستم!
ولی نخواهم گذاشت مادرم طلایش را برای ساخت ضریح جدید تو بفروشد...
تو را همه میشناسند...
خیالم راحت است که خیلی بیشتر از پول ضریحت، جمع خواهد شد..
خیلی زرنگ که باشم،
متقاعدش خواهم کرد با پول طلایش ،کمی به درمان خودش برسد ..
یک دکتر حسابی....یک چکاپ کامل..فشارش از دست این زمونه بدجوری بالاست....
در آخر هم اگر چیزی باقی ماند!
شاید بقیه اش را ؟؟نمیدانم....باید بین مستحقهای کوچه امان قرعه بیندازم...
دل من ولی، بیشتر پیش دخترک آن معتاد سرکوچه امان است...
بچه که بودم
بلانسب شما !در عالم خریت های کودکانه ام خیال میکردم خدا این عمی قیزی 70 ساله رو که وقتی روزه میگرفت؛ معده اش خونریزی میکرد رو بیشتر از بقیه دوست داره..
من هم که روزه بودم دلم درد میگرفت ولی اوج کمال رو تو خون میدیدم!!
یعنی هرچی خون بیشتر...ثواب بیشتر!
پیش خودم میگفتم خوبه...من هم باالخره یه روز بزرگ میشم ..پیر میشم با وجود سوراخ بودن معده ام!!روزه میگیرم و خلوص ایمانم رو با میزان خونریزیم به همه نشون میدم!
بعدترش که غش کردن یکی از همکلاسیامو دیدم تازه فهمیدم نه بابا..فکر کنم خدا این یکی رو بیشتر دوست داره،غش کردن درجه بالاتری داره!من بهش غبطه میخوردم!!ولی نمیتونستم غش کنم!
و چه دردی از این بیشتر که آدم رقابت جویی باشی و همکلاسیت با غش کردنهایش ثواب بیشتری ببرد !!؟
در درجه بعدترش مادران باردار و یا شیرده رو دیدم که از شدت ضعف بال بال میزدن
فکر کردم درجه اینها!! از همشون بالاتر باید باشه که هم خودشونو و هم بچه شونو به اون حال و روز مینداختن...
و...
ن:این پست نتیجه گیری ندارد...!ولی این روزها از این ورش افتادیم...
افراط و تفریط؟؟؟استغفرالله!
همیشه سر نمازهایش دعا میکرد که دانشگاه قبول شود...
لیسانسش که تمام شد
دیگر نماز نمیخواند...
همیشه از بچگی عاشق شخصیت های منفی میشدم
یعنی حالم از این بچه مثبتا به هم میخورد
اینایی که همیشه خوب بودن...همیشه باهوش بودن ..همیشه موفق بودن
همیشه ابر و باد و مه و خورشید و فلک به دادشون میرسید..
مگه میشه که خوب مطلق بود؟؟
هرچند خودم تا حدودی بچه مثبت !بودم ولی نمیدونم چرا همیشه
عاشق کاکرو بودم تا سوباسا
یا عاشق اون گرگه که اردکه رو تعقیب میکرد
همین گربه تام و جری..
به شدت عاشق مخمل خونه مادر بزرگه بودم
حتی توی سلطان و شبان هم عاشق سلطان بودم..
و اون دالتونها رو بیشتر از لوک خوش شانس دوست داشتم
حتی تو بابالنگ دراز اون دختر پولداره رو بیشتر از جودی ابوت دوست داشتم
تو فیلم های پلیسی هم الا ماشاءالله دلم واسه دزدا و تبهکارا میسوخت...
..
این اواخر هم دوست داشتم "تسو" بزنه این جومونگو له و لوردش بکنه!
نمیدونم شاید این هم یه جور دردیه که باید تو بحث اختلالهای روانی!بحث بشه

عکس از اینجا
چرا هیچ وقت مشخص نکردیم که از همدیگه چی میخواییم؟؟
اگه هم مشخص کردیم نخواستیم باور کنیم که طرفمون از ما چی میخواست
اگه هم باور کردیم نخواستیم بهش عمل کنیم
اگه هم عمل کردیم نخواستیم طرف بدونه که به خاطر اون بوده
و....
ما چندتا بچه خجالتیِ نادونِ تنبلِ مغرور بودیم...
نکند مرد همسایه...
شیشه ای شده باشد؟....
كله صبح سركوچه ما
ديگرآن بلندگوي سوخته را برلب سوخته خود مگذار...!
ديگر از نان مگوي...
سخن از نون خشك نران...
يك جهان آرد نهان است در آن نانوايي
ولي .....
پ.ن: با تشکر از چوپان !سروده حمید سبزواری