مثل این می‏‌ماند که صحرای برهوتی باشد و تو باشی و کوچ نشینی با چادرش...

تشنه باشی یا گرسنه،خسته باشی یاسرگردان،گرمازده یا سرمازده!

فرقی نمیکند

نزدیکش میشوی ...نه به خاطر خودش،به خاطر چادری که دارد، به خاطر چیزهایی که دارد.

او دلیل نزدیک شدنت را میفهمد

ولی تو اصلا حواست نیست که او میفهمد!

 او فهمیده است علت نزدیک شدن تک تک آدم ها به چادرش را !

او عادت کرده است به آمدنها و رفتنها.


نیازت به چادرش که رفع شد!

حالت سرجایش که آمد! نمیدانی چرا دل کندن و رفتن برایت سخت میشود!

حالا دیگر خودش را میخواهی، نه چادرش را... نمیدانی چرا ؟شایدعادت کرده باشی

او میداند

او عادت دارد!

ولی تو نمیدانی که او هم میداند!

باید بروی! نمیدانی، نمیخواهی ،نمیتوانی.

 دلت میخواهد بمانی با آنکه چیزی برای ماندن نداری.

خسته اش میکنی...آزارش میدهی .

لاجرم ،او میرود. او میتواند...

چون او یک کوچ نشین چادر دار است!