چند وقت پیش اینو از یادداشتهای روزانه ام پیدا کردم که مربوط به خرداد 89 بود:

"به آقای پدر میگم:

4سال بعد که داریم جام جهانی نگاه میکنم دخترک 8 سالش شده...من سی سالم شده...تو...

شایدم یه بچه دیگه تو بغلم داره غان و غون میکنه؟

چند نفر از پیشمون رفتن...

دوره مموت تموم شده.

کلا چه تغییراتی که ایجاد شده...چقدر هیجان انگیزه...چقد غم انگیزه

میگه: حالا کو تا 4 سال دیگه.

میگم: 4 سال قبل هم همین حرفو میزدی...

میگه: تو کار و زندگی نداری میشینی به اینا فکر میکنی؟!"

فردا پرونده جام جهانی2014  هم بسته میشه و من شاید دوباره به آقای پدر بگم: 4سال بعد که داریم جام جهانی نگاه میکنم...