نه عشق آینه رویی نه ذوق هم سخنی..عجب که طوطی ما گرم گفتگوست هنوز

امروز در حین گشتن واسه یه دفتر دیگه به طور تصادفی دفتر خاطرات 8 سال پیشمو پیدا کردم

ورقش زدم همونجا میخکوب شدم و با هیجان عجیبی تند تند خوندمش

انگار که دنبال خاطره یا نوشته ای گمشده باشم زیر و روش کردم..چیزی را که میخواستم نداشت

فقط نمیدونم چرا این قدر به اون نویسنده 8 سال پیش دلم سوخت

طفلکی چقدر زود عصبانی میشد...چقدر زود دلش میشکست..چقدر زود آشتی میکرد

چقدر زود فراموش میکرد..دختر نوجوان مظلومی بود...غریبی کردم باهاش

چه آرزوهای خنده دار و کوچکی داشت...چقدر انرژی و چقدر صبوری...

چقدر نفهمی..چه دنیای کوچکی..چه نفهمی های مسخره ای...

دلم برایش سوخت...برای همه چیزش دلم سوخت

اما کمی هم حسودیم شد به اون دل نازکش..

نمیدانم چرا  دیگر به این سادگی ها  ناراحت هم نمیشوم...

نمیدانم چرا غصه نمیخورم

نمیدانم چرا آرزویی ندارم

دل نازکم کلفت شده یا پوستم؟!

نمیدانم

خوشگلا باید برقصن!!

از صبح رفته بودم ولگردی!

و کل مرکز تهرانو فکر کنم متر کردم

انقلاب .....جمهوری...ولی عصر....کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان!

خیلی کار داشتم..خرید کتاب  و برنامه ریختن واسه آی پاد

و ازهمه بدتر خرید لباس برای خودم جهت عروسی دختر عمو که طی سفارش و نصیحت بعضی از خیرخواهانم انجام گرفته  که نکنه عین عروسی دختر عمه ات لباست ساده باشه و آبرومون رو ببری!!..مگه نداری؟مثل بچه آدم میری دوهزار خرج خودت میکنی و بسیار باید از زبان تند  و گمانه زنیهای زنان  بترسی که  مبادا بگویند فلانی با آن همه پولش  خسیس است...

الان از گردن درد دارم میمیرم بس که ویترینا رو نگاه کردم

نکه لباس مجلسی ها قدی اند و دومتر رفته هوا..کله آدم از جاش درمیاد..

حسابی بوتیکها شلوغ اند..به خاطر عیدها همه عروسی دارن...

زنا رو که  که میبینم تنها کسی که تنها میگرده منم!

یا با شوهراشون ان یا گله ای !سه چارتا زن از اونایی که ذوق مرگ خرید کردنن

لجم میگیره از این زنایی که  واسه یه .....!خریدن هم  از آقاشون نظر میخوان

و میچپوننش تو لباس زیر فروشی زنونه..و یه ساعت لفتش میدن .

بدبخت فلک زده خودت چی پس؟

هیچی فکر کنم باید خودمو به یه روانپزشک معرفی کنم!  از اون بچگی هیچ علاقه و شور و شوقی واسه

مجالس  جشن و عروسی ها نداشتم...و اکثرا هم تا جایی که امکانش باشه دودرش میکنم میره!

تو این جور جشنها همیشه چشمم به  دخترها و زنهایی که از لحاظ مالی یه کم ضعیف ان و  خیلی راحت

حسرت رو میتونم تو چشماشون ببینم  .. و دسته دیگه که با بد جنسی هرچه تمام تر پولشونو به رخ همون

دسته اولی ها  میکشند..چه در خرجی که واسه رنگ و مش و شینیون و مکاپشون کردن ..چه در لباس های

چند رقمه که با جواهراتشون ست کردن و چه در به رخ کشیدن زیباییشون که ناشی از همون پولشونه

شخصیت نمایشیشون حالمو به هم میزنه

این وسط حد وسطی وجود نداره...چرا حد وسطشون شاید پیره زنها باشن! و البته معدودی روشن فکر!

زیبایی و به روز بودن خوبه  اما نه در حدی که خودتو بکشی که گل سرسبد مجلس بشی! نه در حدی که

حقوق یه ماه شوهرتو به خاطر دوساعت اشاعه فرهنگ چشم و هم چشمی دود کنی بره هوا..

نه در حدی که بعد از تموم شدن مراسم یه ماه افسردگی بگیری که نه فلانی بهتر از من شده بود ..یا تا دوماه

عنوان خبری خانوادگی بشه تعریف و بحث !در مورد شکل و شمایل دیگران...نه در حدی که تا چند وقت با

شوهرت یا مادرت! دعوا کنی که آره من چیم از فلانی کمتره که  سرتاپاشو طلا کرده و ....

حالا بعضی وقتها عروسی برادری ..خواهری.. بابایی! عمویی چیزی..آدم میگه یه باره و از این حرفها اما دیگه 

هر سری واسه عروسی دختر خاله عمه زنعمو و همسایه عمه قیزی و همکارخاله قیزی که نمیشه پول زبون

بسته رو ریخت تو حلقوم آرایشگرا و مغازه دارا و چینی ها!!

الان هم که روز به روز رنگها و مدها عوض میشه...مثلا اگه  زبونم لال یکی رنگ کله غازی بپوشه همه  اساتید و

خبرگان به اومدنش از پشت کوه رای موافق میدن!

 بعضی وقتا جشنا فیلم سینمایی ان و  یه بار مصرف! یعنی یه بار میری تموم میشه میره پی کارش

گاهی قربونش برم این خاله زنک بازیا سریالی میشن... شیرینی و جشن عقد و جهاز برون و حنابندان و

پاتختی و پاگشا که حتما باید واسه هر نوبت سرتاپا تغییر دکوراسیون! داده بشه و تحت هیچ شرایطی امکان

نداره که خدای نکرده یه لباسی دوبار پوشیده بشه....گاهی کار به قرض گرفتن هم میکشه !که باز من این

تیپ افراد رو بیشتر قبول دارم حداقل اونقدر عقل دارن که پول الکی خرج نکنن..بدبختا چاره ای هم ندارن مجبورن

برن  از این و اون به خاطر یه این و اون دیگه لباس قرض بگیرن....لباسش حالا به کنار...باز قابل هضمه...طلا

قرض گرفتناشون منو کشته....


پ.ن : بقیه نداره !

پ.ن 2: یارو 40 تومن گرفته واسه آی پاد چارتا بازی بچه گونه ریخته..مملکته داریم؟


نهادینه کردن آی کیوی اسلامی در کودکان!

امروز شبکه دو، برنامه بوستان دوستان پورنگ!

 عمو پورنگ:بچه ها اول  میخوام ازتون یه تست هوش بگیرم

کی میتونه بگه  معنی صلوات به فارسی چیه؟

و سئوال بعد: نماز عصر چند رکعته؟


یکی نیست محض رضای خدا ازش بپرسه تعریف هوش به فارسی چی میشه؟

آدم این دردا  رو بره به کی بگه آخه؟

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

 هر کسی حق داره سعی کنه که "خیلی بدتر از چیزی که هست، "به نظر نرسه

ولی خوب

فعلا که خیلی هامون سعی میکنیم" خیلی بهتر از چیزی که هستیم" به نظر برسیم!

کی به کیه؟!

  به تازگی برخی از  دانشمندان و علما! با انجام تحقیقاتی دریافته اند که 

افرادی که خرشان از کره گی دم ندارد، بیشتر در معرض خطر افسردگی قرار دارند!

آستانه احساس!

 جدیدا یاد گرفتم 

در تجسم کسانی که تا به حال ندیدمشان

بدترین حالت ها و صفت ها را و حتی قیافه ها را در ذهنم تداعی کنم!

که اگر روزی از نزدیک دیدمشان

غافلگیر و بهت زده نشم!


خاطر مضاعفش!

اولین ها و آخرین ها هرگز از یاد نمی‏روند

پس بیهوده تلاش نکن به این سادگی ها

 کسی  را فراموش کنی

که هم اولین بوده، هم آخرین .

تن ها

همه وصال ها سر و ته یک کرباسند...

این تنهایی ها و نرسیدنهاست که برای هرکس طعم خاصی دارد...

خدا کرده است، می‏کند و خواهد کرد

_اگه یه روز عزیزترینتو (پدر، مادر،  همسر،فرزندو...)از دست بدی چیکار میکنی؟

+ این چه حرفیه؟خدا نکنه...زبونتو گاز بگیر...نفوس بد نزن


 خیلی از ماها عادت داریم همچین فکرهایی رو سرکوب کنیم ...

و اغلب دیگرون رو هم از فکر کردن به اونها نهی کنیم

مثل خیلی از واقعیتهای دیگه که انکارش میکنیم

در ظاهر با گفتن یه جمله خیلی ساده "خدا نکنه "

خودمونو از بار سنگین حقیقت تلخش نجات میدیم

نمیگم صبح تا شب بشینیم تو سر و کله امون بزنیم که خدایا نکنه اتفاق بدی پیش بیاد

نه..ولی میتونیم جلوی سرکوبی این افکار رو بگیریم

حتی تو آموزه های دینی هم فکر کردن به این واقعیتها بارها تاکید شده

باید گاهی سر قبرها رفت و یاد مرگ کرد

باید نشست و فکر کرد و از تجسم آینده نهراسید 

انسان با موقعیتهایی که از قبل پیش بینیشان کرده  راحت تر کنار می‏آید...


یادداشت های یک خانواده!

پدر بزرگ:صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی...

مادر بزرگ :عمرم زیاده ! اما صبری نمونده باقی...

پدر:خرجم زیاده اما پولی نمونده باقی!

مادر: کارم زیاده اما جونی نمونده باقی!

پسر دم بخت :میلم  زیاده ! اما هیچی نمونده باقی!

دختر دم بخت:عقلم زیاده اما خنگی نمونده باقی!

عمه :جنبه ام زیاده اما فحشی نمونده باقی!

و...

در کل: چیزمون زیاده اما چیزی نمونده باقی...



یادداشت های نویسنده:

دردم زیاده اما مردی نمونده باقی...

ناشناس

هیچ وقت کسی را  تا ته اش نشناسید!

که اگر بینتان شکرآبی پیش آمد ،مطمئن باشید که برنمیگردد..محال است که برگردد...

 کمی در شناختن افراد خنگ بازی دربیاورید .. بگذارید کمی ناشناس بمانند...

برای خودتان خوب است!

تا چنان مواقعی

عین...ها !به خودتان امید بدهیدکه شاید بیاید...

همین امروز و فرداست که بیاید..

منتظرش باشید و چشم به راهش بشینید...

امید خیلی خوب است...خیلی....



مشکل نشیند!

همیشه حرفهایش  به دلم مینشینند

ولی گاه گاهی هم کمی دور برمیدارند...!

بلند میشوند

رژه میروند

 و لگد می‏اندازند...

بیچاره دلم!

او هم...

استاد با بچه ها سرخانه خرابی های عشق بحث میکرد و بسی نهی و حذر و نکات علمی و....

بچه ها میگفتند شما نمیتوانید جوانها را درک کنید استاد

عشق چیز دیگریست...منطق و عقل سرش نمیشود...

شما شاید عشق را تجربه نکردید که راحت در موردش قضاوت میکنید

آدم عاشق منطق سرش نمیشود و....

کلی توجیه و متلک ... همهمه بچه ها تمامی نداشت

استاد  با کمی تردید و تبسمی معنا دار بچه ها را نگاه کرد ،گویی که کلافه شده باشد

ناگهان برگشت و روی تخته با خطی خوش نوشت :

ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم....ما هم اسیر طره جانانه بوده ایم


استاد دلش را به دریا زده بود...

بچه ها همه دست میزدند...

و...