ساحل
که میفهمی
دیگه نباید به یه جایی برسی...
که میفهمی
دیگه نباید به یه جایی برسی...
گاهی هم برای دل خوشی هایش
دل خوش باش
خسته میشود از این همه خستگیهایت
مادر.
دلم گوشه ای نگه داشته
و دارد برایش بوق میزند
سوار نمیشود این عقل دیوانه...!
سه شنبه های این ترم خیلی برام خسته کننده ان...نه به خاطر 5 تا کلاسی که دارم. بیشتر برمیگرده به مشکل دیسک کمر و کمردردي که سه شنبه ها تشدید میشه . بعد از کلاس اولم برای حضور در کلاس دوم باید 96 پله رو از دانشکده خودمون تشريف بیارم پایین و بعد از یک راهپیمایی طولانی خودمو به دانشکده پرستاری برسونمو دو طبقه برم بالا (پله هاشون هنوز نشمردم) و بعد از کلاس هم بیام پایین !و دوباره بدو بدو تا ساعت 1 خودمو برسونم بالای همون 96 تا پله نازنين ، پیش استاد پایان نامه.كمي بعدترش مجبورم برا ناهار 96 تا رو برم پایین و کمی انطرف تر 12 تا پله ديگر را هم پایین تر بروم تا برسم سلف .و دوباره برای کلاس بعدی ایندفعه 72 تا رو بروم بالا و....اگر هم این بینابین وقت اضافی اوردی و به سرت زد که از اینترنت دانشگاه جهت انجام پاره ای تحقیقات علمی! استفاده کنی کور خواندی چرا که سايت درست در منتهی عليه جانبي همان 96 تا قرار دارد.بگذریم حرفم چیز دیگریست....
دیروز زیر زمین بودم و خسته و با کمر درد شدید میخواستم برم بالا که دیدم یه خانومی هم منتظر وایساده بغل آسانسور ریموت دارمان که ریموتش تنها دست معلولین جسمی قرار دارد و زبانم در این دنیا و آن دنیا لال شود!! اگر آدمهای کته کلفت و قیافه های خاص و پارتی داران سالم اصلا از آنها داشته باشن. رفتم پیش اون خانومه و با ابراز یک همدردی شدید وایسادیم که اگه کسی اومد بره بالا دکمه طبقه ما رو هم بزنه که از قضا یه آقایی از کارمندا با همون تریپ کت و کلفت اومدن. و ما هم از خدا بي خبر رفتیم سوار شدیم و گفتیم بی زحمت دو رو هم بزنید. برگشته میگه : _بله؟مگه خودتون ریموت ندارید؟
+نه(اگه داشتیم که منت تو رو نمیکشیدیم )
_ نمیشه شرمنده. بفرمایید
+ وا یعنی چی؟ ما کمردرد داریم. نمیتونیم بریم.تا حالا صدبار رفتیم دنبال ریموت بهمون ندادن. گفتن باید روی ویلچر باشید تا...
_ نمیشه.
+ وا مگه حالا چه فرقی میکنه؟دید ما هنوز وایسادیم پیاده شد و خودش هم سوار نشد و گذاشت رفت.من همونجوری تو بهت موندم و دلم میخواست جزء قوی ترین زنان ایران! بودم و به لذت تمام زندگیم با به قتل رساندن ایشان توسط شمشیر سامورایی ام خاتمه میدادم!. چراکه جدا جا داشت.ولی با توجه به نبود امکانات و با عرض پوزش از همه و با زیر پا گذاشتن هرچی فوت و فن کضم غیض و تئوری و نظریه های ریلکسیشن دلم میخواد همینجا فشش بدم:اصلا جای فحش هم باقی میذاره مگه؟خدااااا
خاک بر سر عوضیت که فکر میکنی آسمان به زمین میآید اگر کار کسی را راه بیندازی. فکر میکنی با اون ریموت درپیتت پشت در بهشت وایسادی که اگر معذور باشی نمیتونی شفاعت !!کسی را بکنی.کثافت آشغال فکر کردی ما داریم به خاطر تنبلیمون دروغ میگیم.؟حالم از تو و امثال تو بهم میخوره...دنیای کثیفتان پر از نظم قراردادیه.
آخیش یه کم حالم بهتر شد.
اگه چیزهایی رو که نگه میداری
قرار نیست به وقتش پیدا کنی
همون اول بندازشون دور
و خلاص.
و مجبورت میکنن که حرف بزنی
اون وقت هرچی که میگی رو نمیفهمه یا خودشو میزنه به نفهمی
تو فازای ته جهنمش! هم ،حرفاتو برعکس حالی میشه
یا هرجوری که دلش میخواد برداشت میکنه و به هزارجور نتیجه میرسه
و این چرخه معیوب و چپ اندر قیچی همینجوری جلو میره ...اصلا یه وضـــــــــــی!
"دوستت دارم" هایی که
نوشته میشوند ولی خوانده نمیشوند.
مکان و زمان: بعداز ظهر سه شنبه هفته پیش . کلاس سمینار در مسائل روانشناسی عمومی
استاد که قربانش بروند از اول ترم روی هم بگذاریش!سه جلسه ای هست که به تشریفش زحمت داده و اورده!.درساشو
داده و روال کارشو گفته و بایدها و نبایدها رو به گوشمون زده! در حالی که
هنوز اکثر بچه های محقق و روانی سازان مملکت! موضوعشون رو هم انتخاب
نکردن .یادش میفته که تا پایان ترم چند جلسه
ناقابل بیشتر نمونده. با قیافه حق به جانبین!! و کمی مهربان :خوب بچه ها
هفته بعد کی اول سمینارشو ارائه میده؟ نیم ساعت کلاس رو در بهت و سکوت مرگ بار
فرو میبره!همه نگاهها رو به پایینه و اصلا کسی متوجه منظورش نشده.البته
بعضی ها هم در گوشه و کنار شروع به نواختن سوت بلبلی کرده اند...
مجبور میشه از انواع تشویقات گول انداز !استفاده کنه که بیچاره های از من و خدا بی خبر !اولین قربانی فلان امتیازها را خواهد داشت و بهمان نمره ها و اصلا شهامتش قابل فلان است وکار هرخر نیست خرِمن کوفتن...
گوش کلاس به این لالاییها بدهکار نیست و همه
در ذهنشان به استاد میگن خودتی!بعضی هاهم البته مقداری وسوسه شده اند ولی
ایمانشان خیلی قوی تر از اینهاست و با توبه و استغفار به خدا پناه
میبرن.که ناگهان دستی از یک سینه سپر در ته کلاس با افتخار بالا میرود
با قیافه ای آکنده و مالامال از غرور در حد تیم ملی!: _استاد من حاضرم
همه برگشته اند تا شیرفهم شوند آن شیر دل یکه تاز عرصه خودشیرینی چه کسیست که ناگهان پرده ها برانداخته است؟!
در حالی که صاحب دست خودش هم نمیداند که با هوارتا کاری که دارد و اطلاعات عمیقی که از تنبلی و اهمالکاری خودش داردو بدتر از همه با وجود اینکه کامپیوترش رو هواست چطوری خواهد توانست در عرض یک هفته ازچندین منبع انگلیسی و دوکتاب فارسی سیصد صفحه ای که هنوز ورقش نزده یک مقاله بیست صفحه ای تایپ شده دربیاورد به همراه پاورپوینت و سایر مخلفاتش...؟؟ولی کارش نمیشود کرد دست خودش نیست که دستش را بالا برده است.!!
الان هم با ناله ها و فریادهایی از ته دل مینی بر "عجب غلطی کردم "از کافی نت سرکوچه اشان به جای تحقیقکردن! نشسته است اینها را مینویسد تا عبرتی شود برای دیگران.