چند شب پیش بود که آقای پدر دخترک را  به جرم حرف گوش نکردن دعوای مفصلی کرده بود و او طبق معمول رفته بود در غار تنهایی! اتاقش و خودش را تا اطلاع ثانوی حبس کرده بود. وقت شام بود در آستانه یک منت کشی! مخملین از دخترک بودیم که ناگهان با جیغی بلند و آکنده از تعجب و کمی هم خوشحالی مستتر! که توی چشمانش موج میزد از اتاقش بیرون پرید و داد زد: موووووووووش! موش دیدم. خودم دیدم داشت میدوید!

پدر فورا عین یک کارآگاه کار کشته به اتاق دوید و من همانجا ناخودآگاه و به طور اتوماتیک مانند هر زنی بعد از شنیدن چنین خبر ناگواری ،به صورت ممتد به نواختن اصوات شبه جیغ مانند خودم پرداختم!ایییییییی
 پدر نزدیک یک ساعت با جارو خاک انداز دنبالش کرده بود و بالا و  پایین میپرید در این حین دخترک مدام میگفت : آخ جون مامان من موش دوست دارم وقتی گرفتیدش بدید مال من شه بذارم تو جعبه مال خود خودم شه. و مدام با آب و تاب از قهرمان بازیها و ویژگیهای اخلاقی جری در تام و جری برایم تعریف میکرد ...
 عملیات دستگیری! پدر نافرجام بود و دست از پا درازتر از منطقه عملیاتی برگشت. نتوانسته بود چیزی بگیرد برای پوشاندن ضعف کاری خود! پیاپی از چابکیها وریزه کاریهای او تعریف میکرد و نیاز به امکانات پیشرفته تری داشت! . ساعت ده بود که پدر رفت  و با یک تله موش برگشت. دخترک که  دید کار جدی است از خیر داشتنش گذشت و  با التماس از پدرش خواهش کرد که لااقل جری! بیچاره را نکشد...
تله موش هم با آن همه پنیری که رویش گذاشتیم بی فایده بود. هنوز هم خبری نبود .وقت خواب شد و دخترک با خوشحالی و حالت طلبکارانه ای تاکید کرد که باید تا اطلاع ثانوی! پیش ما بخوابد.خودش هم اگر نمیگفت برنامه همین بود  ...روز بعد هم خبری از موش نشد.عصر که پدر  از سرکار امد و رفت توی اتاقِ دخترک تا به عملیات موش گیری بپردازد حواسم به دخترک جلب شد که همانجایی که نشسته بود یواشکی زیر لب گفت :خدایا کمک کن تا بابام موشو نگیره تا بازم پیش مامان بابا بخوابم!

با امروز 4 روز است که خدا بدجوری دعای دخترک را پذیرفته است ! وسایلهای اتاقش در پذیرایی ولو است و شتر با بارش در خانه گم میشود . میخواهم خودم پیش قدم شوم و تا آمدن آقای پدر  طی یک عملیات انتحاری به اتاق بروم و رختخوابها را بیرون بریزم و عین یک سوپر زن! موش را بگیرم و به این وضع بلاتکلیف خانه سامان بدهم ولی چه کار کنم؟اصلا بحث ترس نیست!! دلم نمیاید. دلم نمیاید بین روابط  خدا و دخترک دخالتی داشته باشم! به صورت حرفه ای به دخترک میگویم چقدر ناراحتم از اینکه تو نمیتوانی در اتاقت بازی کنی!خودش را لو میدهد و  میگوید:من که خیلی خوشحالم آخه میتونم هنوزم پیش شما بخوابم!

پ.ن:اتاف دخترک یک در اضافه رو به حیاط دارد و همان روز برای مدت زیادی بازمانده بود .کارشناسان(من و پدرش) بعد از بررسیهای فراوان علت آمدن موش را همان در ذکر کردند و به دخترک گوشزد کردند که از این به بعد مبادا در را  دوباره باز بگذارد. از شما چه پنهان میترسم از این به بعد هر وقت دخترک دلتنگ شد قایمکی برود در اتاقش را باز بگذارد!!!