او هم...
استاد با بچه ها سرخانه خرابی های عشق بحث میکرد و بسی نهی و حذر و نکات علمی و....
بچه ها میگفتند شما نمیتوانید جوانها را درک کنید استاد
عشق چیز دیگریست...منطق و عقل سرش نمیشود...
شما شاید عشق را تجربه نکردید که راحت در موردش قضاوت میکنید
آدم عاشق منطق سرش نمیشود و....
کلی توجیه و متلک ... همهمه بچه ها تمامی نداشت
استاد با کمی تردید و تبسمی معنا دار بچه ها را نگاه کرد ،گویی که کلافه شده باشد
ناگهان برگشت و روی تخته با خطی خوش نوشت :
ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم....ما هم اسیر طره جانانه بوده ایم
استاد دلش را به دریا زده بود...
بچه ها همه دست میزدند...
و...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان ۱۳۸۹ ساعت ۶ ب.ظ توسط
|
از قدیم گفتن به بهــــا دهند نه به بهانه