چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست؟
بارون پاییزو بیشتر دوست دارم تا بارونای لوس و بی مزه بهار .یاد بچگیام میندازه که تنها چیزی بود که میتونست مجبورمون کنه از بازی کردن و دیوارو بالا رفتن تو حیاط بکشیم بیرون!!و تو خونه بمونیم و یهو میدیدیم که اه؟ بعد از مدتها همه مون دور هم جمع شدیم. بعد هوا که به خاطر ابرا تاریک میشد لامپ زرد رنگمون رو روشن میکردیم یادآوری رنگ طلایی و بی جونش هنوز هم برام لذت بخشه. چه خوب که اون موقع ها لامپ کم مصرف نبود... بعضی سالها قبل از اینکه بابا فرصت کنه سقفو قیرگونی کنه (چه خوب که اون موقع ها ایزوگام نبود!) سقفمون چیکه میکرد و یه تشتی میذاشتیم زیرش و از صدای سموفونیکش! لذت میبردیم. حتی مامان هم دیگه برای یه مدت مجبور میشد از کار کردن تو حیاط دست بکشه و بمونه پیش ما وروجکهای شیطون. با اینکه بچه بودیم ولی تو دلمون میفهمیدیم که مامانا خیلی کار دارن و خیلی خسته میشن ولی حیف که همه این فهمیدنها فقط تو دلمون بود.هر از چند گاهی هم چشم مامانو دور میدیدمو و با چکمه های رنگارنگ پلاستیکیمون میرفتیم زیر بارون تو باغچه کرم خاکی پیدا کنیم تا بنیه درس علوممون قوی شه!(چه خوب که اون موقع ها از این بوتها و چکمه های خز دار مد نبود.)اوایل پاییز چراغ نفتی روشن بود که حتما روش یا کتری بود یا شام! چه بوی خوبی داشت.مشقامونو که مینوشتیم اگه تلویزیون برنامه نداشت بعد از یه سری دعوا و کتک کاری مَشتی با داداش بزرگه و آبجی خانوم ، مثل بچه آدم صلح نامه امضا میکردیم . مامان نفری یدونه انار ساوه میداد بهمون و سرگرمیمون میشد هفت سنگ، مار و پله یا شطرنج یا اسم و فامیل یا دوز... بعدها حتی جدول .همه اینا رو مامان بهمون یاد داد و از بابا فقط قصه های تکرای رستم و سهرابش یادم مونده ( که هیچ وقت نشد برای دل ما بچه ها هم که شده رستم سهرابو نکشه...).با آوازایی که میخوند: شیرین. شیرین ناز شیرین...یا آهنگ محلی شیرازی که از دوست دوران خدمتش یاد گرفته بود«بگیر دستمال دستوم تو داری اختیاروم.. گل یاسم تو بودی ...گل نازم تو بودی...گل یاس شهر شیراز که میخواستم تو بودی» یاآهنگ چگر سوز «یاندم پیشدیم اریدیم کول اولدوم الله جواده یوخودا گردم اویانیم الله!». فرازهایی هم از عاشقانه های ابراهیم تاتلیس و سوسن و معین و حمیرا و....هم به کنار. البته یه وقتایی هم احساسات تعلیم و تربیت بابا هم که گل میکرد ردیفمون میکرد یه جا و مجبورمون میکرد بنویسیم قسطنطنیه! یا هی بگیم دوست من دوست داره با دوست تو که دوست داره با دوست من دوست بشه دوسته بشه. دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟ در مراحل پیشرفته تر یه معماهایی میداد که تا یه هفته مغزمون سوت میکشید ولی من حتی یه بار هم نتونستم حلش کنم...گاهی شبای بارونی برق میرفت و متوسل میشدیم به فانوس و چراغای فیتیله ای!بعد زودتر میخوابیدیم و اگه بابا خونه بود مجبورش میکردیم از خاطرات بچگی ومدرسه اش بگه حتی از نامادریش...از قدیم. از خیلی سال پیش.اون موقع ها برامون بیست سال پیشِ بابا خیلی قدیم بود.. . و ما اصلا درک درستی از زمان قدیم نداشتیم. اونها هی میگفتن انگار همین دیروز بود .. . ولی به خیال ما اونها اصلا از وقتی بودن بزرگ بودن،همون قدی بودن..و فقط ما بودیم که بچه بودیم...
بیست سال پیشِ ما ،ولی انگار همین دیروز بود، قدیم نبود....
پ.ن:میپرد در چشمم آب انار...اشک میریزم.

از قدیم گفتن به بهــــا دهند نه به بهانه