شب ششم محرم تو مسجد نشسته بودم  وسط عزاداری و در آن تاریکی طبق معمول داشتم بین عقلانیات و احساساتم کلنجار میرفتم. همان حرفهای همیشگی که همه به مظلومیتش میگریند و از آزادگیش درس نمیگیرند و  .... حتی آن جمله "این قیمه و نذریهاست که اسلام را زنده نگه داشته است"!
گاهی هم به تجسمات فضایی واقع در لوب آهیانه ایم! متوسل میشدم تا داستانسرایی مداحی که سعی میکرد با  بیشتر گریه انداختن طفل شش ماهه ای که در بغلش بود اشک همه را درآورد ،را بهتر درک کنم  .دلم میخواست  آنقدر جسارت داشتم که پاشم برم به اون مردک بگم ببم جان با این نعره هایت  پدر و مادر بیخیال این بچه را درآوردی که؟ حیوان هم که باشد رم میکند و اساسا ! روانشناسی فروید و جان بالبی هم که توی سرت بخورد حدیث داریم! تو اسلام  که کلن نکنین این کارا رو با بچه...
بیخیالش شدم  و تصمیم گرفتم وقتم را بگذارم روی سئوالات دخترم که مدام با صدای بلند  همه مان را از خلصه! درمیاورد و میپرسید :چرا اون گهواره رو که توش بچه نیست رو تکون میدن؟چرا بغل شمعا آب گذاشتن؟چرا اون زنه وقتی گریه میکنه میلرزه؟بچه ها هم میمیرن میرن پیش خدا؟...
میترسیدم با  شیرین زبانیهایش خنده ام بگیرد و یا مزاحم دیگران شود فرستادمش دنبال نخود سیاه و مجابش کردم  که جوابهاشو تو خونه توضیح خواهم داد...  نمیدونم چی شد؟یه حسی امد ناخودآگاه یادبچه هاو بخصوص دختر بچه سه ساله کربلا ...مادرش... میزان عشق والد و فرزند...  و خیلی چیزهای دیگر که نمیشد نوشت افتادم وبه دور از چشم دخترک تا جایی که میتونستم گریه کردم...یاد آدمهایی افتادم که باید از فرزندانشان چه در راه خدا و چه غیر خدا و چیزهای دیگر میگذشتند...
نمیدونم چرا وقتی داری گریه میکنی گریه دیگرون شدتشو بیشتر میکنه؟ یا چرا دنبال بهونه میگردی که بیشتر درد بکشی....بیشتر زجه بزنی...اونوقته که دیگه  روضه های همون مداح مسخره چن دقیقه پیش واست قشنگ میشه مخصوصاکه دیگه شروع کرده باشه به زبان ترکی بخونه...و تو چه میدانی از سوزها و حسهایی  که فقط در زبان ترکی هست؟ ....
 بیخیال همه ایرادها و فلسفه وجودیهاو عدم مطابقتهای مادی و غیر مادی شدم  و حالا دیگر همه حواسم  به مادر پیریست( شاید هم مادر نباشد. نمیدانم. مادر هم که نباشد همه زنها در درونشان یک حس مادرانه بالقوه دارند) که بغل دستم نشسته است و زیر لب دردهایی را که زندگی کرده  به ترکی نجوا میکند و با حالتی مظلومانه اشکهایش را با گوشه چادر مشکیش پاک میکندو دوباره چیزهایی میگوید ....کمی عذاب وجدان میگیرم که  غرق او شده ام و دارم از گریه با شکوه اش لذت میبرم ...یاد مادرم و مادربزرگم و همه مادرهایی که اشکشان را در مجالس حسین دیده ام میفتم...پیش خودم میگویم چه خوب است که اینهافارغ از خیلی چیزها  جایی را دارند که شکایتهایشان از بازیهای روزگار ببرندو هرچقدر که دلشان میخواهد به بهانه مظلومیتها غریبانه  اشک بریزند و کسی ایرادی  نگیرد از سن و سالشان و گریه هایشان...
حالا دیگر  برایم  این مجالس با وجود حاشیه ها  و افراط و تفریط و اتفاقهای عجیب و غریبش..مقدس تر از قبل  شده ...

 این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟