انگار این سالها که میگذرد چندان که لازم است دیوانه نیستم
دوران مدرسه هميشه از اونايي بودم كه تو مركز توجه بود نميدونم به خاطر ده سال مبصر
بودنم بود يا شاگرد اول بودن يا بچه پولدار! بودنم؟(پولدار كه چه عرض كنم
بعد از جنگ و اوايل دهه هفتاد طرفاي ما هركي باباش هم كاميون بنز و هم
سواري داشت و شلوار جين ميپوشيد! و تو خونه دو طبقه اشون آتاري و تلوزيون
21 اينچ رنگي ِسوني و ويدئو و ماشين لباسشويي تمام اتوماتيك! داشتن
و...پولدار به حساب مياومدن!!حتي خوشگل!)به هرحال عوامل عليتيشو دقيقا
نميدونم چي بودحرفم به اينه كه تا دلت بخواد دوست داشتم و تا دلت بيشتر
بخواد! دشمن.(جاي همتون خالي!) از آنجايي كه به حول و قوه الهي خوبيها را
زود فراموش ميكنم حتي خودخوبي كننده ها رو،چيز زيادي ارشون يادم نميايد
بجز هاله اي
مبهم از وفاداري و هواخواهي و قربان صدقه رفتنهايشان و همچنين كارت
پستالها و نامه هاي فدايت شومي كه بعضيهايشان را هنوز هم نگه داشته
ام.ولي در باب آثار دشمنان حكايت زياد است نشان به آن نشان كه زيرآبي ها
از
من به جانب مدير بردندي و زنگهاي تفريح همان وقتهايي كه به پيش دوستان خوش
ميگذراندي دفترهاي منقش به مهرهاي صد آفرين و هزار و سيصد آفرين از من
پاره كردندي و پولها و
مدادها از من سرقت كردندي.و حتي پاپوشها برايم بافتندي.و كلن چشمي نداشتند
كه مرا ببينندي.احساس ميكنم دشمنام بيشتر از دوستام وفادار بودن چون تا
همين چند وقت پيش يكي به مدد كينه اي طولاني روي هرچي مزاحم تلفني بود رو
كم كردندي.بعضيهاشون حتي آنقدر لطيف بودن كه از جانب من و به اسم و امضاي
من به پسرها نامه مينوشتندي (اعتراف ميكنم سليقشون هم خيلي قشنگ بود!)و
آبها از رويمان ميشستندي و خجالتمان ميدادنيدي...دنيايي بود خلاصه.
الا يا ايهالساقي معترفم كه خيلي وقتها تشخيص دوست از دشمن در آن سن و سال مشكل ميشد و ميافتاد مشكلها...با اينحال ترسي از چيزي نبود.بيپروايي بود و كمي هم كله شقي و نفهمي كه عالمي براي خودش داشت.برايم مهم نبود كه مبادا كسي را برنجانم و يا مبادا چيني نازك كسي رو ترك بندازم.مهم نبود كه مبادا به كسي محبت اضافي كنم و بعدش بترسم كه نكنه پررو بشه؟دور برداره يا حتي مغرور بشه...حرفي را قورت نميدادم و خفه خون گرفتن برايم معني نداشت. ناراحتيم را به هرنحوي ابراز ميكردم و همچنين خوشحاليم را.در ارتباط با ادمها فيلم بازي نميكردم.خودم بودم :گاهي خوب گاهي زشت و گاهي بد.تلاشي براي بدست آوردن دل همه نبودو يا راضي نگه داشتن اكثريت.سعي نميكردم خنثي باشم و...در پي يافتن دلايل منطقي اين قضيه فكر ميكنم جو محيط و خانواده ام جوري بود كه حاضر جوابي و زبان درازي و سرسختي و كله شقي دخترها بيشتر تحسين ميشد تا لطافت ونازك نارنجيو مهرباني و باگذشت بودنشان.ولي خوب اصلا چه ربطي به موضوع دارد؟
اين روزها وضع خيلي فرق كرده.همين دانشگاه رفتنم را و ارتباطاطم را تو همون محيط كه با مدرسه مقايسه ميكنم عقم ميگيره.روي هر چي ماست كم چرب رو سفيدتر كردم.ماست ماست.نه دوستي و نه دشمني .خنثي خنثي.صفر.البته نه صفر بالقوه بلكه صفري كه براي هر ماندنش اگر عدد مثبتي جايي پيدا كند ميگردد عين آن عدد از نوع منفي اش را پيدا ميكندو با هزارجور حساب كتاب به زور خودش را صفر نگه ميدارد تا برآيندفعل و انفعالاتش صفر باشد كه مبادا ...
يك عدد موجود زنده كه حالا ميترسد از اينكه مبادا حرفي بزند كه به كسي بر بخورد و يا برعكس.از تب و تاب و شور و شوق خبري نيست تا مبادا كسي حسوديش را بكند .مبادا كسي زيرآبش را بزند.عقيده اش را حرفش را و باورهايش را قورت ميدهد.حال دفاع كردن را ندارد.نميگويد تا دردسر نداشته باشد. دريغ از ذره اي جسارت .هم از دوست ميترسد هم از دشمن.سرش براي يك زندگي اكشن درد ميكند ولي نميداند كي و كجا و چرا يادش دادند كه زندگي را بايد با ژانر يك آدم معمولي ماست شده بازي كند. دريغ از كمي پيشتازي سپاه دوست يا دشمن!سلانه سلانه ميرود و ميايدو با همه در ظاهر سلامي و عليكي و چارتا از اين حرف تكراري ها مثل: خسته نباشيد.خيلي ممنون.من هم همين طور.بله درست است.به به .چه چه.خدا بيامرزد.ناراحت شدم.خوشحال شدم.سلام برسانيدو...
از آن دخترك مركز دايره ،حالا يك تكه شعاع مانده كه زمانه يادش داده تلاشش را براي قطر شدن بكند .قطرها خنثي تر از شعاع اند به نظرم.فكر نميكنم نون به نرخ روز خور شده ام و يامثل پلي هم اين ور جوب باشم و هم اون ور جوب...ولش كن اصلا بحث چيز ديگريست.بگذريم .اداي خنثي بودن را درآوردن وحشتناك است.
واقعا نميدونم عبارت"من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من "بيشتر اون روزها صدق ميكرد يا الان؟
پ.ن:عنوان از شعر جرئت ديوانگي زنده ياد قيصر امين پور
از قدیم گفتن به بهــــا دهند نه به بهانه