ضریح چشمهای تو

برای همکلاسیم که میدانم هیچ وقت نخواهد خواند...


پس راحت تر برایت مینویسم:

همان طور که همیشه راحت از دیگران بهت نگاه میکنم

و راحت تر میتوانم زل بزنم تو چشمهات و ترسی ندارم از نگاه کردن به تو

که مبادا ناگهان وارد مرزهای خصوصی ات شوم

و مبادا چشمهایم چیزهایی بگوید که نمی خواهم

و یا مبادا چیزهای دیگری برداشت کنی ،که من نمی خواهم

و یا مبادا چشمهایت چیزهایی به من بگوید ،که نمیخواهی

روزهای اول خجالت میکشیدم با تو حرفی بزنم و یا حتی نگاهت کنم
نمیدانم چرا؟

شاید میترسیدم از اینکه دلسوزی و یا ترحمی بکنم

ازهمان ترحم هایی که همه نسبت به تو دارند...

چرا دروغ بگویم؟ من هم همین ترحم را به تو داشتم...

مخصوصا دفعه اولی که برگشتم و بهت گفتم که اه اه فلان استادو دیدی؟چه هیکل بی ریختی داشت...
و تازه فهمیدم که ...

و بعدش از همون آرزوهایی کردم که مثلا کاش زمین باز میشد و من...
تقصیر من نبود چشمهایت خیلی زیباست !

شاید هم به خاطر این بود که توجه نکرده بودم که چرا همیشه دستت تو دست اون یکی دوستته
همونی که عینک ته استکونی داره و با همین عینک برچسب معروفی خورده
وهمه بچه ها میتونن خیلی راحت بهش بگن :طفلکی!اصلا این چرا میاد دانشگاه ؟
اصلا نا بینا ها چه جوری درس میخونن؟

....
خیلی بد شد
بعدش مثل همه یه لحظه چشامو بستم و خواستم خودمو بذارم به جات
تاریکی محض...
یک دقیقه هم نتونستم تحمل کنم
و یا شاید میترسیدم از اینکه اگه خیلی نگهش دارم من هم مثل تو بشم(خیلی احمقانه است !مگه نه؟)
نهایتش خودمو این طور از شر عذاب وجدان نجات دادم که :به خودم گفتم تو دیگه به این جور چیزها عادت کردی
و دفعه اولی نیست که از این جور برخوردها میبینی
ولی بازهم میترسم از اینکه ناراحت شده باشی
...
با این حال هنوزدرک نکرده ام که چرا بچه ها همیشه ازت فاصله می گیرن؟
نمیتونند باهات حرف بزنند
شاید فکر میکنند تو حرفی برای گفتن نداری
چون ...اه....چووون....
شاید اونها هم( مثل من) میترسند که مبادا مثل تو بشند ...
و اون وقت نتونن به کلیپ ها ی مسخره و مفتضح موبایلاشون نگاه کنن؟یا خودشونو تو آینه ورانداز کنن
و خیالشون راحت بشه که آره!همه چیز مرتبه...
شاید هم لیاقتشو ندارن

نمیخوام دلداریت بدم و شعار بدم که خوش به حالت که چشمهایت به این چیزهای کثیف آلوده نشده
واینکه هیچ عیبی نداره که هیچ وقت نتونستی چهره مادرتو ببینی
واینکه در عوض تو چیزهای دیگه داری و
یا چشم بصیرت و از این جور حرف ها
اصلا هیچی
وای چقدر خوبه که مجبور نیست اینجا نتیجه گیری کنم و
نوشته هامو بر طبق یک سری اهداف از پیش تعیین شده به پایان برسانم