استاد با بچه ها سرخانه خرابی های عشق بحث میکرد و بسی نهی و حذر و نکات علمی و....

بچه ها میگفتند شما نمیتوانید جوانها را درک کنید استاد

عشق چیز دیگریست...منطق و عقل سرش نمیشود...

شما شاید عشق را تجربه نکردید که راحت در موردش قضاوت میکنید

آدم عاشق منطق سرش نمیشود و....

کلی توجیه و متلک ... همهمه بچه ها تمامی نداشت

استاد  با کمی تردید و تبسمی معنا دار بچه ها را نگاه کرد ،گویی که کلافه شده باشد

ناگهان برگشت و روی تخته با خطی خوش نوشت :

ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم....ما هم اسیر طره جانانه بوده ایم


استاد دلش را به دریا زده بود...

بچه ها همه دست میزدند...

و...