نه عشق آینه رویی نه ذوق هم سخنی..عجب که طوطی ما گرم گفتگوست هنوز
امروز در حین گشتن واسه یه دفتر دیگه به طور تصادفی دفتر خاطرات 8 سال پیشمو پیدا کردم
ورقش زدم همونجا میخکوب شدم و با هیجان عجیبی تند تند خوندمش
انگار که دنبال خاطره یا نوشته ای گمشده باشم زیر و روش کردم..چیزی را که میخواستم نداشت
فقط نمیدونم چرا این قدر به اون نویسنده 8 سال پیش دلم سوخت
طفلکی چقدر زود عصبانی میشد...چقدر زود دلش میشکست..چقدر زود آشتی میکرد
چقدر زود فراموش میکرد..دختر نوجوان مظلومی بود...غریبی کردم باهاش
چه آرزوهای خنده دار و کوچکی داشت...چقدر انرژی و چقدر صبوری...
چقدر نفهمی..چه دنیای کوچکی..چه نفهمی های مسخره ای...
دلم برایش سوخت...برای همه چیزش دلم سوخت
اما کمی هم حسودیم شد به اون دل نازکش..
نمیدانم چرا دیگر به این سادگی ها ناراحت هم نمیشوم...
نمیدانم چرا غصه نمیخورم
نمیدانم چرا آرزویی ندارم
دل نازکم کلفت شده یا پوستم؟!
نمیدانم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹ ساعت ۴ ب.ظ توسط
|
از قدیم گفتن به بهــــا دهند نه به بهانه